شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




بی‌گناهی ِ تناقض

از تظاهر بدم می‌آید
و از دروغ‌های دوستانه و کاملاً دوستانه _ به شرط احمق بودن‌ات _
از آدم‌های متوهم
که از آن‌طور که نیستند حرف می‌زنند و نه آن‌طور که هستند
و از عریانی سرمایه‌های‌شان
تناقض‌زده می‌شوم

معاملات پایاپای ِ روشنفکرانه

دادن حق طلاق به زن = حذف مهریه

استبداد پنهان را وقتی می‌توان در وجود مردهای امروزی به اصطلاح روشنفکر دید، که در بحث‌هاشون در مورد دادن حق طلاق به زن، فوری می‌گن: پس اگر اینطوره مهریه رو هم باید حذف کرد. این کلمه‌ی «پس» یعنی پای معامله به میان آمده، یعنی این‌که شما به برابری حق زن و مرد در زندگی اعتقاد راسخ ندارید و همچون نظام اقتصادی برای به دست آوردن امتیاز و سود بیشتر به سرعت به راهکاری دیگر (ندادن مهریه) متوسل می‌شوید و این‌گونه نظام مردسالارانه‌ی پنهان‌تان را بروز می‌دهید.
به شخصه با این معامله مشکلی ندارم اما در هر صورتی، چه زندگی طولانی با مرد تا دم مرگ، چه وقتی که زن پس از تحمل سختی‌های زیاد و خون دل خوردن‌ها مهرش را حلال می کند و چه زمانی‌که حق طلاق با زن باشد، مهریه پرداخت نمی‌شود مگر در موارد بسیار اندک.

تاریکی و خفقان ؛ معماریِ ذهن دانش‌آموزان

نمای ظاهری یک ساختمان و در کل فضا، اولین معنا را در ذهن شکل می‌دهد. در واقع جرقه‌ی ایجاد معنا در ذهن از چیزهایی است که مشاهده می‌کنیم و پس از آن به جنبه های کارکردی و دیگر جنبه‌های فضا می‌پردازیم. سوررئالیست‌ها بیان می‌کنند: « کودک قبل از آنکه بتواند حرف بزند، می‌بیند و می‌شناسد.»
این ساختمان آبی رنگ، ساختمان مدرسه‌ای است و آن دیوار خاکی رنگ که خراب شده هم دیوار یک مجموعه‌ی فرهنگی _ ورزشی (!) که فقط یک استخر دارد. روزهای زوج برای خانم‌ها و فرد آقایان. پسران مدرسه در مقطع دبستان و راهنمایی درس می‌خوانند و دقیقاً از پنجره‌های طبقه‌ی بالای مدرسه می‌توانند استخر و افراد داخل استخر را ببینند. مسئولان مدرسه _ حاکمیت اقتدار _ برای جلوگیری از انحراف (یا هر چیز دیگر) دانش آموزان به ورقه‌های آهنی متوسل شده‌اند، ورقه‌های آهنی بسیار ضخیم ِزنگ زده، که علاوه بر ایجاد نمای بسیار زشت، دانش آموزان را عملاً از نور طبیعی محروم کرده است.

به چه شیوه‌ای می توان این فضاها را تفسیر کرد، این معماری، این ریخت شناسی و فضای اجتماعی را؟ اگر به معنای محیطی بپردازیم؛ تاریکی نشانه است و مرجع آن چیست؟ بی‌روحی، مرده‌گی، خفقان،... چه؟ آن هم در کلاس درسی که دانش‌آموزان برای درس خواندن‌شان نیاز به روح و طراوت دارند. ورقه‌های آهنی مرا یاد زندان می‌اندازد و زنگ‌زدگی‌شان نشان از قدمت آن. و سوال ذهن من: تا به حال چند دانش آموز/ زندانی این‌جا و این‌گونه درس خوانده‌اند/ تربیت شده‌اند؟!
کلاس‌های جنوب شرقی و جنوب غربی ِ بالا از نور پنجره‌های دیگری بهره می‌گیرند، اما کلاس وسطی در تاریکی محض فرو می‌رود _ به زندان تبدیل می‌شود. و مهم تر از آن پنجره‌های طبقه‌ی هم‌کف مدرسه _ مرکز ایجاد و اشاعه‌ی روح خلاقیت _ به کل حذف شده. گاهی خود زندان‌بانان در زندان/ کلاس گرفتار می‌شوند، معلم ساعتی و مدیر دقایقی. فضا به شکلی منفی به رفتار معنا می‌بخشد. ورقه‌های آهنی و نورهای مصنوعی، اندیشه‌هایی مصنوعی می‌سازند، اندیشه‌هایی کنترل شده.
حال سؤال من این است: در مدرسه‌ها، فرم تعیین‌کننده‌ی کارکرد است یا کارکرد تعیین‌کننده‌ی فرم؟

زبان و بازتولید فرهنگی

یکی از سرمایه‌های فرهنگیِ ِ در اختیار انسان‌ها زبان است که پایه‌گذار اصلی آن نهاد خانواده است و با اینکه آموزش و پرورش در پرورش و رشد این سرمایه نقش مهمی دارد اما باز هم نقش خانواده را نمی‌توان پنهان کرد. در این مورد اگر به گویش، طرز تلفظ و انتخاب کلمات در جمله‌های‌ یک فرد تحصیل‌کرده دقت کنیم، می‌بینیم باز هم فرد گاه از گویش محلی و غیر رسمی که در خانواده‌اش بیان می‌شده استفاده می‌کند و این عامل هر چقدر هم کمرنگ باشد اما وجودش را به هیچ وجه نمی‌توانیم انکار کنیم.
تمایزات سرمایه‌ی زبانی فرد در مدرسه آشکار می‌شود، آن هم در سال‌های اولیه‌ی تحصیلی‌اش و باعث پیشرفت و موفقیت تحصیلی و یا ناکامی‌اش می‌شود. بوردیو و پاسرون بیان می کنند که زبان یکی از موانع فرهنگی فرد در یادگیری و موفقیت فرد است به خصوص در سال‌های اولیه‌ی مدرسه. برنشتاین زبان‌شناس انگلیسی معتقد است کودکان طبقات مختلف از قالب‌های زبانی خاص همان طبقه استفاده می‌کنند. یادم است چند باری که به مدرسه می‌رفتم، وقتی یکی از دانش‌آموزان موقع نوشتن دیکته عقب می‌افتاد سریع یکی از بچه‌ها همان واژه را به زبان ترکی بیان می‌کرد، چون زبان مسلط آن منطقه، زبان ترکی بود.
برنشتاین با استناد به نظریه‌ی سرمایه فرهنگی بوردیو بیان می‌کند کودکانی که از طبقه‌ی پایین هستند گستره‌ی واژگانی محدودی دارند و کودکان طبقات بالا الگوی زبانی مبسوطی دارند، یعنی علاوه بر اینکه از لغات و واژه‌های متنوع استفاده می‌کنند ساختار جملات‌شان نیز منسجم‌تر است. یکی از عوامل قضاوت معلم همین لغات و واژگانی است که دانش‌آموز در گفتار و نوشتارش به کار می‌برد و کودکانی که در این مورد در سطح بالاتری باشند، بیشتر مورد توجه معلم قرار می‌گیرند. به نظر برنشتاین، کودکانی که زبان گفتاری بسط یافته را فرامی‌گیرند، تقاضاهای آموزش و پرورش رسمی را برآورده می‌سازند و آسانتر با محیط مدرسه انطباق پیدا می‌کنند.
حالا چه کنیم تا کودکان طبقات پایین، قربانی سیستم آموزش و پرورش‌مان نشوند، خود را به راحتی بالا بکشند، دایره ی واژگان‌شان را بسط دهند، اندیشه‌های انتزاعی‌شان را تعمیم بخشند و در نهایت سرمایه فرهنگی‌شان را ارتقا دهند؟
بر اساس TFUهایی که سینای عزیز نوشته (3 ، 2، 1)، یاد گرفته‌ام وقتی معلم خودش را به سطح طبقه‌ی دانش‌آموز برساند طبقه می‌تواند ارتقا یابد. در این مورد معلم باید فرهنگ زبانی خاص آن طبقه، لغات و اصطلاحاتی را که استفاده می‌کنند و غیره را بداند. در واقع معلم باید زمان زیادی را با آن طبقه زندگی کند و حتا در آموزش هم از آن کلمات، واژه‌ها و اصطلاحات استفاده کند و کم‌کم سعی در بالا بردن دایره و گستره‌ی زبانی‌شان کند. درست گفتم سینا جان؟ یک نمونه‌ی کوچک در این مورد وقتی بود که خواهرم می‌خواست زبان انگلیسی را به مادربزرگم یاد بدهد و از کلمات و مثال‌های دم دستی شروع کرد، مثل I، Must (آی، ماست) حتا یادم است وقتی مادربزرگم از داستان‌های جن و پری می‌گفت از «شودو» (یا چیزی در همین مایه‌ها) یاد می‌کرد که خواهرم این را ربط داد به Shadow و یادش داد که این به معنی سایه است.
قرار شده همچین کاری را در مورد کودکان کار تجربه کنیم که وقت و زمان زیادی را می‌طلبد. سینا جان! این را بگذار به حساب وقتی که پیش‌خوان را لو دادی و ما را مجبور کردی زودتر معرفی‌اش کنیم. حالا نوشتم که هم قرارمان قطعی شود و هم خودم یادم بماند که دو سال است که رفتن به موسسه‌ی کودکان کار را پشت گوش انداخته‌ام و باید زودتر بروم.

تشکر

صحبت با اساتیدی چون دکتر سعیدی عزیز خیلی به آدم اعتماد به نفس می‌دهد. روز سه‌شنبه دکتر سعیدی هم تلفنی و هم حضوری کلی برایم وقت گذاشتند، کتاب و مقاله معرفی کردند و کلی در مورد تحقیقم و یک مقاله‌ی دیگر که قرار بود بنویسم تشویق‌ام کردند.
دکتر شکرخواه عزیز هم اینجا اگنس را مورد لطف قرار داده‌اند. اگرچه مسئولیت سنگینی‌ست آنچه که مد نظرشان بوده اما من تمام تلاش‌ام را می‌کنم. ممنون دکتر شکرخواه عزیز!

*

دو ترانه در رابطه با موضوع « آسمان هنوز هم آبی است، زیرا برای تو آبی است. » که قبلاً درباره‌اش نوشته بودم:

اگه به زور روزگار از زندگی‌ات می‌رم کنار، می‌رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه‌وار
تو گریه‌های زار و زار، سپردمت به روزگار، این از خودم گذشتن و پای خاطر‌خواهی‌ام بذار؛ خواننده: امید

میرم از زندگی تو، گرچه هستی روزگارم، میرم چون عاشق‌ات هستم، باید آزادت بذارم ؛ گروه The Boys

پژوهش سیاست‌گذاری فرهنگی و هویت موسیقایی در عصر جهانی شدن

پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات یک تحقیق گسترده به نام « پژوهش سیاست گذاری فرهنگی و هویت موسیقایی در عصر جهانی شدن» انجام داده که در حوزه‌های مختلفی مورد بررسی قرار گرفته از جمله: فعالیت موسیقایی و مصرف موسیقی در شهر تهران: محمد فاضلی، بررسی تأثیرات روانشناختی انواع موسیقی عامه پسند ایرانی بر اساس پایگاه اجتماعی و اقتصادی با هدف طبقه بندی حالات آنها در دانشگاههای جامع شهر تهران: دکتر علی زاده‌محمدی، تحلیل مباحث فقهی موسیقی بعد از انقلاب اسلامی و تأثیرات آن در حیات موسیقایی ایران: سید حسن میثمی، بررسی وضعیت آموزش و نگرش اساتید و مدیران در مورد هویت موسیقی ایرانی در آموزشگاه های آزاد و هنرستان های موسیقی شهر تهران: حسن وخشور و... این تحقیق برای کسانی که در حوزه‌ی موسیقی تحقیق می‌کنند بسیار مفید است، به خصوص پژوهش آقای فاضلی.
آقای محمد فاضلی چارچوب نظری کار خود را بر اساس پنج نظریه‌ی سرمایه‌ی فرهنگی بوردیو، نظریه‌ی پیترسون، نظریه‌ی سبک زندگی و نظریه پیامدهای مصرف هنر طرح ریزی کرده بودند. پس از بررسی پرسشنامه‌ها در جامعه‌ی آماری، خلاصه‌ای از یافته‌های تحلیلی _ تبیینی‌شان عبارت بودند از:

1_ میزان گوش دادن به موسیقی را بر اساس طبقات یا به عبارتی پایگاه اقتصادی _ اجتماعی افراد نمی‌توان تعیین کرد بلکه عامل تعیین کننده سرمایه‌ی فرهنگی شخص و خانواده‌ی پدری‌اش است. فضای فرهنگی تعیین کننده ذائقه‌ی موسیقایی و میزان مصرف محصولات فرهنگی _ هنری افراد است.
2_ بر اساس نظریه‌ی پیامد مصرف هنر، هر چقدر عدالت فرهنگی را در جامعه بالا ببریم و هر قدر دسترسی همگان را با حوزه ی هنری و مصرف هنر تقویت کنیم در ایجاد جامعه‌ی متساهل، موفق‌تر هستیم. رسیدن به جامعه‌ی دموکراتیک صرفاً فرایند سیاسی نیست یعنی باید در حوزه هنر و تقویت سرمایه‌ی فرهنگی موفق باشیم تا بتوانیم به جامعه‌ی متساهل‌تر و دموکراتیک‌تر برسیم.
3_ انگیزه ی اصلی هزینه کردن مردم برای حوزه‌ی هنر سرمایه‌ی فرهنگی آدمهاست نه طبقات اجتماعی و پول‌دارتر بودن آن‌ها.
4_ در مورد اثر موسیقی در ایجاد کردن و بالا بردن هیجانات کاذب مشخص شد، آدمهایی که سرمایه‌ی فرهنگی پایینی دارند از موسیقی برای گذران وقت، ایجاد هیجان یا لذت محض استفاده می‌کنند و کسانی که سرمایه‌ی فرهنگی بالایی دارند از موسیقی برای رسیدن به حالت روحی و به خاطر آوردن خاطرات گذشته استفاده می‌کنند.
5_ رسانه اصلی‌ترین کانال آشنایی نسل قبل از انقلاب بود و برای نسل بعد از انقلاب رسانه نقش خود را از دست داده و اصلی‌ترین کانال، کانال غیر رسمی دوستان شده است. رسانه نقش منفعل به خود گرفته و همچنین سیاست ما در عرصه ی موسیقی گاه بسیار منفعل و گاه بسیار سرکوب‌گر عمل کرده است.
6_ موسیقی بخش عمده‌ای از زندگی افراد جامعه‌ی ما را تشکیل می دهد و نزدیک به 80 درصد افراد فعالانه موسیقی مصرف می کنند و با توجه به اینکه سرمایه فرهنگی جامعه عنصر تعیین‌کننده ای است برای رسیدن به جامعه ی دموکراتیک تر و لطیف تر و متساهل تر از یک طرف و بالا بردن عدالت فرهنگی در جامعه، در نتیجه آدم‌ها برای اینکه مصرف کننده‌ی هنر باشند باید پرورش فرهنگی و سرمایه فرهنگی درونی داشته باشند و خانواده اصلی‌ترین پایگاه انتقال این سرمایه است کما اینکه خانواده‌ی پدری اصلی‌ترین تعیین کننده‌ی ذائقه‌ی موسیقایی است.
7_ در فضای بعد از انقلاب و بعد از دو دهه کار در عرصه موسیقی پاپ شواهد نشان می‌دهد که پاپ ما یک پاپ شکست‌خورده است، زیرا موسیقی کلاسیک در صدر ژانرهای موسیقی است که اشخاص گوش می‌دهند و پاپ لوس‌آنجلسی نسبت به پاپ‌های ایرانی مصرف کننده‌ی بیشتری دارد.

یافته‌هایی که پژوهش‌کنندگان در زمینه‌های دیگری از جمله «بررسی تأثیرات روانشناختی انواع موسیقی عامه پسند ایرانی بر اساس پایگاه اجتماعی و اقتصادی با هدف طبقه بندی حالات آنها در دانشگاههای جامع شهر تهران» به دست آورده بودند بسیاری از یافته‌های آقای فاضلی را تأیید می‌کرد. خواندن این تحقیق برای من بسیار لذت‌بخش بود، اگر به چنین مباحثی علاقه‌مندید خواندن‌اش را از دست ندهید.

تنبیهِ عشقی

دکتر شهابی می گفتن طی تحقیقی که در مورد روابط بین زن و شوهر و تجاوز فیزیکی در شهرهای جنوب ایران صورت گرفته، مشخص شده که زن‌ها به شدت معتقدند اگر شوهران‌شان آنها را کتک نزنند نشان دهنده‌ی بی توجهی آنهاست. در واقع طبق روابط عاشقانه اینطور می‌شود گفت که: اگر شوهر ما را کتک نزند یعنی کتک‌هایش را به زن دیگری می زند. تجاوز فیزیکی شوهر به زن مساوی است با محبت، علاقه و عشق او.
یکی از دوستانم که از همان شهرهای جنوبی‌ست می‌گفت حتا در شهرهای بزرگ جنوب ایران نظام قبیله‌ای به شکل پنهان وجود دارد و زن‌ها محکوم به اطاعت از مردان و دستورات‌شان هستند و حتا گاهی سرپیچی از دستورات، مساوی با مرگ آنهاست.

خانه هنرمندان امروز با دولوز و گلستان

1. ساعت 30/17، شروع مراسم (البته من دیر رسیدم) و طبق وقت تعیین شده پایان جلسه ساعت 30/19
2. ساعت حدود 20/18، یکی از خانمها به جلسه اعتراض می‌کند و خارج می‌شود.(به قول یکی از دوستان کلی تحمل کرده که این مدت را هم دوام آورده!)
3. ساعت 35/18، پایان حرف‌های سخنران محترم!
4. و SMSهای رد و بدل شده:
_ چرا زود تموم کرد؟
_ همینقدر بلد بود! :))
_ من که چیزی نفهمیدم!
_ خودش هم نفهمید! (D:)
5. اسم‌ها هم تغییر می‌کنند: دولوز، دِلوز، دُلوز، گوتاری، گِتاری، گاتاری.
6. عوض‌اش عکس‌های کاوه گلستان (سه گزارش) و عکاسان دیگر را دیدم و استاد شکرخواه عزیز را و کلی مشعوف شدم!

اصلاحیه:
اون خانوم نه به مطالب سخنران بلکه به سر و صداهای اطرافیان که مانع تمرکز حواس‌اش می‌شده اعتراض کرده!

پ.ن. قصد من از این نوشته نقد نیست، تنها گزارشی‌ست از آنچه که دیدم و شنیدم. نقد راه و روش دیگری را می‌طلبد.

یک عصر ِ تنهایی در پس‌زمینه‌ی Judgement

The inequity of fate. هیچ وقت از شنیدن اسم اش حس خاصی نداشته ام، مثل تمام عابرانی که از کنارم می‌گذرند. حتا نه آن عابرانی که گاهی توجه‌ام را جلب کنند و چند ثانیه خیره‌شان شوم، اما وقتی شنیدم به زودی می‌بینم‌اش، دستانم بی‌اختیار ‌لرزید. The pains of love and hate. ثانیه‌ها چون قرنی می‌گذرند، هر کسی که از کنارم رد می‌شود می‌گویم این است؟! کسی جلو می‌آید خیره می شود در چشمانم، دعا می‌کنم این نباشد به دلم نمی‌چسبد. ثانیه‌ها چون قرنی می‌گذرند، سرما را دوست ندارم، سرما فصل سردی دلهاست، فصل جدایی‌ست، فصل رخوت است. The heart-sick memories غرق در عکس‌ها می‌شوم، آدم‌هایش جلوی چشمانم رژه می‌روند با خاطرات‌شان. یکی از عکس‌ها را پاره می‌کنم، ریز ریز. بعد تکه‌ها را کنار هم می‌چینم. And the times when we were young. سرم به این پازل که گرم شود گذر سنگین زمان را نمی‌فهمم. حواسم هی پرت می‌شود و عابران را نگاه می‌کنم. از ولوله‌ی اطراف هم چیزی نمی‌فهمم. صدای موسیقی را آنقدر زیاد می‌کنم تا درونم را به لرزه درآورد. When life seemed so long. نمی‌توانم قطعات پازل را به درستی کنار هم بگذارم. ثانیه‌ها چون قرنی می‌گذرند. دستانم یخ کرده، چقدر به دستانی نیاز دارم تا سرمای تنهایی‌ام را گرما بخشد و چشمان مهربانی که ذوب شوم در آن. Now you are left alone. کسی کنارم می‌نشیند از بوی عطرش می‌فهمم «مینو»ست، همیشه عطرهایش برایم آرامش‌بخش بوده. قطعاتی از پازل گم شده. Where did it all go wrong، چرا همیشه قصه‌های‌مان را با یکی بود یکی نبود شروع می‌کنیم؟! نمی‌شود همه با هم باشیم و کسی تنها نماند. ثانیه‌ها چون قرنی می‌گذرند، Day after day. چشمانم به در است، می‌دانم اگر بیاید اولین و آخرین دیدارمان خواهد بود. هوا سرد است یا گرم؟! اصلاً چه فرق می‌کند. بدنم ذوب می‌شود. خاطراتِ تمام ِ عکس‌هایِ پاره‌، روی زمین پخش می‌شوند و فریادشان را در هوا می‌پاشند.You burned it all away. دلم آفتاب می‌خواهد.

Anathema _ Judgement _ 1999

روش تحقیق و کافی‌شاپ‌نشینی

برای درس روش تحقیق، موضوع «بررسی عوامل مرتبط با کافی‌شاپ‌نشینی در جوانان تهرانی» را انتخاب کرده‌ام، که در حوزه‌های جامعه‌شناسی جوانان، جامعه‌شناسی اوقات فراغت، جامعه‌شناسی مصرف، جامعه‌شناسی شهری و مطالعات فرهنگی (فرهنگ شهری و تجدد و تحول فرهنگی) مورد بررسی قرار می‌گیرد و علاوه بر این‌ها باید مقایسه‌ای هم بین کافی‌شاپ‌نشینی و قهوه‌خانه‌نشینی انجام دهم. در این مورد تحقیق‌های زیادی وجود ندارد (فقط چند مقاله و به صورت گذرا) در نتیجه برای پیدا کردن متغیرها لازم است مصاحبه‌ای با جوانان کافی‌شاپ‌نشین صورت گیرد.
ممنون می‌شوم مطالب موثقی را که _ در ایران و کشورهای دیگر _ در رابطه با این موضوع _ یا موارد مشابه آن، مثلاً رستوران، پاساژ (البته در این مورد آقای عباس کاظمی در مورد مرکز خرید گیشا تحقیقی انجام داده‌اند.) _ نوشته شده، معرفی کنید و البته به چند نفر هم برای مصاحبه احتیاج دارم!

«پیر بوردیو» در خانه‌ی هنرمندان

چهارشنبه عصر سخنرانی دکتر ناصر فکوهی با عنوان «پیر بوردیو» در خانه‌ی هنرمندان برگزار شد. ابتدای جلسه به مسایل حاشیه‌ای بوردیو پرداخته شد و نه خود او؛ به هر حال متن زیر خلاصه‌ای است از این جلسه:

bourdieu

  بوردیو در عین روشنفکر بودن، به معنای واقعی کلمه دانشمند است، دانشمندی که در عرصه‌ی علوم اجتماعی جریان‌ساز بوده و مکتب‌ها‌ی زیادی از نظریات وی تشکیل شده، او دانشمندی‌ست که با ورود به هر عرصه‌ای آن را دگرگون کرده. در مورد جامعه و سیستم اجتماعی، بوردیو معتقد است که امر اجتماعی یک حضور همگانی دارد، در واقع انسان‌ها با اجتماعی بودن درگیر می‌شوند. به نظر او سیستم اجتماعی، قبل از هر چیزی سیستم سلطه و اعمال قدرت است، سپس بیان می‌کند که این سیستم اعمال قدرت چگونه خودش را بازتولید می‌کند و چه‌طور به رغم تمام شورش‌ها، مقاومت‌ها و انقلاب‌ها باز هم همان وضعیت سابق تکرار می‌شود. نظریات‌اش در این رابطه نه صرفاً فلسفی بلکه از طریق روش‌های کمی، کیفی و ترکیب آنها است. از تئوری های بوردیو تئوری میدان، تئوری سرمایه (اقتصادی، فرهنگی و نمادین) تئوری کنش را می توان نام برد. بوردیو فردی است متعهد به نظام دانشگاهی و در حالی‌که معایب دانشگاهی را افشا می‌کرد به تقویت نظام دانشگاهی و علوم اجتماعی نیز می‌پرداخت، از جمله روش شناسی علوم اجتماعی. اما رابطه‌ی بوردیو با روشنفکران یک رابطه‌ی متناقض است و این تناقض در بحث رسانه‌ها پیش می‌آید. بوردیو به شدت به رسانه ها حمله کرد _ او معتقد بود روزنامه‌نگاران و خبرنگاران Fast thinker هستند _ و این ضدیت‌اش در زمینه‌ی «نهاد» بود، به نظر او تلویزیون و مطبوعات نقشی از نهاد قدرت و ابزار سرکوب قدرت هستند، با همه‌ی این احوال خودش رسانه‌ای‌ترین جامعه‌شناس دنیاست. بوردیو سمبل خالص روشنفکر نیست. بسیاری از نظریه‌پردازان از نظریه های او علیه خودش استفاده کرده و گفته‌اند اگر نظام اجتماعی یک نظام سلطه است پس سیستم بوردیویی هم یک نظام سلطه‌ی علوم اجتماعی است. اما در مورد کتاب‌های بوردیو؛ او هر سال یک کتاب و گاهی دو کتاب منتشر کرده، روی هم رفته 30 کتاب دارد. از جمله‌ی آنها، کتاب جامعه شناسی الجزایر (کتابی عملاً انسان شناسی، 1958)، یک هنر متوسط (درباره ی عکاسی، 1965)، عشق هنر (درباره ی موزه ها، 1966)، حرفه‌ی جامعه‌شناس (در این کتاب کل جامعه شناسی را مورد حمله قرار می‌دهد و نشان می‌دهد جامعه شناسی نه یک علم بی‌گناه و معصوم بلکه در خدمت دولت و قدرت است،1967)، بازتولید (به بررسی نظام آموزشی می‌پردازد و نشان می‌دهد چطور نظام آموزشی از کودکی افراد را طوری تربیت می‌کند که جای پدران خودشان را بگیرند.)، طرح یک نظریه برای کنش (1972)، تمایز (یکی از مهمترین کتابهای بوردیو، که بیان می‌کند اصولاً چیزی به نام زیبایی نداریم و شیوه‌ی غذا خوردن افراد، لباس پوشیدن، نحوه‌ی آرایش خانه، موسیقی‌ای که گوش می‌دهند و حتا سوژه‌هایی که برای عکاسی انتخاب می‌کنند، از طرف موقعیت اجتماعی‌شان تعیین می‌شود)، انسان دانشگاهی، اشرافیت دولت (در این کتاب او مستقیم به دولت حمله کرده و اعلام می‌کند چرا دولت فقط و قبل از هر چیزی ابزار سرکوب است و بقیه چیزها جنبه‌ی ثانوی دارند)، Reflexivity (مهمترین کتاب در روش انسان شناسی)، فقر و جامعه (با اشاره به فقر مردم در دولت رفاه فرانسه، سیستم اجتماعی را مورد نقد قرار داده. این کتاب شروع تحول سیاسی بوردیو است،1992)، درباره‌ی تلویزیون (یک منبع سیستماتیکی‌ست به مقوله‌ی تلویزیون، به نظر او تلویزیون عین فساد است با این وجود ابزاری‌ست برای رابطه،1996)، تأملات پاسکالی (نگرش به علوم اجتماعی از جنس فلسفه)، سلطه ی مذکر (در این کتاب در مورد رابطه‌ی بین زن و مرد صحبت می‌کند و نشان می‌دهد چطور یک سلطه‌ی مردانه دائماً بازتولید می‌شود نه فقط به وسیله‌ی مردان که به وسیله زنان هم، 1998)، زبان و قدرت نمادین (2002)، خرده جهان‌ها (بررسی گروه‌های مختلف اجتماعی و آنالیز روابط بین آنها بر اساس تئوری میدان) در ایران کتاب «نظریه کنش» با ترجمه‌ی مرتضی مردیها و مقاله‌هایی در فصلنامه‌ی ارغنون منتشر شده و کتاب «واژگان پیر بوردیو» از دکتر کتبی که به زودی چاپ و منتشر خواهد شد.

هانتا ؛ اندوه جهانی عمیق

هرابال،بوهومیل. تنهایی پر هیاهو. ترجمه‌ی ‌پرویز دوائی. تهران: کتاب روشن، بهار 1383

به «قصه‌ی عاشقانه»‌ی سی و پنج ساله اش که پا می‌گذاری، پر می‌شوی از کتاب. دنیایش در انبوه کتاب‌ها خلاصه شده _ و علی‌رغم اراده‌ی خودش دانشی به هم رسانده _ و آبجو _ آنقدر آبجو خورده که استخری با طول پنجاه متر یا به قد یک برکه‌ی پرورش ماهی می‌شود _ می‌نوشد تا به قلب آنچه می‌خواند بهتر راه یابد. او به مدد کتاب فهمیده است آسمان از عاطفه بی بهره است _ نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان ِ اندیشمند _ کتاب را که می‌بیند با پیشبندش آن را پاک می‌کند، بازش می‌کند، عطر حروف چاپ شده اش را می‌نوشد، جملات زیبای کتاب را به دهان می‌اندازد و مثل آب‌نبات می‌مکد یا مثل لیکوری می‌نوشد. خواب‌هایش پر از کابوس کتاب است. برای کتاب‌هایش مراسم عشای ربانی به جا می‌آورد....

«تنهایی پر هیاهو» داستانی روانکاوانه_ فلسفی است، که از شخصیت هانتا و افکارش سخن می‌گوید. اما در این بین گاهی به موارد سیاسی_اجتماعی نیز اشاره می‌کند. «اگر کسی می‌خواست کتابی را خمیر کند، باید سر آدم‌ها را زیر پرس می‌گذاشت، ولی این کار فایده ای نمی‌داشت چون که افکار واقعی از بیرون حاصل می شود...تفتیش کننده‌های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتاب‌ها را می‌سوزانند...» که اشاره به ممنوعیت کتاب‌ها و خفقان فرهنگی ِ دوره ای از زندگی‌ نویسنده دارد. هانتا کارگری روشن‌فکر از کشور چک _ کشوری سوسیالیستی _ است و این عاملی می شود تا خواننده در ذهن از او یک فعال سیاسی بسازد. بهومیل در داستان از طنز پنهانی بهره می‌گیرد؛ گویی نویسنده دخالتی در این طنز نداشته و روند داستان و خود شخصیت‌ها چنین موقعیت‌هایی را به وجود می‌آورند. طنز موقعیت.
انتخاب راوی ِ اول شخص، زاویه‌ی دید مناسبی برای خواننده ایجاد می‌کند و تمام لحظات تنهایی راوی برایش ملموس‌تر می‌شود.
بعضی از جملات مکرر تکرار می‌شوند که ترجیع‌بند داستان را می‌سازند. آنقدر که وقتی به «سی و پنج سال است که ...» برمی‌خوری خستگی سی و پنج ساله را در تن‌ات حس می‌کنی و جمله‌ی دیگر:« آسمان عاطفه ندارد.» نویسنده این‌گونه به روزها و سال‌های زندگی اشاره می‌کند که از پشت هم می‌آیند و می‌روند بی‌هیچ تغییری. هانتا تمام حواسش به عشقبازی با کتاب‌هاست و آسمان‌اش تکه ای خاکستری است از حفره‌ی بالای زیرزمین، زیرزمین نموری که در آن کار می کند.
دنیای هانتا پر از کتاب است، پر از ولع خوانش کتاب‌، جمع آوری کتاب‌های قوی ادبی و فلسفی، اگر چه دنیای‌اش تکراری است اما این عشق به او شادی می‌بخشد، به زندگی‌ا‌ش روح می‌دهد و سرشاری عمیقی از خواندن کتاب‌ها. پرس کردن کتاب‌ها هم دنیایی دارد، او بهترین صفحات کتاب را برای پرس باز می‌کند. تنها راه نفس عمیق در آن زیرزمین نمور و پر از موش برای او کتاب است و بس. وقتی از پرس کتاب حرف می‌زند انگار آن‌ها آدم‌هایی هستند که دستگاه، جسم و روح‌شان را می‌بلعد و استخوان های‌شان را می‌شکند. سر و کله‌ی پرس عظیم‌الجثه‌ که پیدا می‌شود دنیای هانتا نیز تغییر می‌کند. به عشوه‌گری‌های کتاب‌ها اعتنایی نمی‌کند «نه،نه، به هیچ کتاب نباید نگاه کنی. مثل جلادی بی‌عاطفه باش».
هانتا مشروب‌خوار قهاریست بطری‌ها را یکی پس از دیگری خالی می‌کند برای بهتر فکر کردن «سی و پنج سال هم هست که دارم بی‌وقفه آبجو می‌خورم. نه آن‌که از این کار خوشم بیاید. از میخواره‌ها بیزارم. می‌نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آن‌چه می‌خوانم بهتر راه یابم...» و آنگاه که با آمدن دستگاه پرس عظیم الجثه پا به دنیای دیگری می‌گذارد مشروب‌خواری‌اش برای فرار است، برای فراموشی، برای دیدن دنیای زیبای کتاب‌ها در رویا.
اگر چه داستان یکسره از سر و صدا پر است_ فش فش جریان آب، هلهله‌ی سیفون کشیده‌ی توالت‌ها، قل‌قل آهنگین دستشویی‌ها و جریان کف آلود وان حمام‌ها... _ و خون و بوی عرق و نم، اگر چه اثر دست‌های خونی و مگس له شده را بر پیشانی هانتا کاملاً حس می‌کنی و موش‌هایی که در آن زیرزمین نمور زندگی می‌کنند و گاهی از آستین و لباس هانتا بیرون می‌زنند، اگر چه هانتا مدت‌ها حمام نمی‌رود و تمام این صحنه‌ها مو‌به‌مو جلوی چشمانت رژه می‌روند، اما جمله‌هایی که خون او را به جوش می‌آورد تو را نیز متلذذ می‌کنند، آن جمله از کتاب کانت:«دو چیز ذهن مرا مدام با اعجابی فزاینده و از نو، پر می کند: آسمان پرستاره‌ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم» یا جمله ای از کتاب تئوری آسمان‌های کانت:« در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به نام زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی."
«تنهایی پر هیاهو» در تک گویی باقی نمی‌ماند. هانتا از مانچا، دختران کولی، کارفرما، کشیش و ... نیز سخن می‌گوید. نه صرفاً معرفی سطحی که آنها را چنان بیان می‌کند تا به شخصیت‌های چند بعدی تبدیل ‌شوند. قسمتی از داستان در رابطه با شخصیت مانچا چنین می‌گوید: «فکرم متوجه‌ی مانچا بود که بدون آنکه خودش بداند به چیزی تبدیل شده بود که به خواب هم نمی‌دید، که به حدی دست یافته بود که هیچ کس را به آن دسترسی نبود.»
هانتا با اینکه بسیار تکرار کرده بود آسمان عاطفه ندارد، اعتراف می کند «نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالاً چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام.»
فصل هفتم به پایان می رسد و به اندوه تنهایی عمیق هانتا فکر می‌کنی بسیاری از جمله‌ها برایت نوستالژی خوش دوران کودکی است و به خوبی حس‌اش کرده ای؛ با او دیگر همراه شده‌ای که دوستانه به تو یادآوری می‌کند:« رفیق، از اینجا به بعد دیگر به امید حق رها شده‌ای. دیگر خودت هستی و خودت...»