سِرّی
1. ها ها ها
2. آره؟!
3. خاک تو سرم!
4. واااای! اون حرفِ ممنوع رو گفت!
5. بعد از مدتها یه بار اومدیم یه هوسی کردیم ها! آخر هم انگور یاقوتی ِ پرید.
چه سرشارم من امروز
امروز افتخار بزرگی نصیبم شد. ممنون از برادر عزیزم!
زبانِ تابو
بر خلاف عقیده ی عده ای از افراد، فکر می کنم که در سخن گفتن و یا نوشتن متن ها، زبان فارسی بهتر و رساتر و خوش آهنگ تر احساسات را بیان می کند، به همین دلیل هم سعی می کنم تمام نامه ها را به زبان فارسی بنویسم. مواقعی هم که بخواهم از کلمات غیر رسمی در رابطه های رسمی استفاده کنم یا برای گریز، زبانی غیر از فارسی را انتخاب می کنم. اما برایم جالب است می بینم عده ای برای بیان کلماتی که به صورت تابو درآمده، از زبان غیر فارسی استفاده می کنند؛ انگار که زبان فارسی تابو شده نه آن کلمات.
به چه زبونی باید بگم؟
چه جوری باید به یکی بفهمونی که واست وجود خارجی نداره؟ چه جوری باید بهش بفهمونی که ازش بدت میاد؟ چه جوری میشه بهش بفهمونی که ازش متنفری؟!
خوش گذشت
کوهنوردی امروز حسابی حالم رو خوب کرد، بعد هم یک تهران گردیِ جانانه. از بانیانِ این امر خیر متشکرم!
پ.ن. کسی که از دست من ناراحت نیست. هست؟!
سرودِ استقبالیه
به من می گویند باید این شکست رو بپذیری و از رییس جمهور جدید استقبال کنی.این هم سرودِ «مردم خوب و با صفا» (همان «یار دبستانی من») به افتخار محمود احمدی نژاد. حس خوبی از شنیدن اش ندارم! یعنی واقعاً اومده که خون تازه رو تو رگهامون جاری کنه؟
جان ، به تماشای آب های سپید
" به تماشای آب های سپید" موسیقی سرخوشی بخشی است حاصل دو فرهنگِ ایران و ارمنستان.به سان جریان سیالی تو را در آزادیِ دل انگیزی سرگردان می کند. با پرنده ها به پرواز در می آیی و استشمام می کنی نغمه های عطر آگین ِ جان را.
"دودوک"ِ گاسپاریان و صدایِ روح نوازش در "ماما" سرشارت می کند از غم و قطره هایی که بر گونه ات می لغزند و شور و هیجانی بی پیرایه می بخشدت به بی پیرایگی تمام مادرانی که یادت می دهند فروتنانه عشق ورزیدن را.
و "شورانگیز"ِ علیزاده چشم انداز ِ شوری وصف ناپذیر را در مقابل ات نمایان می کند تا راز ِ بخش بخش ِ وجودیِ نت ها را بچشی، بیاندیشی و دل ببندی. آنگاه بگذاری روح ات به سبکی به پرواز در آید و جانی تازه کند.
باید گوش دهی با عشق؛ تمام زمزمه ها، نغمه ها و نت ها را بخوانی، فریاد کنی و در خود تجربه شان کنی. و در مکانِ بی مکانی با طراوتی دلپذیر از زندگی لبریز شوی و با جادوی روشنایی در گذرگاه مواج تمام نت ها آرام بگیری. می شنوی و آنگاه بی اختیار خود را رها می کنی و تن را به آب می زنی تا لایق جانان شوی.
سرشار از زندگی، به تماشای آب های سپید بنشین.
در کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم
فتنه انگیز جهان غمزه یِ گریان تو بود
پ.ن. در ادامه ی فیلم تبلیغاتی رفسنجانی!
حربه ی دین
.
.
مهدی فخیم زاده: به این فکر می کردم که چرا آقای دکتر، ساختن فیلم شون رو به من سپردن.
دانیال حکیمی: فکر می کنی چرا؟
فخیم زاده: چون من کارگردان فیلم های "تنها ترین سردار" و "ولایت عشق" بودم!
.
.
توجه: سازنده ی دومین فیلم آقای لاریجانی، آقای میرباقری کارگردان فیلم "امام علی(ع)" هستند.
دوباره می سازمت وطن
در فرصت بسیار اندک باقی مانده ( نظر احمد قابل در مورد انتخابات)
خسته ام
دل دیوانه ام دیوانه تر شی
خراب خانه ام ویرانه تر شی
خسته شده ام!
فعلاً با " هم نوا با بم" زندگی می کنم و بس. امتحان هایم که تمام شد، حتماً خودم را گم و گور می کنم.
سکوتِ طرد شده
تو
همان سیالیتِ رهایی
در بند بندِ حضور صامت ام
در بند
زانکه می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
تلاش برای آزادی مجتبا سمیعی نژاد ، وبلاگ نویس زندانی
مجتبی سمیعینژاد، وبلاگنویس 25 ساله و دانشجوی رشته ارتباطات، نویسندهی وبلاگ "من نه منم" و سپس "استیجه"، از تاریخ 11 آبان 1383 تا هشت بهمن 1383 را، "به دلیل انتشار خبر بازداشت 3 وبلاگنویس دیگر" در بازداشت به سر برد. سپس بعد از آزادی موقت در بهمنماه 1383، برای انتشار نظراتش وبلاگ جدیدی ایجاد کرد و همین امر موجب دستگیری مجدد وی، درست به فاصلهی چند روز پس از آزادیاش گردید که این حبس تا امروز نیز ادامه داشته است. مجتبی سمیعینژاد اینک در زندان قزل حصار در میان مجرمان عادی و خلافکاران بهسر میبرد.
حکم دو سال زندان برای مجتبا، رسماً به وکیل وی ابلاغ شده است و جرم ناکردهی او "وبلاگنویسی" است؛ همانکاری که همهی ما به آن مشغولایم. این حکم در شعبهی سیزده دادگاه انقلاب بهوسیلهی قاضی سعادت صادر شده است. وظیفهی انسانی و اخلاقی ما وبلاگنویسان و همهی کسانی که به حقوق بشر اعتقاد دارند، اعتراض به این ظلم مسلم است. از تمامی وبلاگنویسان، نهادهای حقوق بشری و انسانهای آزادهی ایران و جهان خواستاریم تا صدای اعتراض خود را به این عمل غیر قانونی و حکم غیر انسانی بلند کرده و آزادی فوری مجتبا سمیعینژاد را خواستار شوند.
آزادی برای مجتبا سمیعی نژاد...
خاکستر خاطرات
کابوس ِ قهوه ای تلخ
شفایِ روزهایی که دیگر نیستی
صریح و ساده
صریح و ساده بگیم: امروز، سالروز تولّد یه دوست خوبه. اینکه میگیم «دوست»، از سرِ جسارت نیست؛ بنظرمون – و این چیزیه که از خودشون یاد گرفتیم – دوستی، والاترین رابطة انسانیه. به گمانمون شمار آدمای فرهیختهای که بشه علاوه بر گفتار، از رفتارشون هم یاد گرفت، چندان زیاد نیست و بزرگواری که امروز سالروز تولدشونه، این ویژگی کمیاب رو دارن. چرا کمیاب؟ چون، اینکه میشه از رفتارشون – فراتر از گفتارشون – آموخت، باعث میشه دوستیشون همیشگی باشه و تموم نشه.
میتونستیم از رفتارشون، معنی انسانبودن (فارغ از هر صفت و قیدی)، صمیمیّت، احترام، یکرنگی، صداقت، یاری و همراهی، بزرگواری، خشنودی از شادمانی دوستان و خیلی خیلی چیزای دیگه رو یاد بگیریم. بهتره فهرست اونچه رو از دوستی با ایشون آموختنیه، بیشتر ادامه ندیم؛ چون این واژهها، از فرط تکرار، نخنما و کلیشهای شدهن و باورشون دشواره. اصلاً خود نوشته، بقدر کافی قالبی شده... پس بذارین این رو هم – بهرسم دوستی و البتّه برای خروج از کلیشه – اضافه کنیم که طبیعیه بعضی رفتارهاشون رو هم نمیپسندیم! اصلاً از اوّل هم قرار نبود مدیحه بنویسیم: دوستِ ما، مثل هر کس دیگهای ضعف هم دارن. امّا بیانصافیه اگه اضافه نکنیم که همیشه آمادة شنیدن هستن، بیاینکه ذرّهای دلخور بشن.
برگردیم به حرفای ظاهراً کلیشهای: میگن که «به نیایش باغ، باغی باید بود»... صریح و ساده شروع کردیم؛ صریح و ساده و بیتعارف هم ادامه بدیم: توان یادگیریمون، کمتر از شمارِ آموختنیهای رفتار ایشون بود؛ باغ نبودیم وقتِ تماشای باغ. برای همین نوشتیم «میتونستیم» یاد بگیریم.
بهرحال، قصدمون تشکرّ بود بابت دوستیشون؛ همین. سالروز تولّدشون بهونه بود. چند جور نوشته رو امتحان کردیم؛ نشد. این یکی، آخرین تلاشه؛ خوب یا بد، چارهای نیست. وقت داره از دست میره... به عهد آغاز نوشتهمون هم پایبندیم؛ نوشته رو صریح و ساده شروع کردیم؛ همونطور هم تموم میکنیم. پس آخرین جملهمون، باشه صریحترین و سادهترین کلامی که در چنین موقعیّتی میشه گفت:
تولّدتون مبارک! :)
... و پویان