شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




وانهاده

مرد، همزاد رنگ‌های غالبِ اطرافش شده، خاکستری؛ خاکستریِ رنگ‌باخته.
مرد، چشم به راه مانده، از درون سیاهی، با خط‌هایی درشت در پیشانی و با سنگینی نگاهی که آدمی را تاب خیره شدنش نیست، چه را می‌نگرد؟ نه آسمانی، نه امیدی و نه بارانی و حکایت رنگ‌باختگی ادامه پیدا می‌کند.
مرد، بی هیچ سخنی، از درون سیاهی، با پاره‌های عمر گم‌شده در تیرگی و با اندوه به راه مانده در چشم‌ها، چه را می‌نگرد؟ نه حنجره‌ای، نه فریادی و نه توانی و حکایت رنگ‌باختگی ادامه پیدا می‌کند.
مرد، همزاد رنگ‌های غالبِ اطرافش شده، خاکستری؛ وانهاده در زمان، غرق شده در سیاهی.
و این است عاقبت زندگی ما: خاکستری، خاکستری ِ رنگ‌باخته، سیاهی، سکوت، وانهاده در زمان و با فراموشی ِسالیان مرگ‌های پیاپی.
و این است کابوس حقیقت جنگ: انسان‌ها را کور می‌کند، غرق و تهی می‌کند، تخریب می‌کند و می‌گریزد با بهانه‌های پوچ و موجه!

منبع: عکس‌نوشته‌های منصور نصیری ؛
سرباز ایرانی اسیر در زندانی در عماره عراق، 27 سپتامبر 1980
عکس: ژاک پاولفسکی

پتانسیل خشونت‌های امروزی

1.
«بیادی» نایب رئیس شورای شهر تهران، هدف از خشونت‌های پلیس را آرامش بخشیدن به جامعه می‌داند و با پرت و پلاگویی به آن مشروعیت می‌بخشد. او در جواب «ابتکار» که به طرح مبارزه با بدحجابی اعتراض کرده می‌گوید: «افرادی را به در خانه خانم ابتکار می‌فرستم تا با دیدن آنها گریه کنند و باور کنند که این طرح باید اجرا شود»، چنین اعمالی را برخورد با طاعون معرفی می‌کند:«برخورد با پدیدآورندگان ناامنی اجتماعی و بدحجابی برخورد با طاعون است». افرادی همچون او، به توجیه‌هایی آشکارا محال می‌پردازند، توجیه‌هایی هذیانی که نام «خشونت» را به «طرح افزایش امنیت اجتماعی» تغییر می‌دهند که اولین ِآن طرح مبارزه با بدحجابی است، دومین‌اش برخورد با اراذل و اوباش، سومی برخورد با معتادان خطرناک و چهارمی... . آیا این خشونت ابزاری است برای رسیدن به عدالت و اهداف عدالت‌خواهانه ؟!

این روزها حضور شبح‌گون پلیس در گوشه و کنار شهر چه در برخورد با «زنان بدحجاب» و چه در برخورد با «اراذل و اوباش» حاکی از وخامت خشونت است، خشونتی مخرب. وحشی‌گری صرف: یوغ نهادن بر گردن «اراذل و اوباش».

اما این خشونت بازنمودی از آنچه که حقیقتاً وجود دارد، نیست. زیرا در مدل نشانه‌شناسی در رابطه‌ای گنگ قرار گرفته و مثلث دال، مدلول و مرجع را کامل نمی‌کند. دال و مدلول پذیرفته و شناخته شده است اما مرجع نه، زیرا اصل بر گناهکار بودن افراد است مگر اینکه خلافش ثابت شود و این نشان می‌دهد که خشونت اگرچه معنادار است، اما با واقعیت رابطه‌ای ندارد؛ قانون پلیس هیچ قانون ثابت و مشخصی ندارد در نتیجه به وضوح به نمایش خشونت با شگردهای شامورتی‌بازان، همان معرکه‌گیری و مرشدبازی تبدیل می‌شود.

این نمایش خشونت، این دموکراسی بسیار کامل توسط دولتی است که احکام خود را بی‌محاکمه اجرا می‌کند، این کودتایی است که با تار و پود خواب و خیال بافته شده.


2.
خشونت‌های امروزی کالایی تازه‌وارد است تا همه‌ی ما را به سمت خود جذب کند. هجوم خبرها، توسل به خبرهایی صرف و حتی بدون توجه به روش‌های خبرنویسی، خبرهایی مضحک و خنده‌دار: «روز ششم از طرح افزایش امنیت اجتماعی؛ ناصر قهوه‌چی، بیگجه، ... و محمد کثافت که به اذیت و آزار و باج‌گیری از مردم می‌پرداختند، دستگیر شدند....» (اولین خبر ِ اخبار 7:30 شبکه رادیویی جوان، چهارشنبه 2 خرداد) پخش گزارش، گفتگو و مصاحبه‌ها، و پر کردن گوش و روان افراد جامعه مبنی بر وجود ناامنی در جامعه، برخورد با «طاعونیان» و خشونت گسترده‌ی پلیس، علاوه بر افزایش اضطراب و ترس در افراد جامعه و همراهی‌شان در نمایش‌های خیابانی خشونت، زنگ خطری است برای از بین بردن آگاهی‌مان. تجربه ثابت کرده است که هجوم چنین اعمالی توسط دولت در جامعه (نه فقط بازی‌هایِ خشونت، بلکه هر عملی که افراد جامعه را به خود مشغول کند و قدرت درک و آگاهی‌شان را کاهش دهد) ابزاری است برای سرگرم کردن مردم، تا از نمایش‌هایی که کشورهای قدرتمند جهانی برای ایران تدارک دیده‌اند و یا اتفاق‌های مهم داخل ایران، غافل بمانند. بدترین تصمیم‌های سیاسی و حکومتی برای ایران در زمانی صورت گرفته که مردم توسط حکومت به بازی‌ای کشانده شده، و مشغول هو کشیدن و تشویق کردن هستند.

منبع عکس‌ها: فارس + المزخرف

درخواست

کسی می‌تواند درباره‌ی «اخلاق در جامعه اطلاعاتی» متن یا مقالاتی به من معرفی کند. منبع فارسی درست و حسابی‌ای نیست، منبع انگلیسی هم در کتابخانه و اینترنت پیدا نکردم.
ممنون می‌شوم اگر اطلاعاتی دارین به این آدرس بفرستین:
bahar.mohamadi@gmail.com

هویت

«هویت» ِ هزارتو منتشر شد.
اولین یادداشت‌ام در هزارتو: هویت همچون نمایش

روسری من مشکل‌ساز شده است

سپیده‌ی عزیز، یادداشتی نوشته که دوست داشتم شما هم آن را بخوانید. با اجازه‌ی خودش متن را اینجا می‌گذارم. :)


هراس و دلهره در قلب من و تو به نام «زن» جای می‌گیرد. هنگامی که سنگینی نفس‌های‌مان را در پیاده‌روهایی پر از حسرت قدم‌هایی بی‌شتاب تحویل یکدیگر می‌دهیم.
اینجا غرب، شرق، شمال تهران باشد نباشد، ایران است پر از حادثه بی‌حادثه.
در دل و نگاه خود بگویم نگویم چرا؟ علاج ماجرا اینجا نیست!
روسری من مشکل‌ساز شده است. بار سنگین نگاه عابران عبوری به ناچار نقابت را تا مرز ندیدن مجبور می‌کند. در بحبوحه‌ای به این ساکتی. تماشاچیانت، غرق در لبخندهای گریه‌دارشان از دیدن فیلمی با این تردستی ِساخته شده، به تنهایی، تنهای تنهایی لذت می‌برند.
در همین نزدیکی‌ها، این گوشه و کنارها به کمین نشسته‌ام!
«سه حکم وجود دارد: 1. ارشادی 2. انتظامی 3. قضایی»
قطعاً بی نصیب نمی‌مانم از این همه التهاب گناه!
اما امروز! عکس من در صفحه‌ی اول روزنامه: «مبارزه با بدحجابی هم‌چنان ادامه دارد...»
شاهکار این پریشانی خبر دیگری است: «بوشمن‌ها به زندگی بدوی خود بازمی‌گردند.»
اما ما بازنمی‌گردیم، ادامه می‌دهیم: «روزهای طلایی در راه است...»
می‌گویند: «27 سال کار فرهنگی انجام داده‌اند، آموزش و پرورش، دانشگاه ... اکنون زمان بهره‌برداری رسیده است...»
به‌راستی فرهنگ و مظاهرش در ظاهر من و تو خلاصه می‌شود، فرهنگ را چگونه و کجا تعریف می‌کنیم؟ بگذریم! نگذریم، روسری من مشکل‌ساز شده است، اگر حجاب من بهتر شود، فرهنگم هم‌چنان مستدام و والا خواهد ماند.
از او می‌شنوم:
اضطراب امروز؛ مبادا محل قرار لو برود، علاجش چادر است. در این آشفته بازار بدحجابی در سایه‌اش امان می‌گیرم و با خیال راحت کارم را ادامه می‌دهم. قدم زنان می‌رفتم. لبخندهای رضایت‌آمیزی در کنار ماشین‌های گشت ارشاد تحویلم داده می‌شد، آسوده‌تر می‌شدم و می‌رفتم! کاش می‌شد بگویم زیر چادرم چه پنهان کرده‌ام. بگویم دستان سوزن خورده‌ی من بیشتر از موهای پریشانم زیر این چادر که به رنگ روزگارم است، به شما محتاج است.
نگاه من از بی‌گناهی عکس‌های رنگینی که هر روز در گوشه و کنار روزنامه‌ها به چشم می‌آید، سنگین‌تر است.
عکس دستان این موادفروش دوره‌گرد، دیدنی‌تر از هر مانتوی قرمزی است که در شلوغی میدان بی‌حیات شهر با بی‌آبرویی دوره می‌شود.
دیگر نمی‌شنوم...
پاره می‌کنم عکس خودم را، عکس تو را. فراموش می‌کنم خودم را، تو را...
بهتر است به یاد آورم که من زن هستم آن هم در ایران...


15/2/86
سپیده جمشیدی