|
خداحافظ تیم محبوب من
حالم گرفته شد، آرژانتین در چه جهنمی بازی کرد و حذف شد تا چهار سال دیگر منتظر قهرمانیاش بمانم.
خداحافظ تیم محبوب من، خداحافظ سورین، ریکلمه، آیالا...
گذر پرندهای از کنار آفتاب
«گذر پرندهای از کنار آفتاب» نثری آهنگین دارد و بسیار به دل مینشیند. هرچند اجرایاش را ندیدهام، اما لذت خواندن نمایشنامهاش هم کم از آن نداشت، آنقدر که مجابام کرد خودم را جای هر کدام از شخصیتها بگذارم و گفتگوها را بلند بلند بخوانم، آنقدر که دو روز از وقتام را بگذارم و بسیاری از دیالوگهای این کتاب کم حجم را حفظ کنم. اگر دوست دارید، شما هم بخوانید با حس خوش، با صدای بلند:
نجابت: ... کار شرمآوریست این کار طبابت. باید همه چیز عریان باشد در این کار. درد که جای خود دارد، رنجی هم که میبریم باید عریان باشد. میزانی هست میان درد و رنج درد. برای طبیب درد کفایت نمیکند، میزان آن هم اهمیتی دارد. بیمار رنج میکشد از دردی که عارضش میشود، اما شرمی هم در میان هست؛ شرم سپردن خود به دست شخصی دیگر. مهم نیست که این شخص طبیب است. این شرم بارقهای از بیاطمینانی دارد. برای همین ما از درد میگوییم، اما شدت آن را نمیگوییم. و منِ طبیب عریان میکنم تا دریابم. و این قدری خوی حیوانی در خود دارد. نوعی پوشاندن که من آن را عریان میکنم _کار شرمآوریست این کار طبابت...
.
.
.
آنیوشکا: به چه کار میآید این دلخوشی میان بَلبَشوی این روزها، آقای فکرت؟
فکرت: به کار میآید، خانم آنیوشکا، به کار میآید. قدری از مصیبتهای این روزگار از این است که دیگر حتا ارزنی دل مزاح و شوخطبعی نمانده برای این جماعت دنیا. همین آقایان که جهان را کردهاند میدان مشق، همین جماعتی که ماندهاند حیران میان این و آن. همینها که حتا خوف مردن دارند از گرسنگی و جنگ و باقی قضایا، یادشان رفته _ هنوز که هنوز است_ بادی در میکنند از مخرج. هنوز گاهی میلی ظریف میآید سراغشان به هوای نوازشی شبانه. این زندگی خود به خودش عذاب الیم است، آن وقت ما به هیأت جوکیهای هند رفتهایم و نشستهایم روی کرسی پُر از میخ. کودکی که از یاد همه رفته، خانم آنیوشکا. قدری سبیل و مَشکِ پستان اکراه انداخته میان برای قدری آسان کردن زندگی _ دلخوشی کودکانه همین جا به کار میآید، خانم آنیوشکا.
.
.
.
آنیوشکا: «آرام نبودهاند روزهای زندگی من. همیشه چیزهایی بودهاند برای قدری زحمت و رنج در این زندگی. اما هیچ کدام به بدی این روزها نبودهاند. روزهای بدی هستند این روزها». اینها را تو گفتی. من روی همین صندلی نشسته بودم و تو آنجا ایستاده بودی. هنوز زنبیل در دستهایت بود. «چیزهایی هست در این شهر که سرمای مرگ میاندازد به جان و تن. آدمهایی میگذرند از کوچه و خیابان که خیالی ندارند غیر مرگ به هر نرخ که باشد. آنها زنبیلهایی دارند که پر میشود به نرخ مرگ.» تو میگفتی و من نگاه میکردم به آن زنبیل. «اینجا سرزمین چیزهای کوچک است. و دستهای زیادی هست برای گرفتن همین چیزهای کوچک. اگر فرصتی را بگذاری، شاید دیگر زمانی برای جبران آن نیابی». نگاهت میکردم که تو چگونه فرصتت را مییابی. «از خیابانهای این شهر که میگذری، مرگ _ متصل _ از کنارت میگذرد. اینجا مرگ هم حقارتی دارد سخت.»...
.
.
.
آنیوشکا: ... چیزهایی که آسان نمیگذرند، هرکجا که باشند میآیند و مینشینند روی دامن زن. زن نگاهشان میکند و این میشود همهی زندگی زن. زنها همیشه ماتاند. مات به این زندگی. اخم میکنند. میخندند. حرف میزنند. گریه میکنند. فریاد میکشند. اما میان این همه به یکباره خیره میمانند. دستی میکشند به دامنشان، انگار غباری نادیده را پاک میکنند. سری میجنبانند، انگار چیزی را پس میزنند. آهی میکشند، انگار بیرون میآیند از حسرتی دور و غریب. آن وقت است که میخواهند بگریزند از این همه خیرگی. دستی میجنبانند. همتی میکنند. میخواهند نظمی بدهند به این همه آشفتگی. همین وقت است که میشوند قاب دستمال. متصل پاک میکنند همه چیز را. آن قدر که نگاه میکنند و میبینند شدهاند خود آن کثافتها _ ما همه چیز را به خودمان میکشیم دکتر نجابت. بیشتر از همه کثافتهای جهان را. باور کنید هیچ چیز اینجا آسان نیست برای یک زن. کاش هیچ کس زن نبود در این جهان...
«گذر پرندهای از کنار آفتاب» را «محمد چرم شیر» نوشته و انتشارات نیلا آن را چاپ کرده است.
...
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
- «حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید:
- «بالت...
قیصر امین پور
آرژانتین
به امید قهرمانی ;)
درآمدی بر مطالعات راننده تاکسیها
منطق رانندهی تاکسی امروز برایم خیلی جالب بود. میگفت: آدما دو دستهان، یه دسته اونایی که خوشگلان اما پول ندارن، یه دسته اونایی که پولدارن اما خوشگل نیستن. میگفت: اونایی که جزو این دو دسته نیستن، اصلاً آدم نیستن. با اینکه برایم خندهدار بود، یکی یکی آشنایان را فرض میکردم که در کدام دسته قرار میگیرند. خودم هم واضحه که آدم نیستم، چون نه خوشگلام و نه پولدار. در این گیر و دار این جملهی طلایی رو گفت: پس کلاً آدما دو دستهان، یه دسته اونایی که آدمان، یه دسته اونایی که آدم نیستن. وقتی خندیدم گفت: میخندی، اینا حاصل یه عمر سر و کله زدن با مردم و روندن تو خیابوناس. یه جملهی کلیدی هم داشت که هر چند دقیقه یک بار تکرار میکرد: دکترا تو بیمارستان مریضاشون رو کنتوراتی برمیدارن.
مینویسم تا فراموش نکنم مرد بودن را
به درک که بیست سی نفر جمع شدهاند و تو را مینگرند، تو را که وسط خیابان ایستادهای و تا جایی که توان داری فریاد میزنی تا از خودت دفاع کنی، با مقنعهی پارهای که از سرت افتاده، با کیف و جزوههای پاره، حاصل چنگ نامردی. به درک که بر تعداد جمعیت و ماشینها اضافه میشود، همه جنسهای مذکر، که میایستند تا خراشیدن دستانات را به هیچ بینگارند و خراشیدن دلات را، تا فریاد بزنی از ته دل که شماها مرد نیستید، نیستید، و کسی که جلو بیاید تا مقنعهات را روی سرت بکشد، که سرش فریاد بزنی: موهام رگ غیرتات رو به جوش آورد، اما این تجاوز نه ؟! به درک که از فریاد زیاد حنجرهام میسوزد، که تمام راه برگشت را سرفه میکنم، گریه میکنم تا یادم بماند که زندگیام پر از بازیهای شکستخوردگیست و حالا که با اشک، با حنجرهای سوخته، با بازوانی که از درد بیحس شده، نشستهام جزوههای پارهام را میخوانم برای امتحان. میدانم، برای ادامهی زندگی باید ترس را فراموش کنم و مرگ را، تنها مینویسم تا فراموش نکنم مرد بودن را و خراشی که بر دلم نشانده برای همیشه.
از تجمع زنان چه خبر ؟
خانه ماندهام. فردا امتحان پایان ترم دارم. پدرم اجازه نداده در تجمع امروز شرکت کنم. نگرانم. به الناز SMS میزنم جواب نمیدهد، به امیر. امیر میگوید بچه ها را میزنند، خیلی زیاد. یاد کتککاریهای روز زن میافتم. دلم شور میزند.
...
با الناز صحبت کردم، حسابی بچهها رو زدن، عدهای رو هم گرفتن. کلی اعصابم خرد شده، چندتا از بچههای دانشکده هم دستگیر شدن.
مرتبط:
. عکسهای کسوف (ببینید چطور دوستم را روی زمین میکشند، وحشیها!)
. الناز
. یادداشت امیر در هستیا
. فعالان حقوق بشر
. پرستو
. لولیان
. فهیمه
. شهرزاد
. سولماز
. روزنا
. پدیده
. گزارش الهه
. رادیو فردا
. پیام
. نیما
. آسیه
. کانون زنان ایرانی
. عکسهای منصور نصیری
در مسیر اصلاحات_5
راز اول: ذهنام را برای پذیرش هر چیزی آماده کنم.
راز دوم: نمیتوانم آنچه را که ندارم به دیگران ببخشم.
راز سوم: هیچگونه خشم و رنجشی قابل توجیه نیست. (روی این هنوز هم شک دارم.)
پ.ن. در انجام اصلاح قبلی تا به حال موفق بودهام، خوشحالم. :)
تلفن همراه و جانشینی سوژه/ابژه
یادداشتم برای صفحهی اندیشه روزنامهی اعتماد ملی، خیلی روز پیش _ یعنی هفتم خرداد_، با عنوان «تلفن همراه و فردگرایی» چاپ شده، متن یادداشت:
اگرچه امروزه از کارکردهای تلفن ثابت کاسته نشده، اما تلفنهای همراه به طور روزافزونی در حال گسترش است. تلفنهای همراه طیف وسیعی از جامعه را دربرمیگیرد و این به دلیل قابلیت در دسترس بودن ابژه/ سوژهی آن است. تلفن همراه به نحو چشمگیری در تعاملها شرکت میکند. مردم نواحی مختلف یک کشور و یا کشورهای مختلف را بیش از گذشته به هم متصل میکند، آنها احساس میکنند به اجتماعی واحد تعلق دارند، اگرچه یکدیگر را نبینند و یا با هم در تماس نباشند.
تلفنهای همراه در ایران در دست تعدادی از شرکتها متمرکز شدهاند. نوکیا، سونی اریکسون و مدلهایی از این قبیل که بیشتر به چشم میخورد. صاحبان شرکتها تلاش میکنند، با افزایش قابلیتهای تلفنها و تأمین نیازهای مشتریان در حوزههای مختلف زندگی و در دوران فراغتشان حضور بیشتری داشته باشند. تلفنهای همراه به طور فزایندهای در حال تجاری شدن هستند. انگیزهی کسب سود، نقش مهمی را در این افزایش ایفا میکند. همچنان که شاهد هجوم مارکها و مدلهای مختلف با قابلیتهای متفاوت و بیشتری به بازارها هستیم. اما نکتهی مورد توجه نقشی است که تلفن همراه در بین مردم بازی میکند: تلفنهای همراه برای ما چه میکنند و ما با تلفنهای همراه چه میکنیم؟
تلفن همراه فرآیند تماس و در تماس بودن را متحول کرده است. افراد معمولاً و تنها از خانهها و یا مکانهای ثابت با دیگران ارتباط برقرار نمیکنند: شما با تلفن همراه در «همه جا» و همواره متصل و مرتبط هستید.
امروزه برای مردم کاملاً «طبیعی شده» است که زمان زیادی از زندگی روزمرهی خود را با تلفن همراهشان بگذرانند، در واقع تلفن همراه پدیدهای مسلم در زندگی روزمره انگاشته شده که به آن شکل میبخشد. وابستگی افراد به تلفن همراهشان آنقدر زیاد میشود که همیشه منتظر تماس یا پیغامی هستند: ممکن است در جمع دوستان حضور داشته باشید، اما بارها و بارها تلفن همراهتان را که زنگی نزده، چک کنید، اگر تماسی نباشد، شما مهجور و دورافتاده میمانید.
همچنین تلفن همراه زمان و مکان را دگرگون کرده است: از طریق تلفن همراه و امکانات آن میتوانید سریعتر از گذشته از رخدادهای مهم باخبر شوید، «هرجا» که باشید. علاوه بر دگرگونی زمان و مکان، حوزهی خصوصی و عمومی را در زندگی روزمره، در نوردیده و پشت سرگذاشته است.
هابرماس حوزه عمومی را مکانی میداند که ارتباط و استدلال افراد مبنی بر تعقل بوده و مفاهمه و استدلال آنها عاری از هرگونه فشار یا اجبار درونی باشد. در واقع برقراری ارتباط فرآیندی خودخواسته بوده و رفتار افراد بر مبنای «کنشهای کلامی» است، کنشهایی آزادانه و آگاهانه. به نظر او حوزه عمومی مکانی است که برای همه قابل دسترس باشد. از طرف دیگر حوزه خصوصی، حوزهای است که مسائل فردی در آن پیگیری میشود. توسط تلفن همراه _ نسبت به گذشته_، حوزههای عمومی و خصوصی بیشتر در هم ادغام شدهاند. از آنجایی که تلفن همراه در تمام حوزههای زندگی فرد حضور دارد، با ظهور حوزه عمومی مشترک، به فرد در «همه جا» مجال بحث و گفتگو میدهد. شما میتوانید در تاکسی و در حضور دیگران با دوستتان صحبتهای شخصی کنید، پس دیگرانی که صدای شما را میشنوند، با شما در این حوزه شریک میشوند، فرد در چنین حوزهای «خودخواسته» به «خودبیانگری» میپردازد و حوزههای عمومی و خصوصیاش را درهم ادغام میکند.
تلفنهای همراه یکی از عوامل مهم و به صورت بخشی از فرآیند فردی شدن تفسیر میشوند. داشتن تلفن همراه میتواند بر داشتن استقلال فردی و در نتیجه آزادی «خود» دامن بزند. علاوه بر فردی شدن به افزایش تکثر و تولید خود منجر میشود. زیرا خود پست مدرن در تقاطع مجموعهای متکثرتر از مکانها، ملیتها و مجموعه فراگیری از ساختارها قرار میگیرد. پس در تولید و بازتولید پیامهای تلفن همراه، واقعیت «خود» افزایش و تکثیر مییابد، فرد میتواند همزمان به افراد مختلفی، با مضامین متفاوت و موضوعات گوناگون SMS بزند و با آنها گفتگو کند. امکانات تلفنهای همراه در روشهای خیلی خاص و فردی بیشتر از قبل شده، که این امر بخشی از فرآیند فردی شدن تلقی میشود، چراکه مردم به طور روزافزونی آن نوع از زندگی را انتخاب میکنند که «خود»شان میخواهند.
علاوه بر آن به ساختمند شدن زندگی روزمره کمک میکند، زندگی روزمره مبتنی بر عادتهاست و از تلفن همراه برای عادت بخشیدن به زندگی استفاده میشود: تلفن همراه میتواند نقش ساعت را برای شما بازی کند، میتواند قرارهای دیداری/ شنیداریتان را در وقت معین یادآور شود، به جای شما به فرد در آن طرف خط پاسخ دهد، به طور اتوماتیک برای دوستانتان اساماس بفرستد. تلفن دفترچه یادداشت ِ همراه شماست. دارای ژانرهای سرگرمی (Game) است. توسط آن میتوانید ای-میلهایتان را چک کنید (Check Mail) و بسیاری امکانات دیگر.
مصرف تلفن همراه به مردم این امکان را میدهد تا زندگی معمول و رایجشان را رها کنند و به چیز دیگری روی بیاورند: مثلاً همزمان از تلفن به عنوان MP3 Player استفاده کرده و موسیقیهای مورد علاقهشان را بشنوند. تلفن همراه امکانات ویژهای را در تجربههای زیباشناختی به وجود میآورد: با استفاده از دوربین تلفن همراه، شما همیشه به دنبال سوژههایی ناب میگردید. در نهایت تلفن پس از مدتی، جزئی از زندگی روزمره شما میشود: تلفن همراه همیشه «همراه» شماست.
سبک زندگی یک الگو یا روش زندگی است که خطوط عمومی تمایزات طبقاتی ساختیافته را مادیت میبخشد. سبکهای زندگی منابع تفسیر هستند_ نوعی دانش درونی که گرچه جنبه نسبی دارد، اما در زندگی جامعه تودهای از اهمیت زیادی برخوردار است. همانطور که سبک زندگی شخص را از روی چهره، نوع لباس، رفتار و اشیای مورد استفادهاش میتوان حدس زد، از روی تلفن همراه به سبک زندگی فرد میتوان پی برد که البته بیان «هویت مادی» فرد است. از برخورد شخص با تلفن همراهش نیز میتوان به رهایی او از زندگی یا دیسیپلین زندگیاش و رفتارهایی از این قبیل پی برد.
با پیدایش جامعه مصرفی و تولید انبوه کالاها و با گرفتار شدن در دنیای مارکها و مدلهای مختلف تلفن همراه، مدام ذائقه و نوع مصرف افراد تغییر میکند. افراد همواره با تلفنهای همراه، هویتهای جدیدی مییابند و طبق این هویت میتوانند رفتار خود را تغییر دهند. این افراد کسانی هستند که سبکهای زندگی متفاوتی دارند. در واقع مصرف افراد وسیلهای است برای ایجاد هویت و شخصیتی که آرزو میکنند دیگران به حسابش آورند: هرچه تلفن شما مارک بهتر و مدل بالاتری داشته باشد، تشخصتان هم بیشتر میشود. تلفن به فرآیند معناداری افراد کمک میکند زیرا هر کسی از تلفن به نحوی استفاده میکند که برایاش معنادار باشد.
اگر از جنبهی لذتجویانه به تلفن همراه بنگریم: شخص میتواند بلاواسطه و گاهی با تأخیر صحبت کند و یا به SMS جواب بدهد. از میان پیامها، تماسها و خروجیهای متنوع تلفن همراه، مردم به آن پیامهایی گرایش پیدا میکنند که برایشان مناسب به نظر میرسد، یعنی پیامهایی متناسب با موقعیت «هرروزه»یشان. آنها به راحتی میتوانند افرادی را که دیگر با موقعیتهایشان متناسب و سازگار نیستند در لیست سیاههشان (Black list) ثبت کنند. لذت پیامهای تلفن در لحظهی مصرف متوقف نمیشود، شخص میتواند بارها و بارها SMSهای خوشایندش را بخواند و لذت ببرد.
در بررسی SMSها، میتوان به حضور و غیاب اشاره کرد. شخص فرستندهی پیام در عین غیاب، حضور دارد. پیاماش هر لحظه وجود دارد و امکان خوانش شخص هست. علاوه بر آن، با اینکه SMS گفتگوی کتبی و نوشتاری است اما با گویش گفتاری اشخاص بیان میشود، نه آنچه که در زبان نوشتاری وجود دارد. همچنین شخص در گفتگوهای نوشتاری (SMS) میتواند سخنانی بگوید که در گفتگوی شفاهی یا بیان نمیشود یا بیان کردناش دشوار است.
تلفن همراه در اعمال مشارکت ِ گروهها، جایگاه ویژه ای باز کرده است: در هدایت افراد در تحصنهای دانشجویی، پخش پیامهای آنها، هماهنگی و منسجم کردن آنها، اعلام زمان سخنرانیها و مواردی از این دست بسیار کارساز بوده است.
دهان پر از خاکِ من و رویِ ماه مادرم
آشفتهگوییای بیش نیست، حرفی برای گفتن ندارد، تنها فایدهی نوشتناش قرار این دل بیقرار و نامراد است و بس!
دلم برایاش تنگ شده، بیشتر از همهی روزها، هرچند 3-4 متری بیشتر از من فاصله ندارد و همین چند دقیقهی پیش دیدماش. چرا من به مادرم نرفتهام. آنقدر خوب است که باورم نمیشود. چرا اصلاً کینهای به دل نمیگیرد، پس من که اینقدر کینهای هستم به کی رفتهام؟ چرا این روزها همه را میرنجانم از خودم، چرا همه این روزها او را میرنجانند؟! و او که گله نمیکند، بغض میکند، آب به دستاش میدهم، اشک میریزد، قلبش درد میگیرد، اما اعتراض نمیکند. چرا او اینقدر خوب است. چرا لام تا کام حرف نمیزند، چرا گلایه نمیکند از پدرم، از من، از همه. چرا وقتی میبیند پدرم با مادرش خوب رفتار نمیکند، سکوت میکند. آخر مادرش هم کلمهای اعتراض نمیکند، هیچ ِ هیچ، فقط سرش را میاندازد پایین، لابد به مادرش رفته، اما به مادرش هم نرفته، خیلی خوبتر از اوست. چرا اینقدر توی خودش میریزد همه چیز را. این موقعها چقدر دوست دارم فریاد بزنم که به این پیرزن و دختر بیچاره چه کار داری، پدر جان! هرچند الآن هم که احترام مادربزرگم را به ظاهر نگه میدارد، حاصل غرولندهای زیاد من است. چرا اینقدر رنجکشیده است مادرم؟!
برای مادربزرگم دعا کنید، حالش خوب نیست. از دوتا مادربزرگ و پدربزرگ همین یک مادربزرگ را دارم. این دفعه که برای چند روز خانهمان مانده بود، آمد نشست اینجا، همینجا. پشت صندلی، پشت سرم، ندیدماش از صدای خس و خس نفسهایش فهمیدم که آمده. گفتم روی زمین سرد ننشین. بلند شدم، به قرصهای روی میز نگاهی انداخت، گفت:«کمتر از این قرصها بخور، به جاش هر وقت میری حموم، غسل صبر بکن! ما که مشکلاتمون بیشتر از شماها بود، اینقدر افسرده و پژمرده نبودیم، والا» حالا حالش خوب نیست، مادرم میگوید کبود میشود، نمیتواند نفس بکشد، شقیقههایش انگار از درد فرو میرود. می ترسم. برایش دعا کنید.
چرا وقتی دارم این چیزها را مینویسم مدام اشک میریزم چرا احساس خفگی میکنم. نکند خودآزاری دارم؟ شاید... آن روز صبح زود، که مادرم mp3playerام را خواست، گفتم که حال این روزهای مرا که میدانی، تنها چیزی که آرامام میکند و از ریختن اشکهایم در خیابان جلوگیری میکند همین است، میخواهی چه کنی؟! گفت توی اتوبوس، 4 ساعت، حوصلهام سر میرود. ندادم. رفت. عذاب وجدان گرفتم و فکر کردم چه خودخواهام، اگر معلمام به جای من بود با کمال میل تقدیماش میکرد. و تا ظهر توی رختخوابم گریستم و گریستم تا مریم _ خواهرم _ اعصاباش خرد شود، و بگوید تو خودآزاری داری. هر بار که بیرون میرود، صلوات نذر میکنم که سالم برگردد، میترسم، نمیدانم چه مرضی گرفتهام. راستی چقدر صلوات نخوانده دارم.
چقدر دوست دارم زل بزنم در چشمانش که بگویم دوستت دارم، که غرق شوم در چشمانش، که آب مروارید چشمانش یادم بیاید و بگویم مادر پس کی میخواهی عمل کنی؟ که پشت گوش بیاندازد و حرف را عوض کند. چرا همهاش دوست دارد به همه کمک کند، چه شکلی مهربانانه با کسی که به او بدی کرده حرف میزند. و چرا من حتی قدر رفتارها و حرفهای محبتآمیز دوستانم را نمیدانم، چرا این روزها همه را میرنجانم از خودم.
چرا وقتی دارم این چیزها را مینویسم مدام اشک میریزم، چرا احساس خفگی میکنم. انگار چیزی کم است. چیزی که وقتی آسمان ابری میشود و نمیبارد نمیبارد، نبودش بیشتر احساس میشود. چقدر دوست دارم به معلمام بگویم مرا ببرد همان امامزاده. اما هیچ نیرویی ندارم در برابر درهایی که بسته میشوند. نباید به زور حتا گرهی به خیر بگشایم چون تنان باید خود، مختاری کنند تا تن باشند. نباید دیگر مزاحم معلمام شوم.
دلم برای مادرم تنگ شده، الآن رفتم بالای سرش، روبروی باد کولر خوابیده بود، یخ کرده بود، جمع شده بود. دلم برای معصومیتاش میسوزد، نه، برای خود ِخودش، نمیدانم حق دارم برایاش دلسوزی کنم یا نه؟ نشستم بالای سرش گریه کردم، برای خوبیهایی که دارد و من قدر نمیدانم، برای بدیهای خودم. تند تند اشکهایم را پاک کردم که مبادا پدر یا خواهرم بیایند و سرزده اشکهایم را ببینند. پتویی کشیدم رویاش، تکان خورد، فرار کردم که نبیند منام. چقدر بچهام برای این دنیا.
پ.ن. «عشقی که به عطر یاس ماند، پنهان چه کنم که آشکار است» بشنویدش در نغمهی روز یک سبد آواز نو. صفا میدهد جان را.
نوستالژی مرض خرید
این یادداشت نیکآهنگ مرا یاد مرض خریدهای خودم انداخت که هر زمانی به چیزی بند میکردم و دنبال بهترین مارکاش بودم، البته تا جایی که پول توجیبی اجازه میداد. زمانی به انواع ساعتها بند میکردم، زمانی به انواع کیفها و کفشها. حالا چند ماه است که نه به مارک کیف و کفش و چیزهایی از این دست توجه میکنم و نه دور و برشان میروم، رفت و آمدها را با آژانس کنار گذاشتهام و هرچه پول در زمینههای مختلف از پدرم میگیرم، جمع میکنم تا قرضام را بدهم، اما نمیدانم چرا مرض کتاب و عطر خریدن از سرم بیرون نمیرود که نمیرود. بدجوری گیرایی دارند این عطرها، مخصوصاً حالا که عطر شانلام تمام شده و بدجوری هوساش را کردهام.
راستی، نیست یاریدهندهای که مرا یاری دهد؟ کسی کاری برای من سراغ ندارد؟ خسته شدهام از بس دنبال کار گشتم و نیافتم
لذت محبوب نبودن
فرض کنید، با گروه جدیدی دوست میشوید. هر کسی تلاش میکند خودش را به بهترین نحو نشان دهد، تو هم. که مبادا بدیهایشان را ببینی/ که مبادا بدیهایات را ببینند. آنها به نوعی محبوب تواند و تو نیز به نوعی محبوب آنها. در گروهشان از خوبیات میگویند و تو نزد دوستان دیگرت از خوبی آنها.
دیری نمیگذرد که خواسته و ناخواسته ورق برمیگردد. درونات آشکار میشود، بدیهایات را میفهمند، محبوبیتات را از دست میدهی. در همین ماجرا، میتوانی خصوصیات شخصیتی و طرز رفتارشان را در برخورد با این موضوع بسنجی. حالا گاهی در مورد رفتارهای اشتباهات بحث هم میکنند، مدام به این قضیه دامن زده میشود/ دامن میزنی.
این موضوع آشفتهات میکند به خصوص وقتی به جز آن گروه دوست دیگری برایت نمانده باشد/ برایت نگذاشته باشد.
اما بعد از مدتی میتوانی خیلی راحت خودت را از این پریشانی و آشفتگی خلاص کنی: روی دیگر تو آشکار شده، روی دیگر آنها هم آشکار شده، آنها رفتارهای پنهان تو را فهمیدهاند و تو نیز رفتار پنهان آنها را، نه تو دیگر انسان پاک هستی و نه دیگر آنها _ و مگر انسان پاک و خالصی هم پیدا میشود ؟! آنها برملا شدهاند، و تو بیشتر. حالا دیگر خود خودتان هستید، _ و البته هنوز هم خود خودتان نیستید _ با این فرض همه چیز بین شما مساوی میشود، اگرچه رفتارهای زشت از آن تو باشد.
پ.ن.1. لطفاً کسی این یادداشت مرا سوءتعبیر نکند.
پ.ن.2. وه که چه لذتی دارد لذت محبوب نبودن.
...
خودم را نگه داشتهام
در خیالات
به زور
تجمع مسالمتآمیز زنان در اعتراض به قوانین زنستیز
... امسال نيز در پيگيري قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهيم آمد و خواستههاي مشخص خود را از جمله منع چندهمسري، لغو حق طلاق يکطرفه مرد، حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصويب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قيد و شرط اشتغال و حق تابعيت مستقل زنان متاهل و...)، تغيير سن کيفري دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهاي موقت كار و ديگر قوانين تبعيضآميز اعلام خواهيم کرد.
از اين رو از همه شهرونداني که به نقض حقوق زنان در قوانين موجود اعتراض دارند ميخواهيم به گردهمآيي که به اين منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفتتير) برگزار ميشود بپيوندند.
. حمایت سازمانهای بینالمللی حقوق بشر
. حمایت گایاتری اسپیواک
فوتبال، سرکوب و آشکارسازی لایههای پنهان قدرت در نظام
نوشتهی دکتر حنایی را با عنوان «فوتبال و سیاست» که خواندم، یاد مطالبی از کتاب «روشهای تحلیل رسانهها» از آرتور آسابرگر افتادم. برگر در این کتاب بر 7 نکته در مورد بازی فوتبال تأکید کرده، از جمله توصیف نشانهشناختی فوتبال، اجتماعی کردن مردم، جانشینی برای مذهب و نقش این بازی در انحراف افکار، کالا انگاشتن بازیکنان و جنبههای تجاری آن با توجه به تبلیغات تلویزیونی.
برگر از دیدی مارکسیستی بیان میکند که، کارکرد پنهان مسابقات فوتبال و به طور کلی این معرکهها انحراف توجه مردم از موقعیت اجتماعی واقعی خود، تخلیهی انرژی عاطفی آنها و قانع کردن آنها به عادلانه بودن نظم سیاسی موجود است. با تماشای فوتبال _ حملهها، دفاعها و مبارزهها _ و همراهی همزمان تماشاگر پرهیجان با بازیکن، انگار که در خشونتی درگیر میشود و گویی در یک انقلاب شرکت کرده است. همچنین فوتبال، به ما در مورد جایگاهمان در جهان مدرن سرمایهداری آموزش میدهد.
از جنبهی اقتصادی، وی معتقد است فوتبال تجارت بزرگی است که تنها یک هدف میشناسد و آن هم پول درآوردن است. با بازیکنان مانند کالاهایی قابل خرید و فروش رفتار میشود، و وفاداری بازیکنان هم بستگی به دستمزدهای آنان دارد. علاوه بر آن، تلویزیون هم نفع زیادی از پخش بازی فوتبال میبرد. فوتبال تماشاگران زیادی جلب میکند که هزینهی تولید آن نسبت به برنامههای مستند، فیلمهای جنایی و چیزهایی از این دست با صرفهتر است. «نتیجهی همهی اینها برگزاری مسابقاتی است که مردم از آن برای کسب هیجان و لذت استفاده میکنند و کارکرد پنهانشان آموزش مردم برای پذیرش وضع موجود و سازگاری آنها با مؤسسات بزرگ و نظم سیاسی است.»
اما نکتهی دیگری که برگر در مورد فوتبال گفته، مربوط به مسئله روانی فوتبال است. وی میگوید که فوتبال برای مردم مانند خواندن یک داستان مصور میتواند باعث رضایت خاطر روانی شود حتی به طور ناآگاهانه. در فوتبال خشونتی وجود دارد که کنترل شده است، تمایل دست زدن به خشونت و در عین حال توانایی کنترل و حفظ آن.
پ.ن. امیدوارم مسئولان به زودی به این نکته پی ببرند که تماشای فوتبال برای زنان در عین داشتن جنبههای منفی _ آنطور که مراجع تقلیدشان میگویند _، دارای جنبههای مثبت پنهان است و زودتر به بازسازی قوانین و قدرتشان بپردازند. جامعهای که تخلیهی روانی و شادی را برای زنان عار میشمارد، جریان را به جایی میرساند که دخترانی با لباس و قیافههای پسرانه، پنهانی وارد ورزشگاه شوند، و هزار و یک مشکل برایشان به وجود بیاید.
من در عین اینکه از حرکتهای نمادین زنان برای آزادی حمایت میکنم، فعلاً و در این لحظه نه طرفدار ورود زنان به ورزشگاه هستم و نه مخالف آن. زیرا اگرچه به جنبههای مثبت و منفی آن تا حدودی اشراف دارم، اما معتقدم حکومتی که مانع ورود زنان به ورزشگاه میشود آن هم به دلیل امنیت جسمی و روانی زنان، تشکیلاتاش توانایی تأمین و حفظ امنیت جسمی و روانی زنان را ندارد یا نمیخواهد داشته باشد، و به همین دلیل در ورزشگاههای اینچنینی وارد نمیشوم، هر چند که زنان و حتی مردان در خیابانهای شهر نیز فاقد امنیت هستند.
مرتبط:
. خبر فساد مالی در بحبوبه شادی فوتبال
. شور و شوق فوتبال- نگاهی روانکاوانه
. دو برداشت از فوتبال: فوتبال سازنده یا ویرانگر ؟
...
گفت میمانی ؟!
گفتم
نیامدهام برای ماندن
آمدهام که بروم
دیوانهام خواند و رفت
پ.ن. چقدر دلم میخواهد گم باشم. دور من خط نکشید، آن هم خط قرمز. دنیای کوچکام را بیش از این کوچک نکنید.
جهانی که ما را همراه با شگفتیهایش میبرد.
مقالهای از کتاب «جهان رها شده» آنتونی گیدنز
آنتونی گیدنز یکی از برجستهترین فیلسوفان اجتماعی معاصر شناخته شده است، وی در کتاب «جهان رها شده» تأثیرات روند یکپارچگی جهانی را بر نهاد خانواده، ریسک، سنت و مردمسالاری مورد بررسی قرار میدهد.
از نظر گیدنز دنیایی که در آن زندگی میکنیم دنیای آخر قرن بیستم، شبیه به آن چیزی نیست که روزگاری به وسیله بنیانگذاران «عصر روشنگری» پیشبینی شده بود. بنیانگذاران روشنگری، بنیانگذاران اصلی سنت روشنفکری بودند که فرهنگ غرب را ساختند. آنان فکر میکردند هرچه بیشتر در مورد جهان طبیعت، زندگی و تاریخمان بفهمیم، بیشتر میتوانیم طبیعت را کنترل و تاریخمان را هدایت کنیم. اما این جهان، جهانی است که نوع جدیدی از مسائل پیشبینیناپذیر و عدم قطعیتها را رایج کرده است. واژه یکپارچگی جهانی طی یک دوره ده ساله از «هیچ کجا» به «همه جا» کشیده شده است.
درباره آنچه در جهان میگذرد دو نظر ارائه شده است که دیوید هلد و همکارانش، این مجادله را به دو موضع مخالف تقسیم کردهاند:
از یک طرف اشخاصی هستند که آنان را «شکاکان یکپارچگی جهانی» (Globalization skeptics) نام نهادهاند. آنها معتقدند همه صحبتها راجع به یکپارچگی جهانی اشتباه است و موضوع یکپارچگی جهانی را عمدتاً نویسندگانی که محرک سیاسی داشتهاند، بهویژه نویسندگان راستگرا مطرح کردهاند و میخواهند از این ایده به این عنوان که «ما باید از سیستم رفاهی و حمایتی کارگران کم کنیم و پیشنهاد رقابت در یک میدان بازار یکپارچه جهانی را بدهیم.» استفاده کنند. روی هم رفته شکاکان یکپارچگی جهانی اوضاع جهان را در استمرار میبینند. در واقع آنان فکر نمیکنند تغییرات بزرگی در این سی چهل ساله ایجاد شده است؛ به نحوی که باید از واژه جدید و مخصوص یکپارچگی جهانی استفاده کرد. شکاکان یکپارچگی جهانی متمایل به چپ قدیم با یک دیدگاه چپگرایی سنتی جهان را مینگرند، یا به عبارت دیگر بیشتر کسانی هستند که چپ سنتیترند؛ بدین دلیل که اگر شما اعتقاد داشته باشید در جهان استمرار وجود دارد و چیز زیادی تغییر نکرده است، پدیده دولت رفاهی میتواند هنوز قابلیت عمل داشته باشد. دولت – ملت نیز هنوز قدرت زیادی دارد و ما میتوانیم در اقتصاد، کارهایی را که بیشتر مردم بدان اعتقاد دارند انجام دهیم.
از طرف دیگر کسانی هستند که دیوید هلد آنان را «افراطیون نظریه یکپارچگی» (Hyper globalizers) مینامد. افراطیون نظریه یکپارچگی معتقدند یکپارچگی جهانی نه تنها یک واقعیت است، بلکه در حال حاضر وجود دارد و در حال تغییر دادن همه چیز است. یکپارچگی جهانی ساخت دولتها، ماهیت اقتصادها و بیشتر نهادهای اساسی را متحول میسازد.
گیدنز از بین این دو نظریه، از رادیکالها یا افراطیون نظریه یکپارچگی جهانی طرفداری میکند اما معتقد است هر دو طرف، هم شکاکان و هم افراطیون، در برخی نتیجهگیریها و راههای به تصویر کشیدن بحث در اشتباه هستند. این اشتباه است که با یکپارچگی جهانی به عنوان موضوع اقتصادی صرف یا حتی عمده برخورد کنیم. میدان بازار اقتصادی، مسلماً یکی از عوامل سوق دهندهای است که یکپارچگی جهانی را شدت میبخشد؛ اما جهانگرایی به خودی خود عمدتاً اقتصادی نیست، بسیاری از این تغییرات، اجتماعی، قرهنگی و سیاسی است تا اقتصادی محض. به جز بازارهای جهانی یکپارچه که بخشی از آن قابل جداشدن است، یکی از سوقدهندگان اصلی به سوی جهانی شدن، چیزی است که انقلاب ارتباطات نام گرفته است. در اواخر دهه 60 میلادی بود که با انقلاب در ارتباطات الکترونیکی، چه در شیوههای ارتباط با یکدیگر در سراسر جهان و چه در داخل قارهها، سیستمهای اقتصادی شروع به تغییر شکل نمود.
یکپارگی جهانی به نظر گیدنز استحاله (Transformation) نهادهای اساسی میباشد. این تحول فقط تحت تسلط نیروهای اقتصادی نیست، و ارتباط نزدیکی با سیستمهای ارتباطی دارد. و بر دولتها، ملتها و زندگی شخصی افراد اثر میگذارد. اما به گمان گیدنز یکپارچگی جهانی مانند منشوری سه وجهی است. یکپارچگی جهانی، به ویژه در میدان بازار جهانی، قدرتهای معینی را از ملتها جدا میکند.
از سویی دیگر یکپارچگی جهانی معنایی ضمنی و نیرویی مخالف دارد. از این جهت نیرویی وارد میآورد تا امکانات و تحرکهای جدیدی برای مناطق خودبسنده و هویتهای فرهنگی محلی به وجود آید؛ بنابراین میتوان گفت یکپارچگی جهانی علاوه بر وارد کردن فشار به سمت بالا، به سمت پایین نیز فشار وارد میکند، و اثر فشار به پایین یکپارچگی جهانی، احیای ناسیونالیسم محلی و شکلهای محلی هویت فرهنگی است. یکپارچگی جهانی پدیدههای بیرونی (out-there) و مربوط به نظامات بزرگ، میدانهای بازار جهانی یا صرفاً روندی تأثیرگذار بر ملتها نیست، بلکه پدیدههای ذاتی (in-here) هم هست. زندگی، شخصیت، هویت، هیجانها و روابطمان با مردم ِ دیگر همه با روند یکپارچگی تغییر شکل میدهند و حالت مجدد میگیرند؛ چون یکپارچگی جهانی فرهنگ محلی و محتوای محلی زندگی را مورد تهاجم قرار میدهد و ما را مجبور میکند تا به صورتی بازتر، انعطافپذیرتر و فردیتر زندگی کنیم. تأثیر فردی شدن (individualization) به موازات جهانگرایی است. فردی شدن، قطب شخصی جهانگرایی است و قطب دیگر آن جهانی شدن نهادهای بزرگ است. فردی شدن به معنای خودپرستی یا دست کم خصوصی شدن نیست، بلکه به معنای نیرویی است که زندگی را به طرف آینده ای باز سوق میدهد. بنابراین، یکپارچگی جهانی به طور خلاصه مربوط به تأثیر فضا و زمان زندگی ماست. با ظهور انقلاب ارتباطات، فاصله نسبت به گذشته ارتباط متفاوتی با خود نزدیکی (self-immediacy) با واقعیت و تجربه پیدا کرده است.
دربارهی تأثیر یکپارچگی جهانی بر دولت-ملت، گیدنز معتقد است که ایده نویسندگانی که درباره زوال دولت _ ملت بحث میکنند اشتباه است. دولت – ملت هنوز قدرتی حیاتی در جهان است. البته در این دوره، دولت _ ملت تا حد بسیاری، کم اهمیتتر از گذشته است. دولت در جهان یکپارچه شده نقش بزرگتری بازی میکند، نه نقش کوچکتری را و این نقش حتی چیزی بیش از یک نقش ملی است. اگرچه اهمیت ملتها باقی میماند، حاکمیت آنها در حال تغییر است، شکل ظاهری دولت _ ملت در حال تغییر است و دولت _ ملت مجبور میشود هویتش را بازسازی کند.
و در مورد اینکه آیا همه تغییرات توطئه غربیهاست، بیان میکند یکپارچگی جهانی تحت تسلط قدرتهای غربی است. بیشتر بنگاههای بزرگ در غرب واقع شدهاند. ثقل نظام جهانی به لحاظ قدرت معطوف به غرب است، و در میان کشورهای غرب ایالت متحده قدرت مسلط اقتصادی، سیاسی و نظامی محسوب میشود. اما کاملاً غلط است که نتیجهگیری کنیم یکپارچگی جهانی صرفاً پدیدهای غربی است. یکپارچگی بسیار پیچیدهتر و غیرمتمرکزتر از آن است که بتوان ادعای کنترل آن را کرد. یکپارچگی جهانی در هر کشور غربی به همان اندازه اثر میگذارد که در هر کشور دیگر غیر غربی.
مسئلهی مورد بحث دیگر، سنت است. گیدنز اعتقاد دارد، میتوان عصر فراگیر جهانی (global age) را نبردی بین مدرنیته و سنت تلقی کرد.
اریک هابزبام و ترنس رنجر در کتاب ابداع سنت، آوردهاند که سنتهای ابداع شده از سنتهای اصیل (authentic) متمایزند. سنتهای اصیل مدت بیشتری در تاریخ رسوب کردهاند، اما ابداعهای آگاهانه، به طور عادی ایجاد نشدهاند. اما به گمان گیدنز امری که سنتی میشود لزوماً نباید در قرنها پیش ریشه داشته باشد. او بیان میکند، بیشتر سنتها با «قدرت» ، عناصر تصنع، ابداع و خلق سنجیده شده درگیر میشوند. برای اینکه اعتقادات و عرف، سنتی باشد، لازم نیست حتماً در دورهای بسیار طولانی دوام آورده باشد. بنابراین، چه تعریفی از سنت باید داد؟ نخست آنکه سنت درگیر با شکلهایی از مراسم، آیینها و رفتارهای تشریفاتی است. حقیقت سنت، تشریفات و آیین است و محدود به عرف میباشد. رفتار سنتی همیشه با رفتاری درگیر است که در حوزهای معین تکرار و باز انجام میشود، و آیینها تا جایی که به صورت مراسمی خاص انجام گیرد، محور هر چیز سنتی است. دوم آنکه سنت تا حد زیادی جمعی است، سنتی وجود ندارد که الگوهای رفتاری آن کاملاً فردی باشد، سنت اساساً جمعی و اجتماعی است. سوم آنکه سنتها همیشه نگهبان هستند و نگهبانان با متخصصان تفاوت دارند. نقش اصلی نگهبانان سنت این است که آنها رازدار اطلاعاتی هستند که افراد عامی فاقد آنند. در جامعه مدرن، نگهبانان سنت محوریت کمتری دارند و متخصصان، قشر عام جامعه هستند. چهارمین عنصر سنت مربوط به تجربه بنیادگرایی امروزه است که عنصری هیجانی و احساسی است و مانند یک درگیری هیجانی با آیین و مراسم سنتی همراه است. سنت تسلطی را به همراه دارد که به صورت عرفی با هویت اشخاص درگیر است و هیجانات در آن قرار میگیرد.
امروزه دو روند مهم در جهان در حال وقوع است که ارتباط ما را با سنت تغییر میدهد. نخست آنکه، در حالیکه وارد عصر جهانی میشویم، کشمکش بین مدرنیته و سنت به تنهایی مسألهای جهانی میشود. بخش مهم سنت در جوامع و فرهنگهای سنتیتر این است که سنت به طور نسبی با روشی غیراندیشیدنی به حیات خود ادامه میدهد. ما سنت را به شیوهای سنتی تجربه کرده و با آن زندگی میکنیم. اما اکنون با تعمیم مدرنیته و تأثیر رسانههای گروهی و ارتباطات در سراسر جهان، تقریباً غیرممکن است تا سنت را به روش سنتی و مانند آنگونه که در گذشته دوام آورده است تجربه کنیم.
دومین روند یکپارچه جهانی که بر سنت تاثیر میگذارد چیزی است که بعضی آن را «رادیکالیزه شدن مدرنیته» میخوانند. این امر به معنای گشوده شدن درهای زندگی روزمره به سوی اصول مدرنیته است؛ یعنی به طرح سوال، داشتن انتخاب و حق تصمیمگیری. این موقعیت در حقیقت، ظهور بنیادگرایی را پشت سر دارد و در زندگی روزمره ما یافت می شود. رادیکالیزهشدن مدرنیته به تغییرات در کشورهای غربی برمیگردد؛ زیرا زندگی روزمره سنتزدایی شده است.
گیدنز میگوید کشمکش جهانی بین سنت و مدرنیته، بیشتر جمعی است. این کشمکش بین سنت و مدرنیته تغذیهکننده اضطرابات زندگی و عامل ظهور بنیادگرایی است. بنیادگرایی اساساً سنت را به مصاف با نظامهای ارتباطی جدید محصولات یکپارچگی جهانی و مدرنیته آورده است. سادهترین تعریف بنیادگرایی، اساساً امتناع از گفتگوست. بنیادگرایی بیان و تجلی حقیقت آیینهای سنت به خالصترین شکل است که اغلب هم تهاجمی است. موضوع ثابت و قابل توجه در بنیادگرایی، بهویِژه بنیادگرایی مذهبی، امتناع ورزیدن از ایده تساوی زنان و مردان و دفاع قاطعانه از خانواده سنتی است. بنیادگرایی نه تنها در مذهب، بلکه در دیگر تمایلات مانند تمایلات ناسیونالیستی و قومی و حتی در میان آموزههای بومشناسی یا سیاسی پیدا میشود. اصل دیگر بنیادگرایی امتناع از مرام مدرنیته است؛ مرامی که میگوید هیچ امر مقدسی وجود ندارد و هر اعتقادی قابل تجدیدنظر است. در عین حال گیدنز نیز معتقد است، نمیتوان در جهانی زندگی کرد که هر اعتقادی قابل تجدیدنظر باشد. بنابراین باید ارزشهایی را که به آن متعهد هستیم شناسایی کنیم.
گیدنز در مورد خانواده، از دو قرائت متضاد یاد میکند. یک طرف کسانی هستند که از خانواده سنتی دفاع میکنند. آنها به لحاظ سیاسی تمایلات راست دارند و خانواده را در بحران انشعاب و از هم پاشیدگی میبینند، مدافعان خانواده سنتی معتقدند ایده مجاز دانستن طلاق، مشروعیت بخشیدن به رفتار آزاد و ترک راحت خانواده به وسیله زوجین است، و از آن انتقاد میکنند. در طرف دیگر، لیبرالهایی هستند که دیدی کاملاً مخالف دارند. آنان معتقدند آنچه در حال رخ دادن است تکثر انواع شکلهای خانواده است که با تغییر شکل و زندگی شخصی رابطه تنگاتنگ دارد. آنان این تکثر را در جامعه مدرن، مفید و لازم میدانند.
حال این سؤال پیش میآید که به لحاظ جامعهشناسی خانواده به کجا میرود و چه نوع خانوادهای در حال ظهور است؟
در جوامع معاصر در سراسر دنیا «خود» و هویت شخص به طور روزافزون، بازتابی شده است. «هویت شخص» در بازتاب مدرنیته متأخر شرکت میکند، و این وضعیت به سراسر دنیا تعمیم مییابد. ظهور ایده حرفه امری جالب توجه است. حرفه بیان فردیشده کار است. آسیبشناسی مهم در فرهنگ مدرن متأخر، کمبود احساس هویت، کمبود احساس خود، حس داشتن فضای تهی، از «خود» است. علاوه بر آن در جامعه معاصر، بدن به طور روزافزونی بازتابی میشود. بدن صرفاً ضمیمه و همراهی در زندگی نیست؛ زیرا اکنون تقریباً به طور کامل مورد تعرض فناوری جدید و اشکال بازتابی دانش و معرفت، مثل رژیمهای غذایی قرار دارد.
اما، آنچه در حال رخ دادن است حداقل امکانی است که آن را «دموکراسی احساسات» میدانند. دموکراسی احساسات، قرار دادن زندگی روزمره در موازات با معیارهای دموکراتیکتر است. مدلهای دموکراسی از نظر گیدنز عبارتند از، 1. برابری. در روابط جنسی یا شخصی، فرض میکنید که شخص دیگر با شما برابر است. 2. استقلال شخص دیگر. مردم با یکدیگر رابطه اجباری ندارند، بلکه رابطه آزاد و مستقلی را با هم میسازند که در آن آنقدر آزادی دارند تا چگونگی فضای شخصی را درون این روابط تعیین کند. 3. احترام. یعنی اینکه شما به نیازها و علائق شریک خود احترام میگذارید. 4. ارتباط اساسی با اشخاص دیگر در یک رابطه خوب. این کار به مفهوم خودافشایی (self-disclosure)، یعنی آشکار کردن خود برای اشخاص دیگر است. 5. رابطه خوب فارغ از خشونت.
موضوع دیگری که گیدنز در این کتاب به آن پرداخته، مردمسالاری است. او بیان میکند که وجود یک جامعه مطلوب به تعادل سه عامل بستگی دارد: نخست اینکه برای هدایت توسعه اجتماعی باید دولت با کفایتی وجود داشته باشد. دوم اینکه شما به یک اقتصاد مبتنی بر بازار نیاز دارید که به حد کافی قوی باشد تا امر بازار را پیش ببرد، علامتهایی بین تولیدکننده و مصرفکننده فراهم کند و کامیابی اقتصادی معقولی را ایجاد نماید. سوم اینکه شما به طور قطع به جامعهای مدنی نیاز دارید و بدون جامعه مدتی نمیتوانید دو عامل اول را متعادل کنید.
گیدنز معتقد است، باید با جدیت امکان ایجاد دموکراسی منظومهای، به معنای جهانی کردن نهادهای دموکراتیک را جستجو کنیم. هلد میگوید بازگشت به یکپارچگی جهانی امری موعودگرایانه و خیالی نیست، زیرا ارتباطات بسیار سادهتر از گذشته شده است و از این رو، واگذاری قدرت از بالا به پایین میتواند همراه با واگذاری قدرت از پایین به بالا باشد.
«گیدنز، آنتونی. جهان رها شده. ترجمهی علیاصغر سعیدی، یوسف حاجی عبدالوهاب. تهران: انتشارات علم و ادب، 1379»
|