شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




غفلت هنری

ماسوله

آسمان ِ کوتاه و دل‌گیر
گورستانِ سکوتی بی‌گسست
بلوغ ِ به یغما رفته
و رخی کاهگلی ِ زرد
با نم ِ اشکی
به انتظار
می‌آ‌راید
قاب قهوه‌ای چشمان‌اش را
برای حضور جاودانه‌ات.

***
عکس : امیرپویان شیوا

ستایش _ ژاژخایی

کسی را متفکر، اندیشمندی بزرگ، دارای ارزش‌های والای انسانی و چه و چه و چه می‌پنداریم، او را بت می‌کنیم با بهترین مواد _ بهترین صفات، او را می‌پرستیم _ می‌ستاییم.
پس از آن خود و همگان توقع داریم او خوب به معنای مطلق باشد / بماند. با این شیوه‌ی تفکر او را بت می‌کنیم و تنها و تنها با یک قالب می‌سازیم‌اش و غافل از این‌که داشتن قالب‌ها _ شخصیت‌ها_ ی متفاوت حق اوست. این‌گونه او را معذب ساخته‌ایم، زیرا او نیز انسان است و دارای صفات بد و خوب، زیرا او نیز انسان است و تناقض جزیی از ذات اوست. و ما به طور پنهان با ذات غایب او و ناپیدا از نظر ما، مبارزه می‌کنیم زیرا می‌خواهیم آنی باشد که خود خواهان‌اش هستیم. و همین‌طور نمی‌دانیم که نبردی با درون‌اش راه انداخته‌ایم: فردی که نباید اندیشه‌ای بد به ذهن‌اش خطور کند، فردی به غایت پاک، فردی سراسر ساختگی، فردی چندگانه، فردی متلاطم که اگر ضعیف باشد، هویت خویش را گم می‌کند.
و سرانجام روزی اولین کسی که او را می‌شکند خود ما هستیم. ما انسان‌هایی دوستدار اندیشه اما مهاجم، ما انسان‌هایی بت‌واره و مرگ‌آور، انسان‌هایی موهوم، انسان‌هایی خواهان صلح و نبردساز.

...

هوس خوشحالی پس از سورپریز شدن کرده‌ام.

همان‌بودگی ؛ شفافیت هستی انسان‌ها

یادداشتی بر کتاب «میرا»*

«...همان به که به نهانگاه بگریزید و در پس نقاب‌ها و زیرکی‌های خویش پنهان شوید تا شما را به‌جا نیاورند! یا اندکی از شما بترسند! ... تنهایی خوب را برگزینید، تنهایی آزاد و بازیگر و سبکبار را، که به شما نیز این حق را می‌دهد که به یک معنا «خوب» بمانید! .... این راندگان اجتماع، این کسانی‌که دیرزمانی در پیگرد بوده‌اند و بدجور دنبال‌شان کرده‌اند _ همچنین آنانی که به اجبار گوشه گرفته‌اند، این اسپینوزاها یا جوردانو برونوها _ سرانجام، همواره در پی معنوی‌ترین نقاب‌ها، چه بسا بی‌آن‌که خود بدانند، به کین‌خواهان و زهرپالایان چرب‌دست بدل شوند.» نیچه. فراسوی نیک و بد

«میرا» را که می‌خواندم ، یاد فیلم داگ‌ویل** افتادم، رابطه‌ای که بین شفافیت دیوارها در میرا و عدم دیوار در داگ‌ویل وجود دارد و هم‌چنین «کوه» در داگ‌ویل و «قیر» در میرا که مانع رفتن هستند.
در میرا دیوارها شیشه‌ای هستند «ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوارهای شفاف، تا چهار نفر ساکنان آن هیچ‌گاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند.»، «خانه‌های شفاف نشانه‌ی آن است که دیگر رازی یا ماجرایی خصوصی وجود ندارد و هر چیز باید در پیش چشم و با اطلاع همه صورت بگیرد.» همه‌چیز زیر نظر است و هیچ کاری پنهان نمی‌ماند. راوی، تنها زمانی می‌تواند به راحتی به کارهای مخفیانه‌اش بپردازد که همه خواب باشند. همه می‌توانند کمین کنند و یکدیگر را دید بزنند. تنها دیوارهای دستشویی، حمام و آسانسور شفاف نیست. «دیوارهای آسانسور شفاف نبود و همین باعث شد که عرق از بناگوشم سرازیر شود.» و داخل زمین که مانع افشا شدن می‌شود «در خانه‌یی، نزدیک خانه‌ی ما، مردی زندگی می‌کند که در زمین اتاق‌اش سوراخی کنده است. شب‌ها در آن می‌خوابد و هیچ کس او را نمی‌بیند، با انگشتانش سوراخ را می‌کند و هر روز آن را عمیق‌تر می‌کند... وقتی با من از ظلمتی که شب‌ها در آن می‌خوابد حرف می‌زند، چشم‌هایش می‌درخشد و عرق از پیشانیش سرازیر می‌شود.» راوی میرا همه چیز را می‌بیند. « پسر کوچکی که از دست دکتر فرار می‌کند، زنی که به تنهایی عشق‌بازی می‌کند.... همه‌ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده‌ام، چون اطرافم را نگاه می‌کنم. این اولین گناه تنهایی است.» در فیلم داگ‌ویل اما، دیواری وجود ندارد. با این همه کسی درون خانه‌ و اعمال همسایگانش را نمی‌بیند. در واقع تنهایی در میرا که همه‌ی مردمان شهر از آن می‌گریزند، مانع کنجکاوی می‌شود؛ آنقدر مردم بیمار هستند که به چیزهایی که در شهر هست توجه نمی‌کنند مگر این‌که همچون اویِ راوی سالم باشند. در داگ‌ویل مردم ورای بی‌دیواری را هم نمی‌توانند ببینند چون بیمارند و خلق و خوی مهربان‌شان همچون ماسکی است و سرانجام ذات‌شان را با اذیت و آزار گریس نمایان می‌کنند.
مانعی برای رفتن و آزاد شدن در میرا برای راوی و هم در فیلم داگ‌ویل برای گریس وجود دارد. راوی بیرون خانه را که نگاه می‌کند، «فضای ساخته شده از بتون سیاه که لایه‌ی ضخیمی از قیر آن را پوشانده بود، با آن روشنی‌های قرمزش که به دیوار می‌افتاد...» را می‌بیند. در فیلم داگ‌ویل «کوه» مانع فرار گریس است. گریس نمی‌تواند از کوه بگذرد پس محکوم می‌شود به ماندن در شهر، راوی میرا هم محکوم می‌شود به ماندن و سرنوشت اصلاح شدن را می‌پذیرد. او گاهی فکر رهایی به سرش می‌زند « بعضی اوقات این فکر به سرم می‌زند که خانه را ترک کنم، که از اینجا بروم. اگر میرا می‌رفت من هم همان کار را می‌کردم. اما یک چیز باعث ترس است: که در آخر دشت، به علت قیرهایی که به پا می‌چسبند، دیگر نتوانم پیش بروم یا برگردم و مثل مترسک بر جایم بمانم و شبها و روزها بیایند و بروند بدون آنکه بتوانم قدمی به این طرف و آن طرف بگذارم.» اما قیرها همیشه مانع رهایی او می‌شوند. دیگر ویژگی قیرها، دودهای سیاهی است که ازشان بلند می‌شود و شخص را از دید دیگران پنهان می‌کند. « از قیرها دود سیاهی بر می‌خاست که تا زانو می‌رسید. فکر کردم اگر روی زمین بخزم کاملاً نامریی خواهم شد. دو ساعت بعد زنی را دیدم که روی زمین خوابید و ناپدید شد. آن‌ها او را با آمبولانس بردند.»
علاوه بر این‌ها، تنهایی در زندگی انسان‌های میرا موج می‌زند. آن‌ها به خانه‌ی اصلاح فرستاده می‌شوند برای عمل جراحی، « نوعی عمل جراحی که مغز را دگرگون می‌کند، یعنی به آن نظم و ترتیب و روش خاصی می‌دهد. این جراحی را به کمک بیمار دیگری انجام می‌دهند. سلول‌ها را مخلوط می‌کنند، نظم طبیعی حواس را تغییر می‌دهند، و غرایز را جرح و تعدیل و افکار را مغشوش می‌کنند.» پس از عمل جراحی نقابی به صورت‌شان زده شده، نقاب خنده، و برداشتن آن برای‌شان ناممکن می‌شود زیرا جزیی از صورت‌شان می‌شود. آن‌وقت کسانی که در معرض این تغییر قرار می‌گیرند را «از روی لبخند خشک متحجری که همواره عرضه می‌کنند به آسانی می‌شود تشخیص داد.» انسان‌های اصلاح‌شده از تنهایی می‌ترسند، به همین خاطر دیوارهای‌شان شیشه‌ای ساخته شده. «ما یک خانه‌ی معمولی داریم، با دیوارهای شفاف، تا چهار نفر ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می‌شود، زیرا چنان که همه می‌دانند بدی در تنهایی خفته است.» انسان‌های میرا بسیارند اما از تنهایی می‌هراسند، همان‌طور که ارداویراف از دوزخیان نقل می‌کند:« ... و دیگر نیز ]اینکه، در فاصله‌ی[ از گوش تا چشم و به اندازه‌ی یال اسب ]که موی[ بر موی دارد، بدان گونه، بسیار شمار روان دروندان در ایستاده‌اند و یکدیگر را نبینند و بانگ نشنوند. هر کس پندارد که تنهایم...»*** آن‌ها نیاز به همراهی دارند، در دشت جمع می‌شوند، برای هم حرف‌های بامزه _ به زعم خودشان _ تعریف می‌کنند و بلند بلند می‌خندند. از نظر آن‌ها کسانی که فاقد چنین خصوصیاتی باشند، بیمارند. تنهایی خلاف قانون است. در این دنیا خودی وجود ندارد و همه باید برای همه باشد. حتا زوج‌ها هم در دشت تنها نمی‌روند.
«لبخند زدن» نیز از اعمالی‌ست که انسان‌های میرا از آن غافل نمی‌شوند. در مقررات همشهری‌گری ذکر شده :« ‌شادی تقسیم نشده، اندوهی است بزک شده.» انسان‌های اصلاح‌شده‌ی میرا، همان نقاب‌ها و به گمان خودشان انسان‌های سالم باید همیشه لبخند بزنند.« من یک اصلاح شده هستم و لبخند همگانیم را با خلوص نیت آشکار می کنم.» این خنده‌ها خنده‌های ظاهری است، انسان‌های نقاب به چهره «در حالی‌که سرهای‌شان خندان به طرف آسمان است و از ترس می‌لرزند، روی قیرها دراز کشیده اند.» آن‌ها پس از مرگ عزیزان‌شان هم می‌خندند «دئیردر، پس از مرگ بوئینه، طبق رسم جاری، خیلی لبخند می‌زند ولی چشم‌هایش نمی‌خندد.» خنده‌ها کوتاه و پرصداست، مثل یک فریاد. در دنیای میرا هرچیزی که خنده‌آور باشد کامل است « گلیز می‌گوید که مرگ‌شان کامل بوده، چون خنده‌آور بوده.» به قول نیچه: «... بازهم این‌جا و آن‌جا به این نکته پی می‌بریم و خنده می‌زنیم بر این‌که چگونه همانا بهترین علم، بیش از همه می‌خواهد ما را در این جهان ساده شده، سراسر ساختگی، بدرستی ساخته و پرداخته، بدرستی دست‌کاری شده، سفت و سخت نگاه دارد؛ و ]خنده می‌زنیم[ بر این‌که خواه ناخواه خطا را چه دوست می‌دارد، زیرا که این زنده _ زندگی را دوست دارد!»
گریس در پایان فیلم به قدرت می‌رسد و توسط پدرش تمام ساکنان شهر را می‌کشد و به آتش می‌کشد. در میرا هم، راوی به همراه میرا تصمیم می‌گیرند بگریزند و نقاب‌هاشان را نابود کنند. پس از رنجی طولانی به قدرت _ خود _ می‌رسند. « نقابهای‌مان را تکه تکه کندیم. بدون گفته‌یی. خون از گونه‌ها و پیشانی برهنه شده‌مان می‌ریخت. با وجود دردی که نفس‌هامان را بریده بود و ناله‌مان را درآورده بود، لبخند همیشگی‌مان عاقبت ناپدید شد و پس از چند ساعت، چهره‌ی پیشین‌مان ظاهر گشت... » در دنیای میرا وقتی تصمیم می‌گیری خودت باشی، توسط دولت _ مرکز کنترل _ حذف می‌شوی. «... آن زن با عجله خودش را مقابل من گرفت و اولین گلوله‌ها پشت او را سوراخ کردند، به دو نیم شد و کنارم افتاد. بازوانم روی شکم سوراخ شده‌ام خم شد و بدون آن‌که از لبخند شلیک کننده‌یی که بر فراز سرمان بود، چشم بردارم، من هم کنارش افتادم.»

*میرا «Mortelle » نام کتابی‌ست از «کریستوفر فرانک» با ترجمه‌ی لیلی گلستان. راوی داستان خصوصیات و ویژگی زندگی‌اش و انسان‌هایی را بیان می‌کند که توسط دولت اصلاح شده‌اند. آن‌گاه که اصلاح شوی، «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آن‌ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود ، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است.» روزی راوی هم اصلاح می‌شود و همانند دیگران نقاب به چهره، بر همگان لبخند می‌زند... .

**داگ‌ویل، کارگردان لارس فون تریه‌. برای توضیح بیشتر «میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک» را بخوانید.

***بهار. مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران، ارداویراف‌نامه، پاره‌ی نخست. تهران: انتشارت توس، 1362

تنها یک دقیقه شادی بیشتر

امروز یک SMS تکراری، از چند تا از دوستان برای‌ام رسید: «... شادی‌هایت به بلندای امشب و غم‌هایت به کوتاهی امروز...» فرق امشب با شب‌های دیگر در یک دقیقه بیشتر بودن‌اش است و لابد امروز هم یک دقیقه از روزهای دیگر کوتاه‌تر است. یعنی آرزوی تنها یک دقیقه شادی‌ بیشتر و تنها یک دقیقه غم ِ کمتر!

زبان‌درازی به قوانین

مستِ معصومیت چشمانت

صداقتِ چشمانی که مسخ‌ام می‌کند
سادگی ِنگاهی که می‌ستانم از هوای نازک گرگ و میش
و بی‌تفاوتی پلک‌هایی که بر آن می‌گذاری.

می‌روم تا سکوت

چشمان غبارگرفته، آینه‌هایی عبوس، تازگی‌های بوی نا گرفته، ناپیداهایی سرشار از عریانی، خراش کلماتی که از دهان می‌رانم، دخمه‌ای که شقه‌شقه می‌کندم و دروغ‌های اجباری که حسرت سبکباری بر دلم می‌گذارند.
حالا که آدمکانِ عشق‌های دوکلمه‌ای گیج ِ رسیدن‌اند، من، تمنای تنهایی‌ام را در باران‌های مجازی می‌گذرانم و دلم می‌خواهد ندانم چه بر سر روزگار می‌آید. دلم می‌خواهد بروم تا سکوت، تا سکر سرگیجه‌آور خاموشی.

تقاضا برای پیشرفت علم

بابک، داره یه کار پژوهشی در مورد موسیقی جاز انجام می‌ده و برای جمع‌آوری اطلاعات، نیاز به مصاحبه با چند نفر که این نوع موسیقی رو گوش میدن، داره. لطفاً کمک‌اش کنید! (باشد که رستگار شوید!)

پیامی کوتاه به معلم عزیزم

چه گستاخی بزرگی است اگر بر رد پاهای مقدس‌ات در خیابان‌ها تعدی کنم. اینجا همه تو را می‌جویند، و تو هیچ نمی‌دانی اکنون آدمکانی چند شعله‌ی وجودشان را پل بسته‌اند به یادت!

دیرنوشتی از پیشنهاد زن‌نوشت، برگزاری تحصن

دور هم جمع شدیم، تا هم‌دیگر را تسکین دهیم. چند نفری پیشنهاد دادند، اعتراض کردند، شعر خواندند، بیانیه‌ای امضا کردند، شمعی و خرمایی بود و عکسهای خبرنگاران و عکاسان مرحوم.

ما را می‌زنند به خاطر اطلاع‌رسانی
یلدا معیری از ضرب و شتم نیروی انتظامی به عکاسان می‌گوید. وقتی نگهبانان شهرک توحید آن‌ها را در اتاقک شیشه‌ای کتک زدند تنها به خاطر عکاسی از دوستان‌شان، از جزغاله‌های دوستان‌شان.

هر شاتر به یاد شهیدان
ساتیار امامی، دوست و همکار علی برادران که می‌آید به حضار نگاهی می‌اندازد، تسلیت می‌گوید. «جای علی قرار بود من برم» .... مکث می کند، گاهی سرش را پایین می‌اندازد که چشمانش را از ما پنهان کند، اما نمی‌شود. ما که می‌فهمیم چه می‌کشد وقتی مدام می‌گوید من قرار بود به این ماموریت بروم، اما علی اصرار به رفتن داشت. ما که می فهمیم چه می‌کشد وقتی می‌گوید: « وقتی خونه‌ی علی رفتم، فقط گفتم می‌خوام این دو تا گل‌های علی رو ببینم.» ما می‌فهمیم چه می‌کشد، اگر چه شاید اندکی.

به جسارت بگو غلاف کند .... ما دست بر قضا انسانیم
آسیه امینی، محکم می‌ایستد و متنی سراسر احساس را می‌خواند. «ما خبر خورده بودیم، ...ما خبر خوردیم از آن‌ها، هیچ یک از ما خبری و عکسی چنین ناب نداشت، ما خبر خوردیم، اما پیش از آن خبر آنها را خورد...» می‌گوید وقتی رئیس سازمان صدا و سیما می‌گوید آن‌ها آگاهانه به پیشواز مرگ رفتند، از عباس کوثری خواستم فرق ریسک را از استقبال مرگ بگوید « در عراق در چمن‌های پر از مین که راه می‌رفتیم همه جا تابلو زده بودند که به این مکان وارد نشوید ولی ما می‌خندیدیم و مسخره می‌کردیم، که در این چمن‌ها کجا مین کاشته‌اند و البته کاوه در همان چمن‌ها روی مین رفت و ریسک یعنی این...»


کامبیز نوروزی، به بحث حقوقی می‌پردازد از حادثه‌ای که با گرفتگی دل‌مرده‌ی فضیلت‌کش تهران، تقارن نحس داشت. استاد معتمد نژاد که می‌آید دل گرم می‌شوم، هر چند جمعیت زیاد است و استقبال هم. فريدون عموزاده‌خليلی از شاعری مکزیکی شعری می‌خواند «عاشقان خاموشی می‌گزینند.» لطف‌الله ميثمی که اواخر مراسم با دسته گل می‌آید و دوربین‌ها به سمت‌اش هجوم می‌آورد. خیلی‌ها بودند، تاج‌زاده، مزروعی، حسین قندی، عبدی، بچه‌های خبرنگار، عکاس....
گزارش‌های دیگران موجزتر است، فقط نوشتم که یادم بماند این سخن اومبرتو اکو را: « اگر منظور از آشتی ابراز احترام نسبت به افرادی باشد که بنابر اعتقادات خود جنگیدند، بخشش به مفهوم فراموش کردن نیست.»
آری، حال همه‌ی ما خوب است، با این همه ...


گزارش خبرگزاری‌های: ایرنا، ایلنا، ایسنا، فارس
گزارش تصویری: ایلنا 1 و 2، فارس ، تخته سیاه
گزارش شرق و شرق آن‌لاین

از یاران چه ماند جز آتشی به منزل

سرم درد می‌گیرد، درد می‌زند به چشمانم، بعد دیگر نمی‌توانم درست صحبت کنم، هر چه به ذهنم برسد می‌گویم، تته‌پته می‌کنم، بعضی از کلمات را نمی‌توانم درست تلفظ کنم. یک بار دیگر هم این روزها را گذرانده بودم. هر چه تلاش می‌کنم چند روزی از این دنیا دیسکانکت شوم، نمی‌گذارند. مضحک است که این دنیای مدرن اجازه‌ی تنهایی هم نمی‌دهد، مضحک است که دیگر اختیار خودت را هم نداری. بیرون می‌زنم، بیهوده راه می‌روم. همه نگاهم می‌کنند. انگار که از چشمهای‌ام فهمیده باشند. تعطیلی چیست؟ تهران که همان تهران است، همان آلودگی، همان ترافیک، پس برای چه تعطیل کرده‌اند. سرم درد می‌کند و نیلی مدام لبخند می‌زند. برادران هم هست، قریب مدام عکس می‌گیرد و افشار. حالا صبح‌ها حمیدرضاخیرخواهی نیست که صبح بخیر بگوید و با آن قیافه‌ی محجوب و متین‌اش خبرها را بخواند. روزنامه‌ها همه سیاه‌اند، و چه اهمیتی دارد که وقتی سرم درد می‌گیرد دلم می‌خواهد به زمین و زمان چنگ بزنم، چه اهمیتی دارد که موهایم می‌ریزد، چه اهمیتی دارد نمی‌توانم درست صحبت کنم، چه اهمیتی دارد... می‌توانم همکاران خیرخواه را ببینم و جای خالی او را حس نکنم؟ می‌توانم صبح‌ها را با صبح‌بخیر شروع کنم؟ آقایی که فوت این عزیزان را تنها در جهت آگاهی جامعه می‌دانی، شوخی می‌کنی دیگر، نه؟! شوخی می‌کنی و نمی‌دانی وجودت شوخی‌ای بیش برای من نیست. خوب می‌دانید که روزهای سیاه ما از آلودگی نیست. روزنامه‌ها سیاهند و امروزنامه‌ی من هم!
کاری از دستم بر نمی‌آید جز این‌که با این پیشنهاد پرستوی عزیز موافقت کنم!