شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




جرعه ای موسیقی بنوشید

اوایل که یادداشت هایش را می خواندم، از شیوه ی نگارش اش فکر می کردم باید بالای 35 سال را داشته باشد. اما در کمال تعجب دیدم متولد سال 57 است.
امیر حسین سام که سه تار می نوازد، شعر می گوید و تصنیف می سازد. برای اش فرقی نمی کند مخاطب اش چه سنی دارد و یا معلومات اش چقدر است، همیشه با ادب و احترام حرف می زند. اگر به وبلاگ اش _ یک سبد آواز نو _ مراجعه کنید می توانید تصنیف هایی بشنوید از سه تار نوازی اش با همراهی کمانچه ی سینا جهان آبادی و تنبک امیر علی سام _ برادرش. او عاشق موسیقی سنتی است و می گوید :" «ردیف موسیقی ملّی ایران»، میراث گرانقدری ‌است که تا امروز، در سینه‌ عاشقان شوریده این سرزمین حفظ شده و چون ارمغانی آسمانی به دست ما رسیده است. موسیقی ملی ایران، روایتگر غم‌ها و شادی‌های مردم این سرزمین اهورایی است. عجبا از این نغمه‌های آسمانی که در همه احوال با ما بوده‌اند. آن وقت که نومید بوده‌ایم، «ماهور» ما، دل‌های خسته‌مان را خبر از صبح امید داده است. آن زمان که از زلف سیاهش گله داشته‌ایم، «همایون» ما گویاترین زبان بیان شکوه‌ها بوده است. شب فراق را با نغمه‌های غم‌انگیز «دشتی» گذرانده‌ایم، دشمنان این خاک پاک را با صلابت «چهارگاه» رانده‌ایم، و آنگاه زلال ترین نیایش‌ها را سحرگاهان در «بیات ترک» خوانده‌ایم و عاشقانه‌ترین ستایش‌ها را در«بیات اصفهان»"
موسیقی وبلاگ اش " می دانم که می آیی" زیباست و دل نواز. آهنگ هایش، ترغیب ام می کند سه تار را _ که مدتهاست گوشه ی اتاق خاک می خورد _ بردارم و بنوازم. شما هم جرعه ای از تصنیف ها را بنوشید. ;)

سرما خوردگی در تابستان فاجعه ست. مخصوصاً وقتی نتونی از شکلات و بستنی به راحتی بگذری!

نمایش زنده ی قتل عمد با افتخار تمام شد

هر چقدر آدم می خواد خفه بشه و حرف نزنه، باز هم نمیشه. تا حالا توی عمرم اینقدر عصبانی نشده بودم. الآن داشتم برنامه ی دوربین خبرساز شبکه ی خبر رو نگاه می کردم. در مورد موتور سواری که قصد داشت از بالای 22 تا اتوبوس بپره. قبل از پرش با مسئول فدراسیون صحبت کردند و گفت: تا حالا هر چی موتور سوار از ما خواسته، از قبیل امکانات امنیتی، پزشکی و ... واسش مهیا کردیم. وقتی اتوبوس ها رو نشون داد یه آدمی مثل من که هیچی از موتورسواری سرم نمیشه از تعجب شاخ درآورده بودم که چرا بین اتوبوس ها یه جای خالی اندازه ی یه اتوبوس دیگه هست. دقیقاً همونجا، چرخ جلوی موتور گیر کرد و موتور سوار افتاد. کلی طول کشید که آدم های بی تجربه کلاهش رو برداشتن، خبر از پزشک نبود، کلی طول کشید آمبولانس بیاد. یکی از دوستانش می گفت وقتی شرایط رو سنجیدم هیچ کدوم از امکانات کامل نبود، سکوی پرش ایراد داشت و.... مسئولین حتا اگر یک دهم درصد هم احتمال مرگ رو می دادند نباید اجازه ی همچی کاری رو می دادند. وای خدا! یک مشت ابله اون بالا دارن چی کار می کنن. بازی، بازی، با جان مردم هم بازی؟!

*دوره ی آزمون سخت

چند روزی ست که این دوره ی فشرده رو شروع کردم و تلاش می کنم با هدفمندی و با برنامه ریزی هایی که کردم پیش برم. خیلی خوبه واسه تمام ساعات زندگی ات برنامه داشته باشی ;)

* هنر. یاسمینا رضا

سکوت و مرگ

صبح با صدای قرآن و گریه از خواب پا شدم. جوان همسایه فوت شده بود، صدای شیون خانم ها می آمد و آدم دل اش ریش می شد، بعد هم مامان بزرگ امیرپویان فوت شدند. روز بدی بود!
امیر پویان عزیز! تسلیت میگم.



Peyman Yazdanyan . Strangers



...

گریه می کند، بی که گفته باشد. از دور اشکهای اش را حس می کنم. نمی توانم تسلی اش دهم، آتش می گیرم.

چهره ی عمومی

یک روابط عمومی ِ موفق، باید چهره ی خوبی داشته باشد. به جان شما!

پ.ن. گویا، بعضی ها وجهه ی کل روابط عمومی را با نوشته ی من اشتباه گرفته اند. منظور من روابط عمومی چی، یا فردِ مشغول به کار در روابط عمومی است.

شنبه، بیست و نهم مرداد ماه هشتاد و چهار _ 2

*
آفرین! خوب می دانی وقتی ازت دور می شود، چگونه تلنگرش بزنی و گوش مالی اش دهی تا در سجاده ی خیس باران زده ی سحری به خود آید.

*
زمانی حتی از کلمه ی رفتن متنفر بودی. حال یخ تلخی را پیله ی خود کرده ای و برای رفتن اش تلاش می کنی، وکیل می گیری، بدرقه اش می کنی و خوب می دانی فردا بهار نارنج ها هم پرپر خواهند شد.

*
تکرار مکرری؛ می بینی، حتی صاحب خانه هم از وجودت خسته شده، باید زودتر بروی.

*
در اندوه و گیجی دست و پا می زنی و مهربانی هایی می بینی که روح قحطی زده ات یارای ستایش شان را ندارد. مهربان هایی که تا نیمه شب بیدار می مانند برای کمک به تو. و تو مجذوب محبت شان، خوابزده با نم اشکی شب را سحر می کنی. چه می توانی بگویی جز شرمساری، سکوت، سکوت، سکوت و دیگر هیچ.

شنبه، بیست و نهم مرداد ماه هشتاد و چهار _ 1



به یاد مرحوم لاک پشت ام



سوغاتی

پ.ن. ممنون!

آزاده! جون داداشی ات، چیزی بگو

آزاده! دختر پاک و مهربانی که از تمام نوشته هاش بوی صداقت میاد. همونی که همیشه گوش شنواست برای شنیدن درد دل های دوستاش. همونی که همیشه می خنده و سعی می کنه همه رو شاد کنه. همونی که هر وقت دلم گرفته ست و میگم التماس دعا، میگه رفتم حرم و دعات کردم. همونی که همیشه بهم اعتماد به نفس میده. همونی که هر چی از خوبی هاش بگم بازم کمه.چند وقتیه ازش خبری نیست. نگرانم. کسی ازش خبر داره؟!

+ اضافه: کاش این یادداشت رو زودتر نوشته بودم. بعد از چند وقت بی خبری، بالاخره آزاده ی عزیزم پیداش شد.

تکنولوژی و گندم آرایی

نشریه ها سعی می کنند علاوه بر چاپ مطالب مفید از طراحی صفحه نیز به نحو احسن استفاده کنند. طراحی صفحه ی خوب و رنگی بودن آن یکی از فاکتورهای جذب مخاطب به شمار می رود. مثلاً سیاه و سفید بودن روزنامه باعث کسالت و خستگی می شود. سال ها پیش کسالت آورترین روزنامه برای من، روزنامه ی کیهان بود که حتی یادم نمی آید یک مطلب اش را هم کامل خوانده باشم.
به جز نشریه ها تمام سازمان ها نیز از اوراقی باید استفاده کنند که قابل تحمل باشد. حتی رنگی بودن اوراق در روحیه ی ارباب رجوع تأثیر فراوانی دارد. از رنگی بودن که بگذریم می رسیم به طرح های استفاده شده در صفحه که می تواند معرف گویایی برای آن سازمان یا شرکت باشد.
نمی دانم وزارت جهاد کشاورزی چه اصراری دارد در برگه های اش حتماً از طرح گندم اسفاده کند، که البته استفاده از طرح های مختلف گندم نیز جالب توجه است. اما در یکی از برگه های خبری که از طرف وزارت جهاد کشاورزی خراسان شمالی فرستاده شده؛ سازمان به خط کشی دستی صفحه بسنده کرده و تأکید بر بودن طرح گندم آنقدر زیاد بوده که طرح گندم کنار صفحه با دست و به ابتدائی ترین نحو کشیده شده؛ حتی گندم هایی که ما در دوران کودکی می کشیدیم خیلی رضایت بخش تر از این طرح است.

اوستا و نوچه های فرهنگی

رابطه ی بعضی از سردبیرها و روزنامه نگارهای امروزی مثل همان اوستا و نوچه های قدیم شده. اگر به سردبیر روزنامه توهین یا انتقادی شود، سردبیر با روزنامه نگارهایش قشون کشی می کنند و جوابیه ای/چاقویی در لفافه ی فرهنگ برای روزنامه ی مقابل می نویسند/می کشند. حرف های سردبیر مقدس شمرده می شود و آنها حرف شنوی بسیاری از سردبیرشان دارند، همانطور که نوچه ها از اوستای شان. مرام گذاشتن نیز بین روزنامه نگارها دیده می شود.

گم می شوم در نگاه ات

گفتم:" معلم ام هستی" متواضعانه رد کردی و بعد گفتی:" قبول می کنم که شاگرد نوشته های ام باشی، اما من هم شاگرد رفتارت هستم." و تو هیچ ندانستی خراب ام کردی، خراب ام کردی با همین واژه ها.
می خواستم نگویم، نگویم تا پژواک روشنایی اش حقیقت روانی باشد بر زندگانی ام. اما نگاه ات مانع می شد، مانع می شد که قدردان نباشم. دیری ست پرتو نگاه ات مرا به بلوغ ندانسته ها می برد، سکوت ات به من درس می دهد، حتی از چشمان ات هم می آموزم. نمی خواهم اسطوره ات کنم، نمی گویم ایرادی نداری _ همانطور که خودم چندین و چند برابر انسانهای روی زمین پر از ایراد و اشکال هستم _ اما برای من بزرگی، سراسر پاکی هستی و بی دریغ خوبی. تجسم وصف ناپذیری از لطافتی، ای دیریافته!

...

امشب دل آسمان دنیا شهاب باران می شود، آسمان با ستاره های اش. و دل من دریغ!

یادش بخیر قداست باران را

شمردن کار هر روز ام بود؛ هر روز می شمردم چند بار عاشقانه به چشمان معصوم اش نگریسته ام و خودم را نفرین کرده ام به خاطر تمام مهربانی هایِ نا مهربانی که در حق ام روا داشت و من قدر ندانستم.
حلالیت طلبیدن کار هر ماه ام بود؛ وقتی می گفتم از من راضی هستی و کمی مکث می کرد و با چشمان اشک آلود می گفت:" این چه حرفیه معلومه که راضی ام. " و من در اوج سرخوشی باز خودم را نفرین می کردم که چرا باعث اشک ریختن اش شده ام.
درست سه هفته است که نه به چشمان اش خیره شده ام و نه حتی کلمه ای با او صحبت کرده ام. نمی دانم این بی شرمی و این بی تفاوتی ام از چه سرچشمه می گیرد. اما خدایا هنوز هم بر سر حرف ام هستم. من این زندگی را بی او نمی خواهم. نمی خواهم!

عملیات ضد حال طلبانه

از آنجایی که امروز جمعی از دوستان طی عملیات انتحاریِ جمعی دیگر، ضد حال شدیدی خوردند، می خواهم از همین تریبون استفاده کرده و پند اخلاقی ای بدهم. لطفاً از کتابها و وسایلی که جزو علاقه مندی های تان است یکی نگویید؛ تا روز تولد تان با چند کادوی تکراری مواجه نشوید و یا دوستان تان ضد حال نخورند. متشکرم!

نه سببی و نه نسبی

چند وقت پیش من یک عمو پیدا کردم که حدود چهار _ پنج سال از من بزرگتره. برای من که تنها عموی ام خیلی سن اش بالاست و نوه های اش همسن و سالهای من هستند، داشتن چنین عمویی خیلی خوشایند است. البته این «عمو» گفتن که ماجراهایی دارد، ابتدا به خاطر نگفتن اسم و احترام گذاشتن بود، اما خب من آدم بی جنبه ای هستم و باورم شده که واقعاً عموی ام هستند!

سانسور در خانه ی خود

اینجا چه دور است
سانسور را دوست ندارم

معلم دیکته می گفت و من خوشحال با اشتیاق زیادی می نوشتم. همه ی کلمات را حفظ بودم و جلوتر از معلم پیش می رفتم. معلم می گفت پس از پایان دیکته دست ها زیر میز. می خواست بچه ها تقلب نکنند. همیشه تند تند می نوشتم و دست ام را زیر میز می بردم. که غرق در رؤیای بیست، در زیر نگاه های تمسخر آمیز بچه ها، با دفتر پاره از کلاس اخراج می شدم.

سپاس از آقای مزینانی عزیز به خاطر لطف شان

پاره ذهن

همیشه
شرارت پر بارش
در سه کنج دیوار
بر اندیشه هایم فرود می آمد
زندان درد چیره می شد
هق هق ِ فکرهایم رسوب می کرد
و یاد او

حرفهای ساده شوخیهای زشتی میشه و حرفهای زشت شوخی های ساده، جالبه!

مازوخیسم _ سادیسم

وقتی خبر می دهند که کسی دارد خودکشی می کند گروه امداد، مردم، همه و همه جمع می شوند که از این کار جلوگیری کنند. وقتی کسی مدتها غذا نمی خورد تا به حد مرگ برسد، پزشکان با زور و به هر نحوی به او غذا یا هر چه که برای سلامتی اش ضروری است می خورانند. حالا گنجی دارد ذره ذره خودکشی می کند. گنجی با این کارهایش می خواهد چه را ثابت کند؟ دولت با این رفتارش با گنجی چه را می خواهد ثابت کند؟ چرا گنجی چیزی را نمی پذیرد؟ و چرا دولت کوتاه نمی آید؟ سؤالهای زیادی از دیشب که این را خواندم توی ذهنم آمده! هر چه با استادم بحث می کنم، و تحلیل سیاسی می کنیم، نمی فهمم!
اصلاً من نه از سیاست سر در می آورم و نه از این موش و گربه بازی ها! فقط برای معصومه شفیعی و دخترانش نگرانم. می دانید بی پدری یعنی چه؟ من خوب می فهمم! دلم نمی خواهد دخترانش درد بی پدری بکشند!

حالم به هم می خوره از این مردهایی که ناخن انگشت کوچیکه ی دست شون رو بلند می کنند. اَه!
حالم به هم می خوره از این «خانومی» گفتن ها. اَه!

چشمی ِ در

چشمان ِ شیشه ای
آویخته به انتظار
چشمان ِ تو را اصرار می کند