شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




اندرونی بی‌حصار

دختر هربار که صفحه را باز می‌کند باز برمی‌خورد به همان نوشته‌های تکراری. دلش می‌خواهد چیزی بگوید، فریادی بکشد. آخر فکر می‌کند اینجا دیگر خانه‌ی خود خودش است، باید هم این‌طور باشد. مگر نباید اینجا بی‌هیچ اضطراب و سانسوری حرف بزند. اما چیزهایی مانع هستند، حسرت می‌خورد، سکوت می‌کند و سکوت. بعد از مدتی می‌بیند دیگر خوب نمی‌تواند نفس بکشد، در باتلاق سکوت غرق شده و فقط کمی دیگر از سرش بیرون مانده. تکان هم نمی‌خورد، تقلا هم نمی‌کند، می‌داند هرچه بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو می‌رود. فکر می‌کند سرانجامش این است و چه بهتر که با آرامش غرق شود. اما خیال می‌کند این خود آرامش است، خودش را گول می‌زند. دلش نمی‌خواهد اینجا برهوت شود، دلش نمی‌خواهد دلش برهوت شود. مدام کتاب‌ها را ورق می‌زند، پی تعریف حوزه ‌ خصوصی و عمومی می‌گردد. منتظر است کسی برایش تعریفی نو بیاورد، چرا حوزه‌ها در عمل جابجا تعریف می‌شوند. چطور عده‌ای به خود اجازه می‌دهند در فضای اندرونی‌اش اینقدر کندوکاو کنند بی که ذره‌ای شرم‌شان بیاید و بدتر از آن، آنچه که ناقص و خام دریافته‌اند را به بحث بنشینند و با تجربه‌ها و احساسات خودشان مخلوط‌اش کنند، بعد تویی بسازند که هیچ شباهتی به این تو ندارد، ملغمه‌ای از آنچه که هست و نیست. هیچ دلش نمی‌خواهد اندرونی‌اش را به مدرنیته نزدیک کند تا گذرا و موقتی شود. گاهی از لجام گسیختگی‌های بی‌نهایت افراد در زندگی‌اش مستأصل می‌شود و از سر استیصال لبخندی می‌زند: زهرخندی! دلش می‌خواست دو سال از عمرش نبود، یک راست از بیست و یک پرت می‌شد به بیست و چهار سالگی؛ طلسم سیاهی بالای سرش نشسته، نیشخند می‌زند.


حالا کمی از زیر بار سنگینی کلمات و حرف‌های ناگفته راحت شده؛ باید به دنبال حصاری برای اندرونی‌اش بگردد از جنس سیم خاردار... باران می‌آید!

سیاست‌بازی و سیاستِ بازی

دقیقاً یادم نیست چند ساله بودم، اما می‌دانم دوران ابتدایی را سر می‌کردم، شاید ده ساله. آن زمان به اصرار الهام _ دختر همسایه‌مان و رفیق 20 سال از عمرم _ روزمرگی سه ماه تابستانم را با بازی‌ای گذراندم که اسم‌اش یادم نیست.
بازی این‌گونه بود که روی کاغذ خیلی بزرگی هر بار نام چند کشور آسیایی، اروپایی، افریقایی و امریکایی را می‌نوشتیم و برای هر کدام قیمتی تعیین می‌کردیم. پول‌های زیادی هم درست کرده بودیم و بین خودمان اول بازی تقسیم می‌کردیم. هرکسی علامت مخصوص به خود را داشت و مثل بازی «منچ»، تاس هم داشتیم. تاس می‌انداختیم و وقتی به کشوری می‌رسیدیم، تصمیم می‌گرفتیم که کشور را بخریم یا نه. یک بانک هم داشتیم که علاوه بر این‌که خودش مقداری پول داشت، پول کشورهای خریداری شده هم در آنجا ذخیره می‌شد. اگر در طی همین طریق من به کشوری که رقیبم خریده می‌رسیدم، باید چیزی شبیه عوارض یا مالیات به او می‌دادم تا اجازه ی ورود و خروج بدهد _ اسمش آن موقع عوارض یا مالیات نبود، اما حالا که فکر می‌کنم دقیقاً چیزی شبیه این دو بود _ هر چه قیمت کشور بیشتر بود و در قاره‌ی بهتری جاخوش کرده بود، این عوارض بیشتر می‌شد. هر هفته پول‌ها و کل وسایل بازی به نوبت دست یکی‌مان به امانت سپرده می‌شد.
بعد هم که پول‌مان برای خرید کشوری یا دادن عوارض ته می‌کشید یا از بانک وام می‌گرفتیم و یا مجبور می‌شدیم یکی از کشورهایمان را بفروشیم. خیلی تلاش می‌کردیم که کشورهای گران را به موقع بخریم چون هم پس‌انداز خوبی محسوب می‌شد در این مواقع و هم حسابی سودآور بود.
طی سه ماه، کلی قانون‌های جدید طرح کردیم و پیشنهاد دادیم. قانون‌ها را می‌نوشتیم تا از یادمان نرود و مدون‌اش می‌کردیم. خوب تخیل‌مان را به کار می‌گرفتیم و خوب فکر می‌کردیم.
ده ساله بودم گمانم و الهام یازده ساله، در دنیای هیچ کدام‌مان سیاست وارد نشده بود، اقتصاد هم. از استعمار و استثمار چیزی نمی‌فهمیدیم، اسم جهان سوم به مخیله‌مان هم خطور نکرده بود.
آخری‌ها الهام به وضوح تقلب می‌کرد، یادم است کلی از پول‌های بانک را یواشکی برای خودش برداشته بود و در مواقع لزوم رو می‌کرد. یادم است هیچ وقت مقروض نشد، و همیشه کشورهای مهم و گران‌قیمت نصیب او می‌شد. او فرمان می‌راند و طرح‌های به نفع خودش را پیشنهاد می‌داد. بانک هم همیشه هوای او را داشت، آخری‌ها قرض‌هایم سربه فلک می‌زد. و من فقط چندین بار جرأت کردم بازی را به هم بزنم و قهر کنم. از طرفی مادر الهام معلم‌ام بود و از طرف دیگر حرف مادرم که مدام بالای سرم دور می‌زد: «آدم باید هوای همسایه‌اش رو داشته باشه!»

در دنیای بچگی بارها و بارها با سیاست و اقتصاد بازی کردیم، جهان سومی شدیم، استعمار کردیم، مقروض شدیم، کشورها را به سیاه بی‌ارزش و سفید بلوند ثروتمند تقسیم کردیم بی‌آنکه خودمان بفهمیم.

تیتر بمباران می‌کند

بعضی تشبیهات در حوزه ارتباطات و روزنامه‌نگاری هستند که واقعاً کیف می‌کنم آنها را می‌شنوم. مثل این جمله‌ی اریک رولو _ سردبیر سابق روزنامه لوموند _ که برای نشان دادن اهمیت تیتر و عکس گفته:

ما تیترخوان، عکس‌خوان و متن‌خوان هستیم. تیتر بمباران می‌کند، عکس آتش پشتیبانی است و متن پیاده نظام.

ویولنسل

این روزها به طرز عجیبی، عطشی شدید به ویولنسل پیدا کرده‌ام. سازی که لطافت ویولن را ندارد اما پر از ابهت است و باصلابت. این روزها صدایش برایم پر از رعشه‌ی زخمه است، پر از شیدایی مدام و پر از دلبستگی.
کسی آهنگی سراغ دارد از درخشش، خودنمایی و زیبایی‌اش ؟!

کات

چشمان مات
کلمات

بالقوگی و فعلیت رازآلود هنرمند

هنر بدیع‌ترین رهیافت انسانی‌ست به زیبایی و حقیقت که وظیفه اصلی‌اش غنا بخشیدن به آگاهی موجودات است. انسان، با نبوغ و نیروی آفرینندگی خویش به آفرینش، بازآفرینی و پدید آوردن آثاری دست می‌یازد که پیش‌تر نبوده و او به جهان عرضه می‌‌کند و گاه ره به کمال می‌سپارد.
در جهان امروز، اغلب هنر نه دیگر هدایتی برای انسانهاست و نه از آن انتظار می‌رود که چنین کند که حتی گاهی هنر هجومی مستقیم و تردیدناپذیر بر زندگی افراد دارد. هنرمندان آثاری شوک‌آور به وجود می‌آورند که بین آثار معتبر جهانی قرار می‌گیرد. هنر صرفاً شامل آثاری با زیبایی رسمی که افراد با «ذوق» از آن لذت می‌برند یا آثاری زیبا با پیام‌های اخلاقی متعالی نیست، آثار زشت و مضطرب‌ساز با مضامین اخلاقی منفی و پریشان‌کننده نیز در قلمرو آن جای می‌گیرند: تابلوی نقاشی‌ای از دالی که الاغ‌های مرده و گندیده‌ای را بر روی پیانوهای بزرگ نشان می‌دهد؛ وی اذعان می‌کند علاوه بر اینکه الاغ‌ها گندیده بودند، می‌خواستم نشان دهم که آنها در حال بالا آوردن مرگ خویش هستند و یا تصویری از مانکنی که در تاکسی گندیده شده و بر سینه و صورت پف کرده‌ی او حلزون‌های مرده‌ای در حال لولیدن هستند. وی شرارت را به حدی می‌رساند که در زیرنویس تابلو می‌نویسد این حلزون‌ها خوراکی هستند.
در عصر جدید، مردم انتظار دارند که هنرمند کاری کاملاً بکر و تازه ارائه نماید و صفت نابغه را بر وی می‌نهند. هنردوستان معتقدند خطاها و شرارت‌های پنهان آدمی، می‌تواند دستمایه‌ای ارزشمند برای هنرآفرینی فراهم آورد. تابلوی «ساتورن یکی از پسران‌اش را می‌بلعد» از «فرانسیسکو گویا» که بی‌پرده نوزادخواری را به نمایش می‌گذارد را تحسین می‌کنند. فیلم «سگ اندلسی» را می‌ستایند بی‌آنکه ذره‌ای به شخصیت هنرمند شک کنند.
حال چگونه این پدیدارها را توصیف کنیم. این رفتارها ریشه در چه دارد، رفتارهایی که اگر غیرهنرمندان مرتکب آن شوند، موجوداتی دیوانه خوانده می‌شوند اما هنرمندان با انجام دادن چنین کارهای مستهجنی از سلامت ذهن برخوردار هستند و موجوداتی بی‌عیب و نقص شمرده می‌شوند. هنرمند با فرار به درون شرارت و انجام اعمال عجیب و غریب متحمل هیچ رنجی نمی‌شود. «بیکن» زندگی عنان گسیخته‌ای را با مشروب‌خوری سنگین، قماربازی و ماجراجویی‌های جنسی ساد و مازوخیستی از سر گذراند. دالی آنطور که در خاطرات‌اش می‌گوید در کودکی پسر کوچکی را از یک پل معلق به پایین می‌اندازد. خفاش نیمه‌مرده‌ای را با مورچه‌هایی که به دورش جمع شده بودند، به دهان می‌نهد و به دو نیم می‌کند. در بیست و نه سالگی دختری را آنقدر لگدکوب می‌کند که اطرافیان جسم خون‌آلودش را از دست‌اش می‌رهانند. زمانی که نخستین بار همسر آینده‌اش، «گالا» را می‌بیند به شدت وسوسه می‌شود که او را از پرتگاهی به زمین افکند، و یا زن‌بارگی و بدخلقی‌های ناگهانی «پولاک».
در واقع شخص با قرار گرفتن در رده و جایگاه هنرمند از قوانین اخلاقی معاف می‌شود. وی هنر خود را چنان به کار می‌گیرد که علاوه بر ایجاد حسی از ابهت و تحسین، توجیه یا بهانه‌ای باشد برای رفتار غیرعادی خودش، مانند گوش بریدن «ون گوک» و یا «مارگریت دوراس» که شديداً عاشق مشروب بود و گاه تا پای مرگ هم با آن همراهی می‌کرد و با تمام تن و روح خويش پذيراي‌اش می‌شد تا جایی که به چند ماه اغما فرو رفت. «مارکز» آنقدر سيگار می‌کشيد که خودش اظهار می‌کند گاه کار به جايي می‌کشيد که اگر دهانم پر از دود نبود نمی‌توانستم فکر کنم.
از جمله موارد دیگر این رفتارها گرویدن به دین و پناه بردن به آغوش ایمان است. شاید بتوان شایعه‌ی مسلمان شدن «مایکل جکسون» و یا معتکف شدن «مدونا» در کلیسا را از آن جمله نام برد.


پی‌نوشتِ مهم: نوشتن این متن، بعد از خواندن کتاب «اما آیا این هنر است» و پیشنهاد دوستان پیش‌خوان ِ مرحوم بود و بعد هم مطالعه‌ی مقاله‌ی «جواز شاعرانه» از جرج اُرول (ارغنون. شماره‌ی 18: مسائل نظری فرهنگ. ترجمه‌ی ابوتراب سهراب، کامیار عابدی). ایده‌ی جدیدی را بیان نمی‌کند، تنها توضیح بسیار کوتاهی است از هنر و رفتار غیرعادی هنرمندان.

پی‌نوشت.2. به صرافت افتاده‌ام که این موضوع را به حوزه‌ی روشنفکران بکشانم.


مرتبط:
متن زیبای معافیّت اخلاقی؛ مانیفستی – شاید – ضد هنرمند

جشنواره موسیقی فجر در سراب ِ بین‌الملل

جشنواره بین‌المللی موسیقی فجر هنوز تمام نشده و انتقادها و حرف و حدیث‌ها بماند بعد از اختتامیه، اگر حالی بود و وقتی.
اما چند نکته روی دلم می‌ماند اگر نگویم، چرا بعضی‌ها چندین بار و در تالارهای مختلف اجرا و سخنرانی دارند و بعضی‌ها اصلاً نیستند. چرا آن‌هایی که هستند و نامی برای خود در این عرصه به دست آورده‌اند اینقدر ضعیف ظاهر شده‌اند. چرا به خانم‌ها تالاری با آن امکانات فنی افتضاح اختصاص داده‌اند. چرا اجرای خانم‌ها دست کم گرفته شده و چرا خانم‌ها ضعیف ظاهر شده‌اند ؟
دیشب، گروه موسیقی بانوان دو اجرا داشت. اجرای کردی گروه «ژیوار»؛ گروه هماهنگ بود، اما کافی بود کمی، فقط کمی ریتم آهنگ شاد بشود اکثر خانم‌ها روسری درآورده، آماده بودند که روسری را بالا بگیرند و به سبک رقص کردی دست‌هاشان را تکان دهند. قسمتی هم سارا احمدی به صورت تکی چند دقیقه‌ای دف نواخت. اما نمی‌شد ریتمش را فهمید، از بس که خانم‌ها هیجان‌زده شده بودند و تندتند دست می‌زدند و تشویق‌اش می‌کردند.
گروه دوم «آواز» بود که قطعات موسیقی کلاسیک را اجرا کرد. نسرین ناصحی (متسوسوپرانو) و شهلا میلانی (سوپرانو) هر دو قدرت صدای خوبی داشتند اگرچه گاهی ادای شعر توسط میلانی در اوج گنگ و نامفهوم می‌شد. اینجا هم خانم‌ها منتظر بودند که کمی دست بزنند، آن هم با اپرت اشتراوس. در بیشتر اجرای‌شان خانم‌های کناری‌ام در مورد لباس‌هایی که این دو خانم به تن می‌کردند نظر می‌دادند، آخرش هم یکی‌شان نمی‌دانم به جدی یا شوخی گفت: «بریم آدرس خیاط‌اش را بگیریم.» هنوز نمی‌دانم جشنواره موسیقی است یا سالن فشن و مد.

پ.ن. برای رفع عصبانیت از این همه بی‌اعتنایی، تا صبح «پیدایش» نوید افقه، ایرج بسطامی، «خون پاش و نغمه‌ریز» حسین سمندری و تکنوازی تار بیگجه‌خانی را گوش دادم با صدای بلند. ممنون از دوست جون عزیزم، به خاطر این همه لطف‌اش. :)