شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




...

برایم پیغام فرستاده که: «... این هفته هم که بگذرد، می‌شوی همان دختر شادی که صبور است و مقاوم.»
برایش می‌نویسم:
«حق با شماست.
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکرده‌ام که در آینه بنگرم
و آنقدر مرده‌ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی‌کند...»*

پ.ن. این هفته که بگذرد، همین روز، دوست دارم نباشم که دیگر نفهمم چه بر سرم رفته است.

* فروغ

بن‌بست

واژه‌ها سیلی می‌زنند، ثانیه‌ها، ساعت‌ها، اشک‌ها، باران‌های پیاپی، همگی. دیگر هیچ‌چیز مرا شاد نمی‌کند. خسته‌ام از این همه «هیچ».

جایگزین‌سازی

می‌رود سفر، در راهی که 4 ساعت بیشتر زمان نمی‌برد؛ باید ساعت 5- 4 صبح در شهر موردنظر باشد. شب خوابم نمی‌رود، خوب شام نخورده و لابد الآن باید گرسنه‌اش باشد. منتظر تماس‌اش بیدار می‌مانم. ساعت 6 صبح و هنوز خبری از او نشده. هوا سرد است، باران شدیدی می‌آید... فکر می‌کنم نکند او هم سردش باشد. ازش خبر می‌گیرم. برف آمده و در جاده مانده‌اند. من مدام پیگیری می‌کنم، پلیس راه احتمال می‌دهد حداقل 3 ساعت دیگر راه باز شود. او خبر می‌دهد که شارژ موبایل‌اش در حال اتمام است. چندین ساعت گذشته و ماشین‌شان فقط توانسته چند متر حرکت کند. من ماشینی را در نظر می‌گیرم که در جاده‌ی دورافتاده‌ای گیر افتاده، برف و بوران است، سرنشین مستأصل شده و در خودش فرو رفته، دوازده ساعت است که به شکل مچاله نشسته، بدنش درد می‌کند و پاهایش ورم کرده است. سیزده ساعت گذشته، دلم می‌خواهد چیزی بگویم که کمی انرژی بگیرد، توانایی‌اش را ندارم _ بلد نیستم. می‌خواهم بگویم کاش نمی‌رفتی، نمی‌گویم، نمی‌خواهم انرژی منفی بدهم. خودش می‌گوید ای کاش نمی‌آمدم. از نظر من تمامی کلماتش پر از استرس است، بی‌شک حالات من هم. او هم‌چون متن ناپیدایی می‌ماند که می‌خوانم‌اش و با کلماتش همذات‌پنداری می‌کنم. چهارده ساعت شده، اما هنوز خبری از او نیست. تمامی تماس‌ها بدون پاسخ می‌ماند. شانزده ساعت گذشته، هنوز هم در راه مانده‌اند، او به چیزی لب نزده. سردم است، بدنم درد می‌کند، شانزده ساعت است که چیزی نخورده‌ام.