شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




بازنمایی تقدس و رابطه‌های همانی

آیا پرسه‌زنی‌های فرد عامی (من) و فرد قدسی (او) در اینترنت و از دید بینندگان، فارغ از جایگاه‌شان در دنیای واقعی است ؟!

کشیدن رابطه‌ی دنیای واقعی به دنیای مجازی و تقابل فرد «عامی» و «قدسی» گرفتار «همانی»‌ست. اگر چه ممکن است به نحو بارز و چشمگیری بیش از دنیای واقعی و عینی با هم رابطه داشته باشند، و در کنار هم به پیاده‌روی بپردازند _ بحث و گفتگو کنند _ اما فرد عامی و فرد قدسی با هم مترادف نیستند و فرض برابری آنها بیش از حد خوش‌بینانه است.
گقتگوهای من و او دارای یک اساس مشترک‌اند: ما به آن جایگاه‌مان «وفادار» می‌مانیم. من در گفتگوی با او شعوری را مبنی بر قدسی بودن‌اش پیش‌فرض قرار می‌دهم. او واقعیتی است که فرسوده نمی‌شود، هنگامی‌که با او سخن می‌گویم با دنیای ماورایی خود سخن می‌گویم، زیرا در این گفتگوها همچنان ماهیت او «اعلام شده» است.

پا را از این فراتر می‌گذارم: هذیان‌های او _ نوشته‌های او _ مقدس است و تأویل‌های من هذیان‌وار. او شارحی است که هر شرح‌اش تأویل و فهم جدیدی از کتاب مقدس می‌زاید، یا او عین کتاب مقدس است و من تنها کاتب‌ام. او «اعلام می‌کند» من تنها «سخن می‌گویم». او همچنان بالای آشکار است، من همچنان پایین پنهان‌ام. خودبیانگری من بی‌بند و باری است، خودبیانگری او توصیفی‌ست اصیل و زیبا زیرا اندیشه‌ی او بزرگ و مقدس است. صمیمیت و بحث او با دیگران از روی تقدس‌اش است، صمیمت و بحث‌های من عادی انگاشته می‌شود. او به سبب آنچه که در بیرون بوده و هست، معنایی متفاوت با من عامی دارد. عکس‌العمل دیگران در مقابل من و او: بی‌تفاوتی و ستایش است. «تقدس» صفتی متحرک است که همراه‌اش می‌آید.
شخصیت‌های وبلاگی هنوز نقش خود را حفظ کرده‌اند، به قول بارت ما گرفتار همان‌گویی هستیم: استاد استاد است. انکار نمی‌کنم که کمیت و کیفیت رابطه می‌تواند بیش از دنیای واقعی شود، ولی زیربنای گفتگوها گرفتار همان نظام قراردادی دنیای بیرون است و آن نظام همچنان پابرجاست. انکار جایگاه‌ها محال است: او در دنیای واقعی برگزیده است، پس اینجا هم برگزیده می‌ماند.
فرد قدسی از آن‌جهت که استاد یا روشنفکر یا چه و چه هست، همچنان جاودانگی خود را حفظ می‌کند. ایجاد رابطه‌ای صمیمانه و دوستانه با او اگر چه عرف را می‌شکند، اما این شکستگی همراه با مناسبات خاصی‌ست که معصومانه او را به جاودانگی و جاودانگی بیشتر می‌رساند.

ارزش تنها برای اویی‌ست که در گستره‌ی قدسیان قرار گرفته، او همچنان قدسی‌ست زیرا اینجا نیز همان ذهن‌های فرهنگی جمعی حضور دارد که در دنیای واقعی هست و انگار که هر چقدر این فضا نیرومند باشد باز نمی‌تواند بر جوهره‌ی غالب امر قدسی فایق آید. ناچارم سخن الیوت را این‌گونه تغییر دهم: فرد قدسی را «عامی» نامیدن، یا حاکی از حد اعلای ستایش است یا دربردارنده‌ی موهن‌ترین دشنام.

مرتبط:
پرسه‌گردی شاعر هایپررمانتیک در کوچه‌های «شهر نو»
شاعر «شهر نو»، مرد عامی «شهر نو»

متن متناوب: دیالکتیکی خدشه‌پذیر

پاسخی به «متن متناوب: افق انتظار در عرصه‌ی اینترنت»

وبلاگ از نظر من مانند یک ستون شخصی برای روزنامه‌نگار (و یا وبلاگ‌نویس) است و نه یک ستون روزنامه و به جای آن‌که مانند روزنامه‌ها بر علائق مخاطبان استوار باشد، بر علائق شخص وبلاگ‌نویس استوار است، اگرچه ممکن است مباحثی بین وبلاگ‌ها صورت گیرد. فرد در وبلاگ‌اش سرمقاله می نویسند، گزارش می‌نویسند، ستون نقد و نظر راه می‌اندازد و گاه تنها به گذاشتن عکسی اکتفا می‌کند. او هم سردبیر است، هم خبرنگار و هم عکاس. به شخصه دوست دارم در وبلاگم بخندم، بگریم، جدی باشم و یا از علائق شخصی‌ام بگویم، سیاسی شوم و یا از جاذبه‌ها و مباحث ارتباطات حرف بزنم.

گاهی دچار افسردگی شده و با موجی از فشارهای روحی روبرو می‌شوم پس مطالبی که مناسب آن حال و هوای‌ام باشد می‌نویسم، حتا اگر کسی نباشد تسکین‌ام دهد، با نوشتن‌اش کمی تسکین می‌یابم. مثلاً این متن را می‌نویسم، شما می‌توانید بگویید «خب که چه؟ به من‌چه؟» و شما نیز گاهی از بیماری دوست‌تان رنج می‌برید و متنی می‌نویسید و یا از سلامتی‌اش متنی دیگر. من ِ خواننده که برای خواندن مطالبی در مورد ادبیات و فلسفه و چیزهایی از این دست به وبلاگ شما مراجعه کرده‌ام می‌توانم بگویم «خب که چه؟ به من‌چه؟» و این روند در مورد پرستو و همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها نیز صادق است.

دیدگاه هر فرد از هر وبلاگی متفاوت است. اگر وبلاگ پرستو در افق انتظار شما جایی برای خواندن مطالب اجتماعی و زنان ساخته شده، کشش متن‌‌های او برای من سادگی و بی‌تکلفی نوشته‌های‌اش است، پس اگر بنویسد «موبایلم چت زده؛ مثل خودم» آن افق دید من از بین نمی‌رود. او به سادگی، جزئی از درونیات‌اش را بیان کرده است، پس ساختن «افق انتظار» از نظر من امری نسبی‌ست.

از متن‌محوری و مؤلف‌محوری سخن گفته‌اید. ابتدا مثالی می‌زنم؛ یک روزنامه‌نگار برای بیان یک معضل اجتماعی راه‌های مختلفی را می‌تواند پیش بگیرد: می‌تواند آن مسأله را در قالب یک گزارش بیاورد، می‌تواند با نوشتن مقاله‌ای علمی آن را نشان دهد، می‌تواند با صاحب‌فکری درباره‌ی آن مقوله مصاحبه کند و می‌تواند تنها به یک عکس اکتفا کند. هر کدام از این متن‌ها روش نوشتن‌شان فرق می‌کند، ابزارش متفاوت است، شیوه‌ی نوشتن متن یک گزارش با متن مقاله‌ای علمی متفاوت است.
بر همین اساس من به خردمتن‌ یک وبلاگ می‌نگرم و نه کلان‌متن آن و با خواندن هر خردمتن، برای خودم «افق انتظار»ی می‌سازم. زیرا به گمانم با چنین دیدی مجال و موقعیتی ساخته می‌شود برای تأویل متن و این‌گونه است که پویایی هر متن مشخص می‌شود. چنین کلی‌نگری به وبلاگ و متن‌های آن، امتزاجی است که جزئیات و تفاوت‌ها را سرکوب می‌کند. ضمن آن داشتن تصوری از افق انتظار شفافِ مطلق خدشه‌پذیر است، و اگر قرار باشد همچنان تام و تمام بماند، روزی می‌میرد و روزی دیگر _ با متنی دیگر_ احیا می‌شود. زیرا چنین تصوری دافعه‌ای ساختگی‌ست که گاه دفع‌تان می‌کند. ایجاد دیالکتیکی واحد بین همه‌ی متن‌های یک وبلاگ به همان اندازه که حقیقی‌ست، به همان اندازه هم غیرحقیقی است زیرا همواره کلان‌متنی نگریستن عنصر تفاوت را نادیده می‌گیرد. دیدگاه اکثریت به متن‌، متن‌محوری‌ست و نه مؤلف‌محوری، اما در خوانش وبلاگ‌ها فرد هم متن‌محور است و هم مؤلف‌محور، نه متن‌محور است و نه مؤلف‌محور، گاه متن‌محور می‌شود و گاه مؤلف‌محور.
وبلاگ‌ نه دفترچه‌ی روزانه‌ی شخصی است و نه جایی برای نوشتن صرفاً مقاله. وبلاگ‌نویسی روشی است بین این دو، گاهی متمایل به این طرف و گاهی متمایل به آن طرف و با روش مقاله‌نویسی و مطالبی از این دست که فقط طیف خاصی را مخاطب قرار می‌دهد، مطابق نیست. وبلاگ‌نویسی عرصه‌ای است برای نوشتن روزانه در مورد عقاید و نظرات، خواسته‌ها و یا زندگی روزمره‌ خود که اجازه اظهار نظر به دیگران می‌دهد، عرصه‌ای است برای گفتگو. کتمان نمی‌کنم که هر وبلاگ‌نویس از زمانی که می‌فهمد خوانده می‌شود یا تعداد خوانندگان‌اش بیشتر شده، تأمل و تفکر بیشتری بر روی نوشته‌های خود دارد، به گفته‌های دیگران اهمیت می‌دهد و در قبال نوشته‌هایش قبول مسئولیت می‌کند. اما با روشی که شما به آن معتقدید، به تدریج فرد در وبلاگ‌اش شخصیتی ساختگی می‌شود پس گاهی با آن همراهی می‌کند و گاه ساختارشکنی می‌کند.


پ.ن.1. آقای یزدانجو، چه اشکالی دارد داشتن وبلاگ انگلیسی‌ای که می‌تواند مخاطبان کشورهای دیگر را به سمت خود بخواند. می‌گویید نه، مخاطب وبلاگ انگلیسی ما همان مخاطب فارسی ماست، خب باشد. مگر چه اشکالی دارد انگلیسی نوشتن! چرا آنچه باعث تفکر و تفکر عمیق می‌شود را از دیگران منع کنیم در حالی‌که همه‌ی ما مشتاقیم یاد بگیریم، بشناسیم، شناسانده شویم و عمیق‌تر بیندیشیم.
پ.ن.2. پرستو جان! نوشته‌ای دغدغه‌های ذهنی‌ات که عمومی و جدی و مهم نیست... مگر دغدغه‌های ذهنی با فرض عمومیت، مهم و جدی انگاشته می‌شوند، مگر نه اینکه افکار و اعمالی که برای ما مهم و جدی‌ست، دغدغه‌ی ذهنی می‌شوند و باید پیگیری‌شان کرد.

پیکارگر ِ مشتاق عرصه‌ی اینترنت

من از اینترنت خوانشی دارم، که با خوانش فرد دیگر متفاوت است. همان‌طور که من از متنی نوعی برداشت می‌کنم و دوست‌ام نوعی دیگر، همانطور که من یک فیلم را طوری تعریف می‌کنم که با تعاریف دوست‌ام از همان فیلم متفاوت است. اینترنت برای کسی که به دنبال مسائل علمی است همانقدر ایده‌آل است، که برایِ دیگریِ در جستجوی سایت‌های پورنو. دیدگاه من به اینترنت گونه‌ای است و برای دیگری گونه‌ای به تمامی متفاوت. اینترنت با افق نگاه تو ساخته‌ می‌شود، اینترنت هویتی می‌شود از کیستی و چیستی تو، آنچه در دنیای تو معنادار است در دنیای اینترنت هم یافته و معنادار می‌شود.

میثم و پویان، مطالبی در مورد اینترنت نوشته‌اند[ اینجا و اینجا ]که خلاصه‌ی تیتروارش می‌شود: اینترنت به مثابه‌ی شهر و اینترنت به مثابه‌ی خانه. میثم اینترنت را جایی برای گشت و گذار و سرک کشیدن می‌داند، جایی که با چند کلیک ساده لباس می‌پوشد و بیرون می‌زند. و پویانِ وبلاگ‌نویس ساکن تهران بر اساس گفتارهای بنیامین می‌گوید: «خیابان‌های وبلاگستان بارها بیش از خیابان‌های تهران خانه‌ی من‌اند. ما از خانه‌هامان به اینترنت مهاجرت نمی‌کنیم؛ حس ما حس مهاجر نیست: ما مقیم اینترنتیم. ما برای سر زدن به هم، لباس نمی‌پوشیم.»
اگر بخواهم به مجاز و معانی مجرد ذهنی، همچون شیئ بنگرنم، بر خلاف عقیده‌ی پویان، معتقدم که ما در اینترنت مهاجریم. اینترنت مجموعه‌ای از میلیون‌ها فاکت است که به وسیله‌ی ما سازماندهی می‌شود. خودمان را پشت سر می‌گذاریم و بر اساس عمل‌مان در اینترنت، و یا برای هماهنگ شدن با فضاهایی در اینترنت لباس‌های مختلفی می‌پوشیم و نقاب‌ها، حالات و خصوصیات‌مان را متناسب با آن فضاها تغییر می‌دهیم. همان‌طور که میثم می‌گوید: «ما برای ورود به اینترنت نه تنها لباس می‌پوشیم، بلکه نقاب هم می‌زنیم. تا چه تیپی را بپسندید.» آنچه که خلق شده، اگرچه از درون ما بر می‌خیزد، اما مبین درون ما و خود ما نیست. گاه نقاب خودِ آرمانی شده بر چهره می‌زنیم، تا بی‌ثباتی‌مان را پنهان کنیم و به اجرای نمایش شخصی خود بپردازیم. ما نمونه‌ای از خود خلق می‌کنیم، در هرجا و بر مبنای هر مدلی آن را تغییر می‌دهیم، به آن شکل می‌دهیم، شخصیت چندگانه‌ای می‌شویم، گاهی خودمان را حذف می‌کنیم و به ناگاه شخصیت جدیدی می‌سازیم.

پویان معتقد است «وبلاگ‌نویسی ما، فاصله‌ی بین شهر و خانه را از میان برداشته. اینترنت، نه جایی خارج از خانه، که خانه‌ی اصلی ماست.» اما به گمان من، وبلاگ فاصله‌ی بین شهر و خانه را برنمی‌دارد، خودِ در خانه فاصله‌اش را با خودِ وبلاگ‌نویس در اکثر اوقات محفوظ نگه می‌دارد، اینترنت نه خانه‌ی اصلی ما که جایی خارج از خانه است.

پویان هم‌نوا با «پروژه‌ی پاساژها»ی بنیامین، می‌گوید: «هر کس می‌تواند تنهایی خود را در این شهر بازیابد، و بدان خو گیرد و خوشبخت شود.» جایی که اکثراً متکی بر داده‌های روزمره است ( اگرچه سایت‌هایی به دور از غوغاهای روزمره، مسائل غیراخلاقی و آفت‌زدگی سیاسی اندک به چشم می‌خورد) بسیار مشکل است بخواهیم به طرزی اطمینان‌بخش از خوشبختی در آن نقل کنیم. گاهی اینترنت بیش از آنکه تنهایی فرد را تسلی بخشد، افسرده و منزوی‌اش می‌کند. گاه فرد در میان انبوهی از گشت و گذارها قصد و هدف‌اش را فراموش کرده و در گم‌راهی ِ بزرگراه‌های اینترنت غرق می‌شود.

فضاها در اینترنت از پرسه‌زنی‌های ما بوجود می‌آید. تماس‌های اینترنتی گاه گذرا و سطحی‌اند و گاه تأثیرگذار و تأثیرپذیر. اینترنت با پیچ و خم‌های بسیارش شبکه‌ی عظیمی‌ست که «خود» ِ ما را گم می‌کند.
در اینترنت خرید می‌کنند، جستجو می‌کنند، تحقیق می‌کنند، دوستان خود را ملاقات می‌کنند، با افراد جدیدی آشنا می‌شوند، بازی می‌کنند، کفتربازی می‌کنند، عاشق می‌شوند. خیابان‌‌های اینترنت ایمن‌تر از خیابان‌های شهرند، دوستی‌های بیشتری از این طریق امکان‌پذیر می‌شود، برای وارد شدن به مکالمه هیچ تجربه و مهارتی لازم نیست، و این اگر ادامه داشته باشد خبرگی و مهارت‌های اجتماعی را تضعیف می‌کند. اگرچه پرسه‌زنی‌ها و اعمال‌مان بر اساس انتخاب‌های آزاد صورت می‌گیرد، اما گاه به جایگاه‌ و یا افرادی می‌رسی که نه می‌توانی مهارشان کنی و نه تقویت‌شان، نه می‌توانی به آنها شکل ببخشی و نه درکی از خود در آن اجتماع کنی. پرسه‌زنی در اینترنت اگر با برنامه‌ریزی مشخصی همراه نباشد، با انفجار دانستنی‌ها، خواندنی‌ها و دیدنی‌ها، زندگی محدود و مجازی می‌سازد و طریق کنترل نشده‌اش به زندگی جهت دیگری می‌دهد.

من پیکارگر مشتاقی هستم که اگرچه گاهی تنهایی ِ خود را در اینترنت باز می‌یابد، اما بدان خو نمی‌گیرد و می‌داند زندگانی‌اش را آنقدر ارزشمند نکرده و خوشبخت نمی‌سازد، همچنین باید مراقب باشد که خودش و هویت اصلی‌اش در حین پرسه‌زنی از ارزش تهی نشود. سردرگمی‌ها، و حماقت‌هایی که گرداگرد شهر اینترنت را آلوده می‌کند، تاحدودی می‌شناسد. مشتاق اما هوشیار و به مدد آنتی‌ویروس‌ها و فایروال‌ها به گردش در این شهر می‌پردازد. اینترنت جایگاه افسارهای گسیخته است، جایگاه «پوشش» و «نمایش».

*

برای راوی قصه‌های عامه‌پسند

اولی: من شنیدم هرکسی که چپ‌دست باشه از سمت راست مغزش بیشتر استفاده می‌کنه، راست‌دست‌ها برعکس.
دومی: آره. اصلاً نمی‌دونم حکمت‌اش چیه. پسر من هم که چپ‌دسته، قلب‌ا‌ش سمت راسته.

با کودکان کار

مدتی است که به انجمن کودکان کار می‌رویم، اما دست نداد که مطالبی در موردشان بنویسم. از این به بعد تا جایی که بتوانم می‌نویسم. تنها از هفته‌ی گذشته چیزهایی در خاطرم مانده، تا از دستم درنرفته می‌نویسم‌شان.


* با دو تا از پسرها آشنا شدم که علاقه‌ی زیادی به کتاب‌خوانی دارند. رفیق و پیام. کتاب‌ها و برنامه‌های علمی را خیلی دوست دارند. هر دو به کلاس پنجم می‌روند اما سن‌شان کمتر از آن است که کلاس پنجم باشند. ازشان خواستم برایم کتاب بخوانند، کلمه‌ها را بدون غلط خواندند. رفیق اما در حین خواندن به صدای‌اش لحن هم می‌دهد، حتی اسم‌های انگلیسی را با تلفظ صحیحی می‌خواند. رفیق اشتیاق زیادی برای یادگیری زبان انگلیسی دارد، الفبای انگلیسی را بلد است و تعدادی از لغت‌ها را. پیام می‌گفت «رفیق! یه کتاب انگلیسی در سفر داره که همه رو از روی اون یاد گرفته» تشویق‌اش کردم و گفتم بهتره از کتاب‌های Let's go شروع کنی، رفیق می‌گفت نه، قراره برم کلاس از new interchange شروع کنم. خانم عبدی مسئول کتابخانه می‌گفتن پول کلاس زبان‌شان را قرار است انجمن بدهد اما کمی گران است. خیلی دوست داشتم هزینه‌ی کلاس زبان هردوی‌شان را تقبل می‌کردم.
بعد پیام با هیجان زیادی از لانه‌سازی مورچه‌ها در آفریقا برایم تعریف کرد. پرسیدم می‌دانی آفریقا کجاست، آمریکا، آسیا... هیچ کدام نمی‌دانستند، فقط پیام ‌گفت: آفریقا یه جای گرمه. خانم محمدی مسئول آموزش انجمن می‌گفتن اطلاعات تاریخ و جغرافی‌ بچه‌ها خیلی کم است.
رفیق گاهی به پیام می‌گوید «پیام بازرگانی». هر دو لباس‌های تمیز و مرتبی به تن می‌کنند، رفیق مسئول بهداشت کلاس‌شان است.

تمنّا، یه دختر افغانیه. حدوداً سیزده چهارده ساله و کلاس سوم ابتدایی. روز اول که پویان رو دیده بود می‌گفت شما اون بازیگری هستین که توی طنز « زندگی به شرط خنده» بازی می‌کنه. تمنا، در خواندن مشکل دارد اما باز به نسبت خوب است. گاهی «ح»ها را «عین» تلفظ می‌کند ولی نه همیشه، افغانی‌ها اکثراً اینطورند. به «کلاغ» می‌گفت «قلاق» (همینطور هم نوشت.)

* چیزی که در کتاب خواندن با بچه‌ها برای‌ام مسلم شد، همان حفظ کردن شکل کلمات است. برای مثال شکل «رفت» را حفظ‌ کرده‌اند و اگر در متن «رفتند» را ببینند باز هم «رفت» می‌خوانند. «امیر» را بلدند بخوانند و بنویسند اما «امید» را که تفاوت‌اش در یک حرف است نمی‌توانند بنویسند چون شکل‌اش را حفظ نیستند.

*دست‌های بچه‌ها هیچ لطافتی ندارد، اکثرشان بیماری پوستی دارند، سالک و غیره. کاش پزشکی بیاید و به وضع پوست و موی بچه‌ها رسیدگی کند، هفته‌ای چند ساعت هم کفایت می‌کند.

* تعداد بچه‌های افغانی در انجمن بیشتر است. علاقه‌ی زیادی به یادگیری دارند و وقت بیشتری هم می‌گذارند. بچه‌های ایرانی کمترند و حدود دو ماه دیگر که وقت گردوچینی‌شان فرا می‌رسد باید بروند شهرشان، و همه‌ی وقت‌شان صرف چیدن گردو، پوست کندن و فروختن آنها می‌شود.


پ.ن. روزهایی که آنجا رفتم، آنطور که دلم می‌خواست و توان داشتم فعالیت نکردم. یک‌بار از شوخی یکی از پسرها عصبانی شدم و البته عصبانیت‌ام را در حیاط ریختم. می‌شد طور دیگری رفتار کنم. حالا که کمی حالم بهتر است بیشتر و بیشتر تلاش می‌کنم.


مرتبط:
. زبان و بازتولید فرهنگی
. در انجمن حمایت از کودکان کار
. کودکان کار (پویان)
. ! (پویان)
. سایت انجمن حمایت از کودکان کار

با بغض

این روزها هر «دوستی» که از کنارم رد ‌شد، طعنه‌ای زد، دشنه‌ای؛ بغض‌ها و حرف‌های‌ام را «صادقانه» و تنها برای توجیه و تبرئه‌ی خودم خواند و من خودم را به نشنیدن زدم و خرد شدم. و امروز بیشتر از همه‌ی عمرم بر خود لرزیدم. خیال‌تان نباشد، همچنان خودم را به نشنیدن می‌زنم. یاد گرفته‌ام که دیگر از دنیا و آدمیزادگان‌اش توقعی نداشته باشم.

سوژه، استیلا و قدرت

چیزی که در روابط با دوستان دانشجو و اساتید در دانشگاه برای‌ام برجسته شده، تا حد زیادی بر اساس کتاب‌ها و مقاله‌هایی است که خوانده‌اند. چگونه؟!
رابطه‌ی بین فرد و متن: شخص از طریق کنش خواندن و یادگرفتن ساخته می‌شود: فرد هستی‌ای است که از متن درمی‌آید. همچنان که فرد در خود یگانه و دارای استمرار است، سوژه می‌شود: یا تأویلی است از آنچه که خوانده و یا رونوشتی از آن.
متون خوانده شده _ چه ترجمه شده و چه به زبان اصلی _ متونی که گاهی به دشواری به دست می‌آیند، تصویری است از فهم و اطلاعات فرد و گاه چنین متونی برتری مطلق به سوژه می‌دهد.
این متون، بهتر از متون دانشگاهی است و هنگامی‌که در دسترس افراد قرار می‌گیرند برتری‌شان را تحقق می‌بخشد، فرد نمونه‌ی اعلای برتری است: قدرت. آگاهی تحصلی از متن، قدرت فرد را آشکار می‌کند. متن هم مجزا از فرد است و هم بر بخشی از توانایی فرد دلالت می‌کند. اما آنچه فرد و متن را سرشار از معنا می‌کند این است که متناهی و نامتناهی به یکدیگر تعلق دارند.
بر همین اساس روابط افراد این‌گونه مشخص می‌شود: یا از یکدیگر تفکیک می‌شوند _ رابطه‌ی عمودی_ و یا به یکدیگر مرتبط می‌شوند _ رابطه‌ی افقی.
فرد برای حفظ برتری‌اش یا برای برتر شدن‌اش، تلاش می‌کند به منبع و منابعی بیشتر از هم رده‌هایش دست پیدا کند؛ دانشجویان از هم، اساتید از هم، دانشجویان از اساتیدشان و اساتید از داشجویان‌شان، آنها منابع جدید را کتمان می‌کنند و فقط گاهی در خلال صحبت‌های‌شان از سطور لذت‌بخش‌اش نقل می‌کنند. اما اگر سوژه _فرد _ الویتی بر عملکرد بر ابژه _متن _ نگذاشته باشد، نمی‌تواند فراتر از متن پیش برود _ نظریه‌ای برتر از متن طرح کند _ پس قدرتی ساختگی دارد که مسلماً روزی از بین خواهد رفت.


پ.ن. عنوان این پست، نام کتابی است نوشته‌ی پیتر میلر. ترجمه‌ی نیکو سرخوش و افشین جهاندیده. نشر نی.

مردانگی هژمونیک آن‌لاین

برادر جهانی شده، ردّ خواهرش را در کوچه و خیابان دنبال نمی‌کند، بلکه در سایت‌ها و وبلاگ‌ها جستجو می‌کند تا اثری از خواهرش بیابد. دوستان خواهرش را نه ببیند و بشناسد، بلکه بخواند و بشناسد. پیش‌ترها برادر به خواهر ظنین‌شده، صفت‌هایی مبنی بر «هرجایی» بودن‌ نسبت می‌داد و حال صفت نسبت داده‌شده «جهان‌شمول» است.

...

قرارمان این است
حرفی نمی‌زنیم
بگذار حوصله‌ی شب‌نشینی‌مان از سکوت
سر برود.
دیگر مطمئنم که پشت هر واژه
سوءتفاهمی جیغ می‌کشد.
دیگر مطمئنم که کافی نیست
نه چای گرم
نه قهوه
نه دم‌کرده‌ی گیاهی از این دست
برای فرو بردن بغضی بزرگ
که گیر کرده پشت سیب گلویم.

رویا زرین

معرفت نامتمایز

گاهی که متوجه تفاوت‌هایی در وجود شخص، آثار هنری یا در بررسی رفتار آدمیان و غیره می‌شویم، داده‌هایی در ذهن‌مان به وجود می‌آیند که ایده‌ی روشن و مشخصی نیست و نمی‌توانیم آنها را از سطح حس بالاتر بیاوریم و به اندیشه برسانیم. در نتیجه برای بیان آن از «نمی‌دانم چه چیزی دارند که...» _ و یا در مورد خودم از «یه جوریه»_ استفاده می‌کنیم. در نتیجه مخاطب آن ویژگی‌ای که آثار هنری یا رفتار را در نظر ما برجسته می‌کند نمی‌تواند درک کند.
لایبنیتس در این مورد می‌گوید: «وقتی که من قادرم یک چیز را در میان دیگران تمیز دهم، بدون آنکه بتوانم بگویم تمایزات یا ویژگی‌های آن در چیست، این یک معرفت نامتمایز است. درواقع، برخی مواقع ممکن است ما به وضوح بدانیم، یعنی بدون کوچکترین شک، که یک شعر یا یک تصویر، خوب یا بد کار شده است، زیرا در درون آن "نمی‌دانم چه"ای وجود دارد که ما را بد یا خوش می‌آید. چنین معرفتی هنوز متمایز نیست. زمانی که بتوانم ویژگی‌هایی را که آن چیز دارد توضیح بدهم، آن یک معرفت متمایز است.»
در نتیجه اندیشه‌هایی از این دست را معرفت نامتمایز می‌نامند، زیرا مفاهیم مجرد ریاضی و فلسفی نیستند و نمی‌توان به وضوح آنها را توضیح داد. معرفتی که اینطور به وجود آمده قوام‌یافته نیست زیرا بر تار و پودی نامرئی گسترده شده و برای مرئی شدن باید وارد محتوا و فضای هستی‌شناسانه‌ای شود و بر شالوده‌ای استوار بنا گردد.

همین! فقط خواستم بگویم معلم عزیز، وقتی می‌گویم «یه جوریه» اون‌شکلی من رو نگاه نکنین. دست کم، داشتن معرفتی نامتمایز بهتر از نداشتن‌اش است. D: