bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

غم ِ نارنجی

پاییز وار


خش خش ِ زحماتش


در سپیدی مهتاب

موقع شام، نگام افتاد بهش.

موقع شام، نگام افتاد بهش. ناز و غمزه ای کرد و اومد جلو، معلوم بود که چیزی می خواد. یه کم خودش رو جمع و جور کرد و گفت: میشه یه کم تَریک بدین. گفتم:چی؟ باز گفت: یه کم تَریک میدین! خوشم اومده بود. گفتم: بلند بگو من متوجه نشدم چی میخوای. اومد جلو دستای کوچولوش رو اورد بالا، انگشتاش رو غنچه کرد و با حالت تحکم و طمأنینه گفت: بابا جون، میگم تحریک به من بده!

اشکالی ندارد ، باز هم می گویم!

_ وای بابا! خیلی دوسِت دارم.


_ باز چی می خوای؟!

عجب جامعه ی فرهنگی ای

عجب جامعه ی فرهنگی ای ما داریم. هر وقت از خانم ها حمایت می کنم میگن فمینیستی و هر وقت از آقایون میگن حتماً خیالاتی تو سرته که داری ازش حمایت می کنی. واقعاً که چه تحصیل کرده هایی پیدا میشن.

...

تو ستاره


من ستاره


یکی شب


یکی شهاب


یکی رد میشه میره


یکی می مونه تو خواب


(؟)


 


خيلی دور شدی.چند وقته دیگه موقع اون خداحافظی دردناک فرا میرسه؟...

در فراشد زمان

پیغام هایی از دو دوست عزیز دریافت می کنم، پیام هایی تکراری از روزهای قبل. گرفتار خطای ذهنی می شوم و در گذشته فرو می روم. سپس در یک فتوبلاگ، عکسی تکراری می بینم.دیدن عکس درست مرا به همان زمانی می برد که برای اولین بار دیدم اش. از گذشته ای به گذشته ای دیگر سفر می کنم. گذشته به شدت بر ذهن ام می تازد و در جنگی پر هیاهو اکنون ام به زوال می رود. احساس می کنم طوری در فضای زمان معلق مانده ام و هر چه دست و پا می زنم بیشتر در گذشته فرو می روم. گویی در دریایی هستی و هر چه تلاش می کنی به ساحل _ به حال _ نمی رسی. آنگاه صدای زنگ شتری که از کوچه رد می شود را می شنوم. انگار که ساحلی پیدا شده و کسی برای ات دست تکان می دهد تا به تو بفهماند:" تو هستی؛ تو در حال هستی." و من آشکارا برای بازگشت به اکنون ام هر آنچه در گذشته خلاصه شده بود را به این نوای هستی بخش، می سپارم.

من و لاکی

_ دو روز است لاکی ام غذا نمی خورد، از کنار غذاها بی تفاوت می گذرد.هر چه خواهش می کنم که غذای اش را بخورد اعتنا نمی کند.فقط می آید روی آب و می خوابد. انگار نه انگار که من اینجا دارم برای اش غصه می خورم.از خانه که بیرون می آیم مدام نگران ام که برای اش اتفاقی نیفتد و کلی فکرهای ناجور به سرم می زند. لاکی ام را دوست دارم، نمی خواهم بمیرد.


_ وجود لاکی باعث می شود بیشتر حال و هوای پدر و مادرم را درک کنم. دیگر وقتی دیر به خانه می آیم و کلی سؤال پیچ ام می کنند، ناراحت نمی شوم. وقتی موقع غذا خوردن پشت سر هم صدای ام می کنند، غرغر نمی کنم؛ چون نگرانی شان را درک می کنم. اینجاست که می گویم هر کسی چیزی برای یاد دادن دارد فقط کافی است کمی زرنگ باشی.


پ.ن.من از کوتاه کردن اسم ها خوشم نمی آید. لاکی کوتاه شده ی لاک پشت نیست. لاکی یعنی lucky.

همرنگِ بی هویتی

خواهی نشوی رسوا هم رنگِ جماعت شو.


این همان عامل پنهانی است که باعث می شود فرد در فعالیتها و روابط اش با دیگران خود را ناچیز فرض کند؛ اندیشه ها، ارزش و توان خود را نادیده بگیرد و خود را به سمت دنیایی سراسر دیگری سوق دهد. فرد بدون آگاهیِ وجودیِ خود با جمع یکی می شود. اینگونه می توان رد پاهایی از فرهنگی که فرد را به نادیده گرفتن خود وا می دارد، یافت. در واقع این ضرب المثل به طرز مذبوحانه ای اعتماد به نفس فرد را تقلیل می دهد.

آموزش در کنار معتادان

امروز با اینکه باید سر وقت جایی آماده می شدم. سر راه، یه مدرسه ی ابتدایی دیدم که با فاصله ی بسیار کم ساختمان دیگه ای با تابلوی " مرکز ترک معتادین خود معرف شهید..." کنارش مستقر شده بود. من هم سر وقت رسیدن رو فراموش کردم و رفتم داخل مدرسه تا با مدیر صحبت کنم. مدیر تشریف برده بودن آموزش و پرورش و موفق نشدم باهاشون صحبت کنم. می خواستم بدونم اعتراضی کردن برای بردن این مرکز به جای دیگه یا نه. آخه چرا باید این دو تا محل کنار هم باشه! بچه باید سالم باشه شیر شما بخوره اما باید مدام افراد معتاد رو هم ببینه؟ نمی شد مرکز ترک معتادین رو به جای دیگه انتقال میدادن و به جای اون یه مرکز فرهنگی یا ورزشی برای دانش آموزها می ساختن!

مردِ فمینیست دو مشکل دارد؛

مردِ فمینیست دو مشکل دارد؛ یکی اینکه مرد است و دیگر اینکه فمینیست.

راز هجرتِ انسانیت

باران سیطره اش را


بر پندارهایِ پر از خوابِ آدمکان تحمیل می کند


آدمکان اوج می گیرند


و به دنبال مفری در شلوغی بازار دنیا گم می شوند


رانندگان سرمستِ پیکانهای مدل پایین شان می شوند


و تشریح شدن ات را به هیچ می انگارند


آدمکان روح شان را در باران اسیدی می شویند


و کلاف انسانیت در دل شان گسسته می شود.

حرام شدن حرمت

در همهمه ی تب و لرزی سخت دست و پا می زنم. رگه های آفتاب صورت اش را پر کرده ولی همچنان نشسته. پرسش هایم را به حساب دست انداختن می گذارد و سرسری ازشان می گذرد. دور افتاده دست اش و مدام حرف می زند، از حکمهایی که در اسلام به مرور جاری شد تا اینکه به یکباره حرام شدند مثل شراب. می گوید: به مرور بر آنها حکم جاری شد تا اینکه به یکباره حرمت اش کردند. با خودم می گویم منظورش حرام است الآن درست اش را می گوید، باز هم در مثالهایش تکرار می کند و باز هم. تعجب می کنم: استاد! حرمت؟ صدایش را بالا می برد: باز هم که شما حرف زدین. حالا دیگر آنقدر داغ شده ام که قرمزی صورتم را به وضوح حس می کنم. وقتی حرمت به جای حرام استفاده شود، می توانی تب و لرزت را برداری و در کلاس را تا جایی که توان داری محکم به هم بزنی تا بفهمد حرمت اش را خودش تحریم کرد.  

عشق هایی سرشار از فرانکولاگری

هر آنچه معنای عمیقی دارد، درست از همان رو بی ارزش است. « هگل»


 


فرانکولا آخرین بازمانده ی هیولاها حال که به جهان وارد شده و در توده ی مردم قرار گرفته به دنیایِ عشق سرک می کشد و چندی پس از سیر و سیاحت، از عشق و رابطه های عاشقانه اینگونه سخن می گوید:" تعداد تعابیر عاشقانه محدود است، اما تعداد افراد عاشق نا محدود. با این وصف، یا نباید عاشق شوی، یا اگر عاشق شدی مثل دیگران عاشق می شوی." اما در واقعیت _ یا واقعیتی که کمرنگ شده _ هر کسی در رابطه ی عاشقانه زندگی جدیدی خلق می کند. حال فرانکولا _ من ِ هیولایی ِ امروزه _ در فرهنگ توده ای قرار گرفته و همانطور که بارت می گوید هیچ گونه معنازایی (هیچ سرخوشی) نمی تواند در فرهنگ توده ای رخ دهد. رابطه های عاشقانه فاقد معنا می شود و زندگی ِ عشقی ِ فرانکولا گرفتار تکرار و روزمرگی می شود و تکرار، کلیشه می آفریند. کلیشه _ ارکان بی ثباتی مطلق _ حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارد. کلیشه امکان زجر آور مردن است. رابطه ی عاشقانه انزجار آفرین شده و معشوق خوره ی روح می شود ( اسمرالدا و استلا، خوره های روح ام، زخمهای زندگیم.) انزجار هر آن زمانی رخ می دهد که رابطه ی دو کلام مهم خودسرانه شود، و هر گاه چیزی خودسرانه عمل کند من از آن دست خواهم شست. (اسمرالدا، استلا، سالومه یا هر نام دیگری که داری، عشق من ، باور می کنی که با همه ی وجود از تو متنفرم؟)


دو گانگی ِ عشق فرانکولایی در جهان موج می زند؛ عاشق امروزی هر بار با دیدن بت واره ای به وجد می آید _ عاشق می شود _ نه اینکه با دیدن پیرامون اش و هر نشانه ای به یاد یگانه معشوق اش بیفتد، بلکه پیوسته عشق اش در مواجه ی با معشوق ها دست و پا می زند و باز فرانکولا ثابت می کند تکرار معشوق ها را ( می خواهم بگویم که خاطر هر دوشان را می خواهم...) ( اسمرالدا یک وقتی عاشق اش بودم اما...،استلا یک وقتی عاشق اش بودم اما...) ( دل ام برای اسمرالدا تنگ شده، حتا برای استلا هم...) تکرار مفرط به معنی ورود به دایره ی فقدان است و برای تکرار کردن باید شهوانی بود، باید شکلی و لفظی بود، شکل حرامزاد در فرهنگ توده ای همین تکرار تحقیر آمیز است. و اما عشق _ آنچه که روزی واقعی بوده و حال در استثناها یافت می شود _ عشقی امروزی، عشقی هیولایی است، عشقی شهوانی است که تنها لذت می آفریند نه سرخوشی، عشقی تهی شده؛ آنچه تهی می شود، چیزی به درون اش فرو می رود، آنچه فرا می پاشد، خواهد ترکید. عشق اینگونه فاقد ارزش شده و تا سطح مبتذلی تنزل می یابد. اینجا، فرانکولا جمله ی هگل را ثابت می کند: "هر آنچه معنای عمیقی دارد درست از همان رو بی ارزش است."


در نهایت، انسانهای امروزی در تقابل های رفتاری، آنجا که در می مانند، برای توجیه کردارشان به اخلاق رجوع می کنند تا بدین وسیله خود را تسکین دهند ( من هم عاشق اش بودم، اما عشق فقط یک توجیه اخلاقی است.)


و اینک ما در جهانِ عشقی ای، سرشار از فرانکولاگری گرفتار شده ایم!


 


لذت متن ـ رولان بارت


( فرانکولا ـ پيام يزدانجو ـ نشر مرکز )

فراتر از نمادها

می توان خود را به کسب لذتی از محصولات همسازه یی فرهنگ توده یی متقاعد کرد، به شرط این که وقتی از غوطه خوردن در آن فرهنگ دست می کشی کسی باشد که در هر شرایط، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده، قدری سخن پاک کننده در اختیارت بگذارد.رولان بارت


مسیح از مجلس اخراج شده و آنگونه که می گویند «هو» اش کرده اند. هر کسی به نحوی حمایت اش می کند، قوت قلب و دلداری اش می دهد؛ یکی از خاطرات با او بودن می گوید، یکی برای حمایت اش مطلب می نویسد، یکی پیشنهاد می کند وبلاگ راه بیندازد، یکی برایش نامه می نویسد و می گوید حواست جمع باشد.


اسطوره سازی، نماد مطبوعات در این دنیای مجازی هم به چشم می خورد. مسیح را تاریخی می کنند بدون آگاهی تاریخی؛ تاریخی که برای خواننده هیچ تأملی نمی گذارد. اینگونه، خواننده نه به گستردگی تاریخ که تنها به برشی از آن می نگرد. همه همان توهمات رومانتیک را راه می اندازند.این همان شگرد پنهانی است که مسیح را از حادثه فراتر نمی برد و اصل ماجرا _ روشن کردن خطاهای مسیح، توسط نمایندگانی که اخراج اش کرده اند _ همچنان دست نخورده باقی می ماند. این حمایتها مسیح را در موقعیتی غیر مستحکم قرار می دهد، مسیح به نوعی قدسی می شود و سپس در موقعیتی رها می شود.

جامعه ی مدرن

به یارو میگن شاهدت کیه، میگه فلان نوشته ی وبلاگم.

یادمان باشد، همین نزدیکی ها...

بعد از امتحان به دیدنش رفتم. نزدیکی های خانه شان پاهایم حرکت نمی کرد. سخته وقتی بدونی که میزبان چند روز زحمت کشیده واسه اینکه چند ساعتی مهمان اش باشی. اصلاً راضی نیستم از دسترنج اش بخورم. از گلوی آدم پایین نمی رود. وارد خانه که می شوم دخترش با آن چشمهای معصوم و با شوق کودکانه ای به سویم می دود. او هم می آید با خنده؛ مدام تعریف می کند و می خندد. میل و رغبتی ندارم برای پذیرایی شدن، اما می پذیرم که خوشحال شود. چروکهای دور چشمهایش زیاد شده آن هم در این سن، لابد اگر از خودش بپرسی می گوید از خنده ی زیاد است. همچنان می خندد و من با بغض همراهی اش می کنم. دخترش از اسباب بازی هایش تعارفم می کند. وقت رفتن بهانه می گیرد که نروم، او هم. بیشتر از این نمی توانم سختی هایش را ببینم.سه چهار روز گذشته، صدای خنده اش در سرم می پیچد و آتشم می زند. ای خدا! چقدر دل من کوچیکه. ای خدا! التماس چشمان اون فرشته ی مهربون رو چه شکلی فراموش کنم. ای خدا! چرا آدمها حتی وقتی تصمیم میگیرن به کسی کمک کنن، سراغ غریبه ها میرن و نزدیکان شون رو فراموش می کنن.

هذيانِ خوشبينی

در تب چهل درجه می سوزم، پس هستم.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه بر دینم

یه آگهی به زبان محاوره توی دستشویی دانشگاه زده بودن به این مضمون:" یه ریمل گم شده، هر کس پیداش کرد به بسیج دانشکده تحویل بده."

آینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن

آنجا همان دریایی بود که دلم می خواست غرق شوم بی خیال دنیا و مردمانش. با او دعوت می شوم به صرفِ هفت شهر عشق؛ به صرفِ سیر در دنیای مولانا و حافظ. به میل من از شاهنامه، سیاوش را می خواند. می خواند و می گرید و می گریم. غرق در مینیاتور و تذهیب می شوم. خط می نویسد و به قول خودش سماع می کند و مرا هوایی می کند. به باغ شان سلام می کنم و میزبان گلها و درختهایی بکر می شوم، آنها هم می خندند و از جوانه هایشان به من تعارف می کنند، برای گلخانه ی کوچک ام. جشنی سنتی برای تولدی که چند روز از تاریخ مصرف اش گذشته؛ با دف و تنبور. بعد هم زیارت اهل قبور. انگار که تمام آرزوهای چند روزه ام را خوانده باشند. مدتها بود که به دیدن اش نرفته بودم. نوشته های سنگِ قبر پاک شده بود. قول دادم که زود به دیدن اش بروم و نوشته های سنگ را برایش نو کنم، مثل خودش که سالهاست بیست ساله و نو مانده...


و او متفکر گوشه ای نشسته، در رفراندوم رأی نیاورده؛ اما برای شروعی دوباره، هرمنوتیک می خواند و به خوشبینی اش فکر می کند. دل اش می خواست آنها هم برای این نزدیک شدن عقاید تلاش می کردند، می داند با این خوشبینی بسیاری از حق اش را به دست خودش می کشد. دو دل است. اما افکارش را که جمع و جور می کند، کتاب را کنار می نهد و قاطعانه تصمیم اش را می گیرد، اما نه به خاطر خوش بینی، به خاطر اطمینان اش به عشقی که در وجودش زبانه می کشد.


 


پ.ن. ديدم هر روز همينطور دارم می نويسم، فقط به خاطر اينکه تو گفتی!