شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




اندر حکایت سلامتی

_ سلامتی چیزه مهمیه!
_ آره خانوم! آدم زنده نباشه اما سلامتی داشته باشه!

دین ِ شهری

دیروز در مراسم یادبود شهیدان یکی از وزارتخانه ها، جناب سخنران که معتقد بود باید همه چیز را برای ظهور امام زمان آماده کنیم گفت: چه خوب بود مسئولین شهرداری به جای تابلوهای «شهر ما، خانه ی ما» می نوشتند: «شهر ما، خانه ی امام زمان»
وقتی به هر موضوع بی ربط با دین رنگ و بوی دینی بدهند، جایگاه دین متزلزل می شود، تقدس اش از بین می رود و به سخره گرفته می شود.

هم نوایی شبانه ی ارکستر کولرها*

شبهای تابستان به پشت بام که می روی، صدای کولرهای قد علم کرده می ریزد در تنهایی ات. آن وقت می توانی در خنکی صدای کولرها با ستارگان همراه شوی و درس شب بیاموزی.

* عنوان را از کتاب « هم نوایی شبانه ی ارکستر چوب ها »ی رضا قاسمی وام گرفته ام!

با حضور جسم ات، عشق ام را آتش می زنم

1
سوسن، زنی است که هر شب اش را با مردی می گذراند _ به فریزر می رود _ و کیانوش پسر شاعرپیشه ای که شبی به خانه ی سوسن می رود. شب اول ِ کیانوش در کنار سوسن این گونه می گذرد:
« سوسن جان، دیشب تا صبح نخوابیدم. نتوانستم بخوابم. جلو تلویزیون خواب رفتی و من گذاشتمت روی تختخواب. بعد بیدار ماندم و نگاهت کردم. انگار سالها بود می شناختمت. انگار از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. شاید هم قبل از بچگی...»
سوسن با او مانند دیگر مشتریان اش رفتار می کند بدون هیچ حسی. شبی دیگر کیانوش به خانه ی سوسن می رود. اما تا صبح بیدار می ماند، برای اش شعر می گوید و از آپارتمان سوسن بیرون می زند. سوسن با خواندن شعر به او علاقه مند می شود. از بی خبری اش می گرید « تو من رو آتیش زده ای کیا. » منتظر صدای کیانوش می ماند. او عاشق کیانوش شده « گمونم عاشق ات شدم...»
کیانوش: من نمی تونم به تو دست بزنم سوسن. من اگه به تو دست بزنم مثل اینه که تو رو کشته ام. تو ماهی سوسن.
سوسن: ببین کیا! من دوستت دارم. دلم می خواد باهام عروسی کنی...
کیانوش: ... از من نخواه جلوتر بیام سوسن. به خاطر خودت. به خاطر من. اگه بیام همه چی نابود میشه. هر چی درست کرده ایم از بین می ره. تو تا وقتی هستی که من دور باشم... (1)

2
پسر از پنجره ی اتاق اش، هر روز او را می نگرد. بیشتر ساعت های اش را در خانه با او سپری می کند، با او از زاویه ی دوربین. از تمام رابطه های زن با مردی که به خانه اش می آید با خبر است. اما پسر عاشق زن است. پسر حتا از مرد هم کتک می خورد و هنوز هم با چشمی کبود، صبح ها برای زن شیر می برد. هنوز هم با دوربین زندگی زن را دنبال می کند و هنوز هم او را دوست دارد. پس از مدتی زن، پسر را به خانه می آورد؛ پسر حتا از دست زدن به زن هراس دارد، دست اش را که به بدن زن می زند از او می گریزد. رگ اش را می زند و خودکشی می کند. زن نیز به او علاقه مند شده، پی اش می گردد و احوال اش را می پرسد. پسر از بیمارستان بیرون می آید و به کارهای روزمره اش می پردازد. اما این بار دیگر دوربینی در کار نیست. (2)

3
آنگاه که رابطه ی عاشقانه به رابطه ای زمینی بدل شود، عشق به حاشیه می رود. عشق زمینی _ عشق آلوده _ تقدس اش از بین می رود.


(1) داستان کوتاهِ « چند روایت معتبر درباره ی سوسن». من دانای کل هستم. مصطفی مستور
(2) فیلم کوتاهی درباره ی عشق. کیشلوفسکی

در مسیر اصلاحات _3

غم زندگی رو نخور، اما بهش فکر کن.

زندگی با خاطرات کودکی

این روزها مدام بین خاطرات کودکی دست و پا می زنم. یادش به خیر خانه ی مادر بزرگ ام را. خانه ای که دو طرف حیاط چند تا اتاق داشت. اتاق ها که هر کدام بوی خاصی می داد. پنجره های رنگی که هر کدام از شیشه های اش با پارچه های سفید پوشیده می شد. حصیرهای چوبی که بالای پنجره ها جمع شده بود و تابستان ها جلوی آفتاب را می گرفت. تاقچه های بزرگ اتاق ها که در بازی قایم باشک به کارم می آمد. عروسک توی کمد که از عروسک های خودم زیباتر نبود اما همیشه با حسرت نگاه اش می کردم. انباری مادربزرگ که بهش می گفت «پستو» و من در آنجا عالمی داشتم برای خودم. عصرها آب پاشی به حیاط و دیوارهای اش که بوی کاه گل می داد و من با تمام وجودم آنها را نفس می کشیدم تا برای یک هفته ذخیره داشته باشم. پر کردن حوض و آب بازی های زیادمان و غرغر پدربزرگ که « بس کنید، مگه اردک شده اید! » موتور سواری که یک بار پای ام لای چرخ های اش گیر کرد. چراغ های نفتی برای غذا پختن. خمره های ترشی. شیشه های آبغوره ی کنار پنجره ها. گل های شمعدانی. نردبان توی حیاط که تمام تلاشم را می کردم پشت بام خانه را با آن کشف کنم اما هر بار به بهانه ای مانع ام می شدند یا چوبهای اش در دست ام فرو می رفت. مسابقه ی پرش از پله ها. فوتبال بازی. و شب ها که همه ی فامیل دور هم جمع می شدیم و توی حیاط سفره پهن می کردیم. پیاز ترشی های مادربزرگ که تمام شام ام خلاصه می شد در آن ها. اصرارهای من به مامان و بابا برای اینکه شب بمانم به عشق سرشیرهای صبحانه. و کمک هایم در مغازه ی پدربزرگ که تنها به خوردن خوراکی های اش خلاصه می شد. ماست های خوشمزه و ترش مغازه برای دوغ ...
دل ام برای همه ی خاطرات تنگ شده. دیگر از آن ترشی ها، رب پختن ها که از بوی اش بدم می آمد، ترساندن ها و سر به سر گذاشتن ها خبری نیست. خانه ی مادر بزرگ ام را خراب کرده اند و ساختمان جدیدی ساخته اند. دل ام برای آن خانه هم تنگ شده.

آسمان هنوز هم آبی‌ست، زیرا برای تو آبی‌ست.

سینای عزیز، در یادداشتی در مورد « سخن عاشق: فیگور غرور» به نام « این منم که تو را ترک می کنم...» می گوید این بار ترک کننده نه معشوق، بلکه عاشق است. او سعی در ساختن توجیهاتی دارد که غرور از دست رفته اش را باز یابد، سپس می گوید: «دیگری هم به همین شکل رفتن اش را برای خود توجیه پذیر می کند. او به X می گوید: من می روم چون لیاقت تو بیش از من است.»
به نظر من، این نوع جدایی _ من می روم چون لیاقت تو بیش از من است _ نه برای به دست آوردن غرور از دست رفته، بلکه حتا عاشق پس از ترک معشوق سعی دارد به طور پنهان او را برای داشتن زندگی بهتر یاری دهد. این جمله توجیهی نیست که بتوان آن را در ردیفِ « روتو کم کن تحفه ام که نیستی به خدا...» قرار داد . در نهایت عشق: عاشق خودش را مرده می انگارد، مرده، و مرده نیازی به توجیه ندارد.
این جدایی، نوعی خودکشی است: دوری از معشوق.
عاشق سعی در خردکردن و از بین بردن کلامی معشوق و زیر سوال بردن شخصیت اش ندارد. عاشق خودش را نادیده می گیرد، تا زندگی شکوهمند «او» را با دیگری که بر خودش ارجحیت دارد ببیند: من خودم _ احساس ام _ را می کشم برای اویی که به «دیگری من» بدل شده.
عاشق به دنبال به دست آوردن آزادی از حرفهای اطرافیان نیست: او خودزنی می کند، رگ اش را می گشاید نه برای تنفس، نه برای به دست آوردن غرور از دست رفته و نه برای به کف آوردن آرامش ابدی؛ او خودزنی می کند برای بهتر نفس کشیدن معشوق.*
عاشق دلزده نیست از مواجهه با معشوق، دیدار معشوق هنوز هم او را به وجد می آورد، او را شاد می کند مانند همان رابطه های اول آشنایی. رابطه ی بین آنها به فریب و آشفتگی تبدیل نشده. او با ذره ذره ی وجودش می خواهد «عشق بماند» و حتا نمی خواهد از «خوابِ سحر آمیز ِ بی اختیار» خلاص شود. او هنوز هم از « دالان خیره کننده ی عشق سخن خواهد گفت.»
اینگونه عاشق عشق اش را تباه شده نمی انگارد، او با عبارت « لیاقت تو بیش از من است.» خود را می کشد اما پژواک خاطره های اش را با معشوق نمی کشد: او آنها را بی اساس و سبک نمی شمارد، در خاطرات اش دست و پا می زند، با خاطرات اش زندگی می کند. او هر لحظه آن ها را زنده می کند: او آنها را می ستاید. عاشق با این جمله نیرویی به معشوق می بخشد و خودش را نادیده می گیرد. اما برای او هنوز هم فریبایی این قصه زنده است، او عشق اش و غرورش را به تاراج رفته نمی انگارد. برای عاشق هنوز هم آسمان آبی است، چون معشوق هست و این برای او کافی است.

* ورتر: شنیده ام که اسبی که از تبار نجیب و اصیل باشد، وقتی از گرما کلافه می شده، تقریباً به حال مرگ می افتد، به طور غریزی خود را گاز می گیرد و رگی را می گشاید و این گونه است که راه نفس اش باز می شود. من هم اغلب همین احساس را دارم. من هم باید یکی از رگ های ام را بگشایم و آزادی ابدی خود را به کف آورم.

پ.ن. گزین گویه ها از کتاب سخن عاشق رولان بارت، ترجمه ی پیام یزدانجو

گلستان کشتارگاهِ گلستانی ها

شاید با یاد آوری ها لااقل شریک جنایت نشویم.

گلستان سرزمینی سبز که جنگلهایش بوی بهشت می دهد، جنگلهایش بوی تازگی می دهد، بوی امید، بوی زندگی ...
و مردمان اش هر مرداد منتظر آمدن سیلی هستند که زمانی آب اش روشنایی زندگی شان بود، حال دیگر از جنگل ها خبری نیست درختان هم بی وفا شده اند و آنها را ترک می کنند.
پسرک خانواده اش را از دست داده و در مقابل دوربین به کشتارگاه پدر و مادرش اشاره می کند، حال دیگر کسی به انتظارش نمی نشیند. از یک خانواده ی بزرگ فقط او مانده و از خانه ی شان چند ستون فرو ریخته.
مردمانی که خستگی از سر و روی شان می بارد و حتا کسی دستان شان را برای دلگرمی، برای تسلیت نمی فشارد.
در مردگان خود نظر می افکنیم با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای

آیا ما مانند "ریکور" طلب بخشایشی نه برای قربانیان که «از قربانیان» می کنیم؟ نه! ایران اینطور جایی نیست.اغلب ما صرفاً دچار احساسی دو گانه می شویم: تأثری بر این معنا که «اگر برای ما پیش می آمد چه بد می شد.» و فراغ بالی بر این مبنا که «به خیر گذشت، سر ما نیامد.» شاید تنها کاری که از دست ما بر بیاید این باشد که به یاد هم بیاوریم: « انسانهایی جان باخته اند، در مملکتی با این ثروت، سیل به راحتی قربانیان را درو می کند.» شاید با یادآوری ها لااقل شریک جنایت نشویم. شاید خود دیگر پیشاپیش توجیه گر کارهایی که از مابهتران می کنند یا نمی کنند، نشویم. آیا همه چیز فراموش می شود، فراموش می کنند و فراموش می کنیم که « همه در صف ذبح شدنیم.»*
گلستان سرزمینی که بوی بهشت می دهد برای ناگلستانی ها و به مدد مسئولین کشتارگاه هر ساله ی گلستانی ها.

* نیما صفارزاده
پ.ن.1. سیل نامه را بخوانید.
پ.ن.2. با تشکر از آقای صفایی به خاطر فیلم مستند از سرزمینهای سیل زده.

...

امروز خودم را گم کردم در شلوغی ملال آور مردم، تا تمام راه های آخرین ِ با هم بودن مان را پیاده دوره کنم. و باز هم همان آهنگ ها و باز هم نجابت چشمانت و باز هم همان خاطرات زیبا. بعد رفتم همان امامزاده، تا نماز بخوانم به نیت شیرین بودن زندگی ات و به نیت خوش بختی ات، تا باز هم فکر کنم که جدایی از تو خودخواهی بود یا نه.
حالا مطمئنم این جدایی نه برای این بود که نتوانم حرف مردم را تحمل کنم، هنوز هم معتقدم لیاقت تو خیلی بیشتر از من است. دیگر می روم با چمدانی پر از شب. غم ات نباشد، برو.

فجایعی که به تاریخ می پیوندند.

دیروز، مقابل ساختمان مرکزی وزارت جهاد کشاورزی دو گروه تجمع کردند.
یکی کشاورزان کرج و ساوجبلاغ بودند، که به خاطر بیماری وبا خسارت فراوانی دیده بودند. یکی از کشاورزان می گفت با دو تا از دوستانش کشت و کار می کرده و هفتاد میلیون تومان خسارت دیده.

و دیگری، عده ای از جوانان استان گلستان _ و تعدادی از استان تهران _ بودند که برای اعتراض به سیل های متعدد گلستان تجمع کرده بودند.
سیل با پای خویش آمد و با دعوت آقایان، آقایان همه چیز را بردند و سیل باقی همه چیز را ... روزبه گیلاسیان

روشنفکر( ها یا نماها) یی که از کاه سیاست کوه می سازند و از کوه فاجعه پشم بز: روزنامه ی شرق، در روز پنجشنبه 20 مرداد با انتخاب بی مسمای " آب در گلستان" و سر مقاله " سیل طبیعی است" و با خاطر جمع کردن مردم از کیفیت عالی کمک رسانی حداکثر تلاش خود را برای تلطیف این فاجعه به خرج داد... خبرنامه سیل نامه

با این همه، نمی خواهم بگویم که عمق فاجعه اینجاست. اینجا که ما به فاجعه خو کرده ایم. اگر خو کردن به فاجعه یک امر انفعالی است، خو دادن مردم به فاجعه به دلایل خاص سیاستهای منطقه ای و کشوری، آن هم از سوی رسانه هایی که انتظار می رود بیشتر اهداف انسان دوستانه داشته باشند، امری فاعلانه و به مراتب دردناکتر است. و عمق فاجعه اینجاست. سپیده گیلاسیان

پ.ن.در این مورد بیشتر می نویسم.

دستور آشپزی

امشب، شام « توهم ِ قیمه » داشتیم. تا حالا نخوردین؟! کاری نداره. کافیه مواد قیمه رو بذاری روی اجاق گاز که بپزه. سپس به خواب سنگینی فرو روید، بعد از ساعت ها که با بوی دود از خواب پریدید، « توهم قیمه» ی تان آماده است!

خبر، خبر

الآن یه خبر مسرت بخش شنیدم، دلم نیومد ننویسم اش، آخه واسه من خیلی خوشحال کننده بود. فقط خبر قطعی رو حدود دو ماه دیگه می گم. وقتی از جواب آزمایش خون و ژنتیک مطلع شدم.

پس نوشت: خیالات به سرتان نزند، این خبر برای یکی از دوستان عزیز است که حتماً می شناسیدش، نه برای من!

...

آرام
خاموش
یخ ِ تابستان می شوم

در طربستانِ ما

می به قدح ریختی، فتنه برانگیختی... چه حالی دارد مستی. مستِ صدای تنبور می شوم و دستانی که با تنبور عشقبازی می کند. مطرب مهتابرو، آنچه شنیدی بگو / ما همگان مَحرم ایم، مَحرم ایم... با عصبانیت در خودم فریاد می زنم دروغ می گویی، دیگر مَحرمی نیست! ... در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو... و این بار بلند بلند می خندم، سوزشی در دستم و سیب زرد که سرخ شده، مریم با خنده فریاد می زند: مشعل بیاورید! مشعل بیاورید!

I'm against Filtering

دور شدن از دوستان خوب همیشه برای من ناراحت کننده بوده، اما این یکی از قوانین بازی ای است که خواسته و ناخواسته پذیرفته ایم. همیشه خبرهای فرار مغزها رو با دلتنگی دنبال می کنم، حتی اگر اون اشخاص رو اصلاً نشناسم.
سولوژن عزیز، می خواهد برای ادامه ی تحصیل اش برود کانادا. فقط دو یا سه بار حضوری دیدم اش و شخصیت و دغدغه هایش را با نوشته های وبلاگ اش شناختم. آدمی فوق العاده علمی و مثبت، مهربانی ها و دلسوزی هایش هم به طور پنهان در نوشته های اش جاری است، مثلاً نوشته هایش بعد از مرگ پاپ که مردم را ارشاد می کرد. بگذریم، این روزها دیگر ازش خبری ندارم چون وبلاگ اش را فیلتر کرده اند.
سینای عزیز، در قسمتی از سایت اش نوشته : " من با فيلتر کردن سايت های اينترنتی مخالفم. حالا اگر بنا به عرف برخی سايت ها فيلتر می شوند خيلی شاکی نمی شوم، اما موج جديد فيلتر کردن فقط نشانه حضور عده ای سانسورچی ناآگاه و ابله در مقام تصميم گيری است. به همين دليل فکر کردم به نوعی اعتراض کنم و به نظرم رسيد چه کاری بهتر از درست کردن بانک اطلاعاتی دوزبانه از سايت های فيلتر شده احمقانه." شما هم دست به کار شوید و اسامی وبلاگ هایی که نابجا فیلتر شده اند را برای سینا بفرستید. باید واکنش نشان دهیم البته بدون خشونت. دو راه وجود دارد، یا به جای کد جاوای بلاگ رولینگ از کد پی اچ پی استفاده کنید، یا می توانید به اینجا بروید و طبق آنچه گفته شده کد جاوا را دست کاری کنید. اما نکته ی دیگری که می ماند، پینگ کردن در بلاگ رولینگ است. کسی پیشنهادی ندارد؟

دروغگویی خیلی راحته، اگر این دروغ ادامه داشته باشه و مهارت داشته باشی ماست مالی کردنش هم خیلی راحت میشه، اما اگر وجدان داشته باشی همیشه یه عذابی همراهته. خیلی سخته که به دوست چند ساله ات بگی یه دروغ گفتم. باید دلت رو بزنی به دریا و ریسک کنی. شاید دوست ات رو از دست بدی. باید دلت رو بزنی به دریا ...