داستانهای پتیآباد
به دلیل خوشامد ما از شهر ِ خیالی ِ پتیآبادِ جوونی به وقت فردای ِ رادیو جوان این متن از ذهن مبارکمان سر ریز کرد:
یه روز کدخدای پتیآباد، با سر و صدای زیاد از خواب میپره و میبینه که یه عده آگاه در امور ِ (...) توی حیاط خونهاش جمع شدن و دارن اعتراض میکنن که: آقا! همهاش شایعهس! این کسایی که توی شهر ما مردن از خوردن عرق سگی نامرغوب نمردن، اصلاً میخوان ما رو خراب کنن، همهی عرق سگیهای ما مرغوبه و توسط دستگاههای هموجنیزه درست میشه!
بچهها! میدونین که عرق سگی چیه؟ نه؟! یه نوع گیاهه به نام «سگ» که تو عطاریها، چی؟ پیدا نمیشه! با جوشوندن گیاه «سگ» یه عرقی بهدست میاد به نام «عرق سگ» که در اصطلاح عام میشه «عرق سگی». توی این «عرق»، پر از الکله و ضدعفونی کنندهی خیلی قویایه و برای ضدعفونی کردن زخمهای داخلی بدن استفاده میشه، یعنی مصارف پزشکی داره! آره بچههای عزیز! «عرقیات» فقط همینه و هرکسی به هر چیز دیگهای گفت «عرق» شما باور نکنین.
خلاصه، کدخدا بعد از شنیدن کل ماجرا و مشورت با یه سری از کاردانهاش تصمیم میگیرن بزنن زیرش، چون این کارها توی شهر «اونها» بعیده انجام بشه، اصلاً «اونها» همیشه کارهاشون درست بوده! اما وقتی میفهمن خبرش همه جا درز پیدا کرده و دیگه نمیشه درزش رو بدوزن، یه بیانیه صادر میکنه و میده به «پیشکار»ش که اون رو واسه مردم بخونه!
توی اون نامه نوشته شده بوده:
«ملت همیشه در صحنه اصلاً از شماها توقع نداشتم، چرا شعارها رو خوب نمیخونین، خب برین عینک بخرین، برین سوات یاد بگیرین. به راستی شما قلب مرا رنجور ساختید. همهاش تقصیر این قرصهای اکسییه که همهتون رو متوهم کرده! چرا قانون پنجم رو اشتباه خوندید. اونجا که ننوشته: هیچ کسی حق نوشیدن عرق سگی را ندارد. اونجا نوشته: هیچ کسی حق افراط در نوشیدن عرق سگی را ندارد.»
خلاصه، اینجوری مردم پتیآباد از توهم چندین و چند ساله یهویی میان بیرون و اصلاً دنیا رو یه جور دیگه میبینن.
بچههای عزیز! یه وقت فکر نکنین که کدخدا به روز نیست و از خبرها غافله ها! نه، اونم اینتِرنِت داره! اما از اونجایی که یه روز کاغذ نبوده، یه روز کاردان کدخدا در امور نوشتاری نبوده، یه روز کدخدا دل و دماغ نداشته، یه روز هم پیشکار ِ کدخدا نبوده که نامه رو بخونه ... اصلاً همش تقصیر این ملوانهای بیادب انگلیسیه که به ما تجاوز میکنن و حواسمون رو از مسائل مهم مملکتی پرت میکنن.
البته آگاهان اعلام کردن که ممکنه این نامه، یه روزی، یه جایی، توسط یه کسی سربه نیست بشه! یا ممکنه شماها که صبح از خواب ناز، بیدار شدین، فکر کنین همهی این جملهها رو توی خواب دیدین، چه بهتر! اما یادتون باشه که کدخدا آدم خوبیه، بیانیه صادر میکنه، گاهی حتا توی دلش، مهم صدور بیانهس!
بچههای عزیز! فراموش نکنین که تو همین زمونهی ما هم، کلی نامه به جایی نمیرسه، مثلاً نامهی معلمهای معترض به دست مجلس نمیرسه! حالا چشماتون رو ببندین و اون جمله رو تکرار کنین تا خوابتون بره: هیچ کسی حق افراط در...
فراروایتِ بیقاعده
این نامه باید در روز هشتادمین سالگرد تولدتان به دستتان برسد، بلافاصله پس از اینکه همهی آن ماجرای عجیب، وحشتناک و در نهایت دردناک را برای «سر پرسی» در آن عمارت لعنتی تعریف میکنید. ماجرایی که قلب و شریانهای سر پرسی به سختی تحملاش میکنند.
شاید آسمانِ آنجا دارد از شنیدن سخنانتان میگرید، همان آسمانی که به نظرتان بیشور و هیجان است و رفتاری به هنجار دارد؛ آسمانِ اینجا اما بیوقفه میبارد با شور و هیجان!
خانم لیدی ال*!
شاید الآن که این نامه را میخوانید سرتان را بر مخدهی کوچکی تکیه داده و چشمتان به قبهی عمارت کلاه فرنگی خیره شده، شاید هنوز هم در آن عمارت فیروزهای ماندهاید.
من سطرهای این نامه را حین تسلی دادن به سر پرسیتان مینویسم، قبل از شروع آن مهمانی کذایی، در آخرین ساعات زندگی آرمان. زیرا آنجا که شما از باغچههایی با رزهای زرد عبور میکنید تا به طرف عمارت کلاه فرنگی بروید، من چندین صفحه جلوتر را میخوانم. آنجا که شما از پیادهروی لذت میبرید، من گرفتار دنیای تلخ «آنت بودن» شدهام، کودکیاش در رختشویخانه. به رختشویی مادرتان نگاه میکنم و به روزهایی پر از ملافههای کثیف، و آنجا که سر پرسی دگرگون میشود، بر خود میلرزد و دو قوی سیاه در فضای معطر نیلوفرهای آبی میلغزند و پروانهها موج میزنند، من شاهد شاهکشی میشوم و ... و صفحات زیادی از شما جلو میافتم.
خانم آنت!
تحسینتان میکنم به دلیل اراده، استقلال، شجاعت و کارهایتان _هرچه که بود. شگفتزده میشوم به خاطر تلاشها و پافشاریها در یادگیری رفتارهای اشرافی، نقشههای دزدی برای کمک به «آرمان دنی» و آرمانهایش، همان آنارشیست جوانِ خبرهیِ موسیقی. همان کسی که در به کارگیری کلمات داغ و آتشین در سخنرانیهایش مهارت فوقالعادهای داشت. همان آرمانی که به گمان شما زیباترین آدمیست که در روی زمین زیسته!
و بسیار تحسینتان میکنم برای «لیدی» شدنتان! زیرا همانطور که خود بیان کردهاید: کمک کردن به مادر در رختشویخانه یا پذیرفتن مهمانان در خانه هیچ کدام با زجر و عذاب «لیدی» شدن برابری نمیکند.
خانم دیانا!
به راستی که در انتقام گرفتن کاملاً موفق بودید و از آن لذت بردید: انتقامی به غایت سخت. با فرستادن آرمان به درون گاوصندوق مدرسی و پنجاه سال سخن گفتن با او، سخن گفتن با اسکلتاش.
شما _ بار دیگر _ به من ثابت کردید که عشق کور است، حسود است و ویران کننده. ثابت کردید که عشق آزادی نمیآفریند، بلکه اسیر میکند. به وحشی بودن عشق عمل کردید و نتوانستید مانند سر پرسی باشید؛ او ثابت کرد که عشق، احترام گذاشتن است.
باید اعتراف کنم تعجب سرشارم از این بیرحمی، بیدلیل بود، زیرا شما دقیقاً به اعتقادتان عمل کردید: بیرحمی و خشونت از عشق جدا نیست!
خانم لیدی ال!
از صحنههای خداحافظی نفرت دارم، اما باید از تمام صحنههای زندگیتان دل بکنم، و آنها را به فراموشی بسپارم. دیگر نمیتوانم باور کنم که با وجود شاخه گل رز مصنوعی در استخوانهای اسکلت آرمان، بگویید گلها احساس جوانی را در شما زنده میکنند.
بدرود بانوی پیر باشکوه، لیدی ال، دیانا، آنت: مرا بسیار ناامید کردهاید و منزجر از عشق و از عشق!
بدرود
اگنس
سیام، مارس 2007
* لیدی ال: نام کتابی از «رومن گاری» (ترجمهی مهدی غبرایی) و شخصیتی به همین نام در کتاب. پشت جلد کتاب نوشته شده:
رومن گاری در رمان لیدی ال دو دلداده را از میان خیل جوانان اواخر قرن پرآشوب قرن نوزدهم برگزیده که یکی _ آرمان_ سودای مبارزهی سیاسی را در سر میپروراند و دیگری _ دیانا_ سودایی عشق است و معشوق را به تمامی برای عشق ورزیدن میخواهد. پیداست که در کشاکش عشق و مبارزه چه بسا یکی فدای دیگری میشود، و در این هنگامهی پرغوغا پیوسته شکنندهتر، آسیبپذیرتر است.
+ رومن گاری در ویکیپدیا
بیوقفه بخوانید:
صدای گوشخراشی میآید، بچهها توی کوچه جمع شدهاند، قند توی دلشان آب شده، مردها گذری نگاهی میاندازند، چندتایشان با بچهها همراهی میکنند. پردهها کمی کنار رفته: زنها، در تاریکی از پشت پنجره، یواشکی دید میزنند.
همه نگاهشان به آسمان است. نورافشانی میکنند، همگی ذوق میکنند، همگی ذوق میکنیم، قند توی دلمان آب میشود.
همه نگاهشان به آسمان است. منور میزنند، نور که پایین میآید یکی میدود و بقایای چترمانندش را برمیدارد، صدای گوشخراشی میآید، یکی «یا حسین» میگوید، پای بچهای روی مین میرود، زنها در تاریکی از پشت پنجره، یواشکی اشک میریزند.
اینجا همه نگاهشان به آسمان است، اینجا پایتخت کشور تولیدکنندهی سوخت هستهای، اینجا همه قند توی دلشان آب میشود.
شربت بهارنارنج
گاهی
باید
لذت عطر باغهای بهارنارنج را
باغهای بهارنارنج ِ بارانزدهیِ اردیبهشت را
در لیوانی بیاحساس
و سردتر از دستانم
در کافهای
آغشته به دود سیگار
خلاصه کرد،
به تنهایی.