سلاخی ِ متن
دو روز پیش، یکی از دوستانم تماس گرفت و متنی را پشت تلفن خواند که در مجلهی «...» چاپ شده بود، جملههای اول را که شنیدم، شوکه شدم: «نویسنده متن را میزاید، با رنج، با تلاشی طاقتفرسا، با تمام حساش، با تمام وجودش. شخصیتها فرزندانش هستند، او با آنها روزها زندگی میکند...» سکوت کردم تا روخوانیاش تمام شود. بعد پرسید چه حسی داری ؟!
گفتم چه حسی باید داشته باشم، وقتی نویسنده میبیند «شخصیت داستانش، فرزندش _ فرزندی که به او عشق میورزد _ گم میشود در ذهن خوانندگان، وقتی فرزندش گم میشود در کلمات، وقتی فرزندش را قرض میگیرند، وقتی فرزندش را میدزدند، وقتی او را زیر دست و پا له میکنند...»
متن نوشتهای بود پس و پیش شده. من جملات این متن را، تک تک کلماتش را حفظم. متن چشمگیری نیست، میدانم! اما دوستش دارم، چون با تمام وجود و با حس خیلی خوبی نوشتماش. متن چشمگیری نیست، میدانم! اما دوستش دارم، چون کلماتش را بارها و بارها مرور کردهام، با خود همراه کردهام، سر کلاس بردهام، با موسیقی تکرارشان کردم، توی پیادهرویهایم حضور داشتند.
میدانم، من نویسنده نیستم اما به بعضی از نوشتههایم تعلق خاطر زیادی دارم اگرچه در نظر مخاطب هیچ به چشم نیاید. برایشان وقت گذاشتهام، فکر کردهام، حس گذاشتهام، گاهی وقتی یک متن احساسی را بعد از مدتها مرور میکنم باز هم میگریم. مطمئناً هر نویسندهای با متناش همین حسها را دارد. یاد شعر نادر نادرپور میافتم:
اگر در دانههای نازک لفظم
و یا در خوشههای روشن شعرم
شراب و شهد میبینید، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است، این خون است...
ناراحتیام، نقل تمام متن در مجله با اسم دیگری نیست، به هیچ وجه! اما شما را به خدا، متن را تکهتکه نکنید، تناش را سلاخی نکنید، متن حس دارد: شکافتن متن، شکافتن روح نویسنده است.
یلداشب ِ مجازی
به فرمودهی خانم دکتر عزیز، اینها رو نوشتم برای یلدابازی ِ مجازی امشب:
1. مطلع فال یلدای امسالم، که دکتر احمدنیای عزیز لطف کردند:
دلم جز مهر مهرویان طریقی بَر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن درنمیگیرد
2. شش سالم بود گمونم که قرار بود خونهی همسایهمون مهمونی بریم. من هم یواشکی رژ لب مامانم رو که قرمز قرمز بود روی لبم مالیدم، بعد تشریفم رو بردم خونهی همسایه. از در که وارد شدم جمعیت به شدت خندیدند و بهتر است بگویم منفجر شدند. حتماً تصور میکنید چه شکلی شده بودم؟! لبم را که هیچ، دور لبم را تا کجا قرمز کرده بودم. از انصاف نگذرم، رژ لب ِ ماندگاریای عجیبی داشت.
3. سال دوم دبستان از یکی از دوستانم یاد گرفته بودم که اگر لیوان را روی دهانم بگذارم و هوایش را فرو دهم لیوان دور لبم می چسبد؛ من هم با سعی فراوان (!) یاد گرفتم. وقتی خونه اومدم، برادرم تشویقم کرد که هر چه بیشتر لیوان را نگه دارم. فردایش، دور لبم دایرهای کبود رنگ نقش بسته بود و تا چند روز هم ماند. حالا فکر میکنم چه جوری من با اون وضعیت مضحک مدرسه میرفتم.
4. امم... در سن هشت سالگی با جثهی نحیفم تصمیم گرفتم روزه بگیرم، البته فقط برای اینکه از پدربزرگ و مادربزرگم جایزه بگیرم. دو ساعت مانده به اذان، برادرم با وعدهی یک پنج تومانی گولم زد و من هم روزهام را خوردم.
5. کلاس سوم ابتدایی، یکی از دوستانم از این مانتوهای جلوبسته تنش میکرد که من خیلی دوست داشتم. برای اینکه عقدهای نشوم، یک روز مانتوام رو برعکس تنم کردم و دوستم _ فروزنده _ هم دگمههایش را از پشت بست. تمام آن روز را در خیابان و مدرسه با چنین ریختی سیر کردم و فیض بردم. البته یقهی مانتو گاهی اذیتم میکرد وگرنه کلی خوشتیپ شده بودم و ملت کلی نگاهم میکردند! البته فقط ناظممان خوشش نیامد، چون کلی دعوایم کرد و من از خوشتیپی بیرون آمدم.
بعدنوشت:
من دیروقت این متن رو نوشتم و در خواب و بیداری صبح یادم افتاد که پنج نفر از دوستان عزیزم را نگفتهام:
آزاده (+). الناز (+). نگین (+) . میثم (+). فاطمه (+)
...
باید زندگی کردن را بیاموزم
بخشیدن را
و از یاد بردن را
تعلیق ِ ذهن
یا: «همنوایی شبانه ارکستر چوبها»
نه گابیک، اینجا نه! دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی دارد. نقاشی میکشد، فکر میکند، خیالات میبافد، داستان مینویسد و گاه با سید _ الکساندر جوان رعنایی، با ظاهری آراسته که همنشین شبهایاش است _ شطرنج بازی میکند. زنگ کلیسای «سن پل» که مینوازد سیارهی کوچکاش از مدارش خارج میشود. کاردی در پشتاش فرو میرود و بوی زهم خوناش تمام تناش را میپوشاند. فاوست مورنائو که شباهت غریبی به گاری کوپر دارد به همراه دوست ناپیدایاش میخواهند او را به جهنم ببرند. درست یک ماه و دو روز پس از شب حادثه تصمیم میگیرد صاحبخانهاش _ اریک فرانسوا اشمیتِ پیر _ را خبر کند. سه بیماری مهلک دارد: «وقفههای زمانی»، «خودویرانگی» و «بیماری آینه». محاکمه میشود در طبقهی ششم خانهای با سکوت مرگ که تبعیدیان دیگری هم آنجا زندگی میکنند. رعنا تبعیدی دیگری است که به او پناهنده شده. پسری به مهمانیاش میآید شبیه خودش، «چه سکر جوانی سرگیجهآوری! انگار خودم را میدیدم در آینهی چهارده سالگیام. چشم، همان چشمها بود _ با ته رنگی از درد در پس پلکها_ و بینی همان بینی کج». پسری از «میم الف ر» ؟! با دیدن اینگرید _ دختر زیبایی که خندهی عطوفتی سوزان در چشماناش شعله میکشید _ کیلومترها از قلب اروپا دور میشود. اینگرید، او را معلق میکند در زمان. نه گابیک، اینجا نه! گاهگاهی به دیدار خاتون میرود که پیکِ حامل ِ مرگ است. تبعیدیان مشوشاند، او هم. تبعیدیان به پوچی رسیدهاند حتا پسر ساکن در طبقهی چهارم _پسر صاحبخانه_ و او هم...« این کتاب مگر چه دارد که از دستت نمیافتد؟»: تعلیق ذهن.
وبلاگ، یک رنگ هویتی
امروز کتابی هدیه گرفتم از یکی از دوستان عزیزم _ به قلم خودش _، صفحهی اولش نوشته بود:
برای بهار
که وقتی میخندد، یاد وبلاگش میافتم!
همانجا یادم افتاد که وبلاگ هم برای ما نوعی شاخص محسوب میشود، انگار وبلاگ معنایی اجتماعی را بیان میکند که با خود کدهای هویتی به همراه دارد. گاهی دوستانمان را با نام وبلاگشان صدا میزنیم؛ مثلاً بارها شده که دوستانم مرا «اگنس» صدا میزنند، یا من عادت کردهام که به امیرمسعود عزیز بگویم سولوژن، یا میثم را معترض صدا بزنم...
وقتی یکی از دوستانم چند روزی وبلاگش را به روز نکند به جای احوالپرسی از او، حال «وبلاگ»اش را میپرسم... و این رفتارها آنقدر ادامه پیدا میکند که اگر روابط دوستی من با دوستان مجازی به دنیای واقعی کشیده شود، در مواقعی به همان نام صدایشان میزنم: من هنوز هم این دوست عزیزم را با نام «نشانه» خطاب میکنم.
طراحی وبلاگ، رنگهای به کار رفته، سبک نوشتن، لینکهای دوستان، نام وبلاگ و ... میتواند منابع تفسیر باشد. من از روی چنین منابعی، هویتی از شخص میسازم و یا به خوانش هویتی او میپردازم؛ چهرهاش و حالتهای روحیاش را حدس میزنم (وقتی برای اولین بار نشانهی عزیز را دیدم، گفت چهرهی تو همان تصویریست که با خواندن وبلاگت تجسم کرده بودم!)، به سبک زندگیاش پی میبرم... و حال، وبلاگ تبدیل به یک هویت شده است.
پ.ن. میشد بیشتر دراینباره بنویسم، اما فعلاً وقتش نیست. :)
اما آیا این هنر است؟
«اما آیا این هنر است» عنوان کتابی است نوشتهی «سینتیا فریلند» (Cynthia Freeland) که به بررسی چیستی هنر میپردازد.
کتاب دارای هفت فصل است و در هر کدام از فصول از نظریات مختلفی از جمله نظریهی آیینی، نظریه فرمالیستی، نظریه تقلیدی، نظریه ابرازی، نظریه شناختی، نظریه پستمدرن بهره گرفته است. نویسنده معتقد است که نظریهها علاوه بر ایجاد چارچوب در تبیین پدیدارهای مورد مشاهده، پیامدهای عملی هم دارند، ما را به آنچه ارج مینهیم و یا نمیپسندیم راهبر میشوند، دریافت ما را شکل میبخشند و نسلهای جدیدی را به میراث فرهنگی ما معرفی میکنند. نظریهی هنر مانند نظریههای علوم دیگر نیست. نظریهی هنر به رغم تفاوتهایش به علم، کارکردی تبیینگر دارد: تلاش برای سامان بخشیدن به پدیدههای متنوع و هوشربا به نحوی که بگوید چه ویژگیهای مشترکی آنها را خاص ساخته است. هدف هنر و هنرمندان «گسترش آگاهی» و غنابخشی به آگاهی ما است.
در فصل اول، او از صحنهها و تصاویر هولناک و دلهرهآفرین در آثار هنری بحث میکند.
در فصل دوم، تأملی دارد بر پنج دورهی تاریخی و بررسی تنوع شکلی و کارکردی هنر در جهان غرب، نظرات افلاطون و ارسطو در مورد تقلید و تراژدی و اینکه در قرن اخیر نظریهی تقلیدی کمتر مورد توجه قرار گرفته؛ و نقاشیها با ورود عکاسی به چالش گرفته شده است. اواخر قرن نوزدهم تقلید رفته رفته از هدف اکثر گونههای هنری، امپرسیونیسم، اکسپرسیونیسم، سوررئالیسم و انتزاع، خارج شد. هنر در قرون وسطی با حیات مذهبی و مدنی آمیخته میشود.
فصل سوم به تاریخی در مورد تعاملات جهانی فرهنگی و تأثیر عظیم آن بر تولید هنری و جستجوی تنوع و گوناگونی هنر اشاره میکند.
فصل چهارم، در مورد موزهها و نقش شرکتها، گروهها، ملیتها و اشخاص ثروتمند در بازار هنری و هنرهایی که با استفاده از بودجهی عمومی یا دولتی تحقق مییابند، توضیح میدهد.
در فصل پنجم، به بررسی رابطهی نبوغ و جنسیت میپردازد، نبوغ را از دیدگاه کانت و روسو توضیح داده که معتقدند نبوغ با جنسیت رابطه دارد و زنان فاقد نبوغ هستند. سپس سؤال میکند: آیا در نگاه به اثر هنری جنسیت یا گرایش جنسی هنرمند اهمیت دارد؟ و توضیح میدهد: اول، واقعیت این است که جنسیت در تاریخ هنر اهمیت داشته است؛ دیوارهای موزهها پوشیده از زنان برهنه است و نه مردان و این محصول کار نقاشان مرد است و نه زن. و دوم، جنسیت (یا گرایش جنسی) در تاریخ هنر میتواند اهمیت داشته باشد، چنانچه بازتابدهندهی دغدغههای عمیق و شخصی هنرمند باشد که در اثرش میخواسته ابراز کند. نویسنده بیان میکند برای تفسیر اثر هنری باید فراتر از جنسیت و تمایل جنسی به بافت گستردهتری نگاه کنیم که به آن اثر معنا بخشیده است.
در فصل ششم، به بررسی نظریهی هنر از جمله نظریهی ابرازی که معتقد است هنر احساسات و عواطف هنرمند را ابراز و منتقل میکند و از طرفداران این نگرش تولستوی، فروید و متفکرانی مانند کرچه، گالینگوود و لنگر هستند؛ و نظریه شناختی که معتقد است هنر موجبات شناخت را فراهم میآورد، میپردازد.
و در فصل هفتم، تأثیر فناوریهای جدید ارتباطی بر هنر. سه نظریهپرداز معرفی شده در حیطهی این بحث: والتر بنیامین، مارشال مک لوهان و ژان بودریار.
بنیامین با «هالههای کدر شده» ؛ که معتقد است قدرت تصاویر نقاش یا نواهای آهنگساز در تکثیر چنان تحلیل میروند که ما آنچه نسخهی اصلی از خود ساطع میکند را از دست میدهیم. وی در مقالهی خود به نام «اثر هنری در عصر تکثیر مکانیکی» این کیفیت از دست رفته را «هاله» مینامد. او معتقد است محو هاله رویدادی فرخنده است.
مارشال مک لوهان اعتقاد دارد فناوریهای جدید، دموکراسی را گسترش و ادراک آدمی را افزایش میدهد. او بر این باور است که هنرمندان چون در جذب امکانات شکلهای جدید اندیشه و ارتباط در رأس زمانهی خود قرار دارند، رسانههای جدید را هم بهتر درک میکنند و به بررسی میگذارند. او جایگاه ویژهای برای هنرمند در جامعه قائل بود: «فردی وارسته» که «آگاهی تام» دارد.
ژان بودریار «قائد اعظم پست مدرنیسم» که معتقد است حاد واقعی چیزی واقعیتر از واقعی است، چیزی ساختگی و مصنوعی که از واقعیت بهتر امر واقعی را مشخص میکند. مثل مد سطح بالا (که زیباتر از زیبایی است)، اخبار («چکیدهی گفتهها» در تجمعات روی صحنه، سرنوشت منازعات سیاسی را معلوم میکند.) و دیزنی لند.
این کتاب با ترجمهی کامران سپهران، در نشر مرکز به چاپ رسیده است.
فراموشي طنز و انفعال
هفتهنامهي توفیق و طنز موضوعی بود که جلال سر کلاس «ارتباطات سیاسی» بحثش را شروع کرد و کمی از انفعال بیرونم آورد.
زیرکی و تدبیر طنز به گونهای است که زودتر، عامه و دولت را به کنش و واکنش وا میدارد و تعجب میکنم چرا اینقدر به آن در عرصهی ارتباطات بی توجه بودم.
آنقدر این حیطه برای سیاستمداران ما از حساسیت بالایی برخوردار است که به طور پنهان سعی در نابودی آن میکنند (نمونه اش تعطیلی روزنامههای اخیر که به عرصهی طنز مربوط میشد!) طنز مجالی است که متأسفانه به آن بیاعتنایی میشود. البته گویا اساتید ارتباطات، روزنامهنگارها و منتقدان هم طنز را تحویل نمیگیرند و به آن کم توجهی میکنند؛ نمونهای که جلال مثال زد این بود که در جشنوارهي مطبوعات امسال يك نفر را در حوزهي طنز تنها شایستهی تقدیر دانستند.
دکتر افخمی میگفت روزنامهها وقتی نتوانند در حوزهی سیاسی فعالیت چالشی داشته باشند به طنز متمایل میشوند و اگر مجال طنز از آنها گرفته شود به «سرگرمی» روی میآورند.
از آنجایی که روزنامهنگاری میتواند در جامعه، جایگاه «ضد قدرت» داشته باشد با ورود «سرگرمی» به انفعال میرسد و جامعه هم از نظر سیاسی خام میماند و به مسائل مهم بیتفاوت میشود.
تعطیلی روزنامهها، خفقان و روی آوردن روزنامهنگاراني چون مرحوم «شرق» به انتشار روزنامهای فرهنگی، هنری، اجتماعی و مثالهایی از این دست، نشانههای تلاش دولت برای «سیاستزدایی» و «طنززدایی» است. روزنامهنگاران هم آنقدر تغيير مكان دادهاند كه به سرعت عرصهي سياست و طنز را خالي ميكنند و جايگاهي كه بايد دولت و جامعه را نقد كند و به چالش بكشد به انفعال نزديك و نزديكتر ميشود.
در این مورد به آزادی زنان هم فکر کردم. اینکه زنان احتیاج به تحصیل آزاد و برابر تحصیل، مشارکت، اشتغال، اصلاح قوانین و مسائلی از این قبیل دارند یک طرف، ارتباط سیاسی هم طرف دیگر. نابرابری در صنعت ارتباطات هم باید از بین برود. چرا اکثر زنهای روزنامهنگار در بخشهای اجتماعی، فرهنگی و هنری و مسائلی از این دست مشغولند _ و البته چه بسیار هم فعال و موفق هستند _ ، و چرا فعالیت زنان در ارتباطات سیاسی، طنز و اقتصادی بسیار بسیار کم است ؟! آیا حضور زنان فعال روزنامهنگار در این عرصهها نمیتواند به خواستههای معقول و منطقی زنان کمی شتاب بخشد و موج بیشتری ایجاد کند ؟! حضور مقتدر زنان منتقد سیاسی و اقتصادی و زنان طنزنویس را باید بسیار بسیار جدی بگیریم!