|
در مسير اصلاحات
در رخ آیینه
ای جان
دم مزن
یکی تحصن کرد و قرار
یکی تحصن کرد و قرار شد رفراندوم بشه. حالا میشه دعاش کنین. آزاده! میشه به یگانه انسانِ شهرت سفارش اش رو بکنی!
خیلی حس بدیه وقتی یکی
خیلی حس بدیه وقتی یکی باهات تماس میگیره با خوشحالی میگه: تولدت مبارک. می پرسم شما؟ میگه: منم آتوسا. بعد کلی شرمنده میشی وقتی یادت میوفته از وقتی دبیرستان تموم شد تماسهاتون محدود میشه به سالی یکبار آن هم فقط روز نهم فروردین. در بین حرفهام کلی این پا و اون پا کردم که ازش بپرسم روز تولدت چه روزیه، اما دیدم خیلی بد میشه. تازه میگفت ما مسافرت بودیم و هی به مامانم می گفتم رفتیم تهران یادم بنداز که با دوستم تماس بگیرم و تولدش رو تبریک بگم. بعد یاد نامه هایی که واسم می نوشت افتادم. یادم افتاد که سالهای زیادی اون تنها بوده. خیلی دوست داشتم کمکش کنم اما خودش گفت دیگه شخصیت من اونجوری شکل گرفته. داستان هم مینوشت گفت الآن هم می نویسم. خلاصه کلی شرمنده شدم. بعد اومدم نامه هاش رو خوندم آخرین نامه اش رو با این جمله تمام کرده بود :" ناراحت میشی اگه بگم که این روزها دوستیها دیگه ارزش همیشگی خودش رو نداره و هر کسی به فکر خودشه، من هم با تنهایی خودم دوستم اونم یه دوستی پایدار. " تازه به این حقیقت پی بردم. چند ماهیه فقط دو یا سه بار تلفنی با کسی صحبت کردم. اصلاً حس صحبت کردن رو هم ندارم. نمیدونم بگم خیلی بزرگوارانه عمل کرد، نمیدونم. اگر من با کسی چند بار تماس می گرفتم و اون اصلاً یاد من نمیکرد، قیدش رو میزدم. این هم یه درسه یه خودسازی. این چند وقت من مدام تجربه کسب می کنم و چند سال بزرگ میشم. دیروز دوست عزیزی بهم گفتن:" تولدتون مبارک! تولدی که انگار قراره واقعی باشه." و راست هم می گفتن. راستی از کجا فهمیدین؟!
تصریفِ بهار
1
اشاراتِ هجرت
برای هجرتِ بیست و دو سالگی ام
همه جا را بخار گرفته، آینه هم. روی اش را که پاک می کنی چهره ات را نمی بینی، پلک می زنی و دوباره پلک می زنی؛ این تویی؟! پیکر بی جان ات روی سنگی خوابیده، بوی مرگ همه جا را فرا گرفته، تو را می شویند و روح ات را در انزوا مچاله می کنند. مجلس ختم ات را خودت برگزار می کنی. شادی غم انگیزت را به هوا می پاشی؛ می خندی، می چرخی، فریاد می زنی، می رقصی. آدم ها که دور سرت دوار می گیرند، چشمان ات را می بندی و باز در آینه می نگری. پیکرت را می تراشند، می خواهند به شکل دلخواه شان درآیی. آنقدر می تراشند تا نابودت کنند. آهنگران هم دست به کار می شوند و بر سرت می کوبند. با هر ضربه فرو می روی، می ایستی، مقاومت می کنی و باز فرو می روی. خسته که می شوند رهایت می کنند. ناچاری بایستی و زندگی کنی. کورسویی پیداست، شمع وجودت لرزان می سوزد و زندگی اش به نسیمی بند است. بر می خیزی و به قدم زدنِ چند ساله ات ادامه می دهی، این بار در سکوت و بر رویِ نعش خودت.
2
و امروز، باز، من متولد شدم. با هزاران تجربه، هزاران شیار نامحسوس بر صورتم و هزاران بار زنده به گور شدن. چه کنم که آنقدر گریه هایم را فرو خورده ام که تمام وجودم به شوره زار تبدیل شده. مگر شوره زار را می توان گلستان کرد! و دیگر آن بهار با هزاران تولد دوباره هم زنده نمی شود. هیچ سالی اینگونه گذشته ام را _ خودم را _ بدرقه نکرده بودم. هیچ سالی اینگونه بزرگ تر شدن ام را جشن نگرفته بودم. روزها گذشت و چقدر دلم می خواست آینه ای روبروی شان بگیرم تا خودشان را ببینند، ولی نتوانستم. و از« او » یِ عزیزترینم، ممنونم که توانم داد تحمل را و ایستادگی را. با هر شکنجه بیشتر به او نزدیک شدم و هزاران بار ممنونم. ناگزیرم زندگی را، پس هستم؛ فقط تشنه ام.
3
تا پایانم چند بهار مانده؟
ساغر سرما
هوا سرد شده؛ می بینی! یخ کرده ام. سرم رعد و برق می زند و رگبار چشمانم طنین قدمهایت را خاموش می کند. هوا سرد است می خندم _ بنفش _ و به سرد خانه ی قلبم می نگرم. هوا سرد است و گرمای وجودت روح ام را نوازش می کند، اما نه روح ام را، تنها جسم ام را. اینجا، همه، می تازانند نعلهاشان را بر جنازه ام. خدایا! ابرهای آسمان هم مرا از گرمای خورشید محروم کردند. من سردم است...
به برکت وجود تعطیلات، یه
به برکت وجود تعطیلات، یه چیزی که چند سال آرزوش رو داشتم یاد گرفتم؛ قالی بافی. خیلی دوست دارم طراحی فرش هم یاد بگیرم، هر وقت طرح های دختر عمه ام رو می بینم سر ذوق میام.
در پناه چشمانش
صدای زوزه ی سگان
روی سرم آوار می شود
و تو
_ مثل همیشه _
مصیبت چشمانت را به من می بخشی.
اصول تلفظ فارسی
کتابها، مقاله ها و نوشته های زیادی در مورد اصول نگارش فارسی وجود دارد. اما در مورد درست تلفظ کردن کلمه های فارسی کتابی چاپ نشده. در ایران با گویش ها و لهجه های مختلفی روبرو هستیم، اما یک زبان رسمی هم داریم که باید جدا از لهجه ها باشد.
اگر به اخبارهایی که از تلویزیون پخش می شود دقت کنیم با تفاوت تلفظ ها مواجه می شویم. مثلاً وقتی شُمال رو می گویند شِمال یا جُنوب را جَنوب، حتی چندین بار مُحوَطه را مَحْوَطه شنیده ام.
+ در این مورد با یکی از اساتید دانشگاه صحبت کردم ایشان هم معتقد بودند که در محافل رسمی مثل تلویزیون و دانشگاه و ... باید به زبان ملی و رسمی مان صحبت کنیم. یک بار هم سر کلاس به یکی از پسرهایی که ترک زبان بود به شدت اعتراض کردند که بدون لهجه شعرها را بخواند، اما خودشان نیرو را نِيْرو می گفتند.
پ.ن: در مورد کلمه ی «اخبارها»، آيا «اخبار» جمع مکسر «خبر»ه و آوردن «ها» با «اخبار» اشتباست يا «اخبارها» اسم مفرده؟ اين نکته رو فاطمه و ابوالفضل گوشزد کردن و ازشون ممنونم.
از اين ترحم ها بيزارم.
امشب _ طبق معمول همیشه که صدای بلند تلویزیون، من رو بی نصیب نمیذاره _ شنیدم آقای قالیباف در برنامه ی صندلی داغ با اقتدار زیادی گفتند:"... اتفاقاً من معتقدم هر کسی دستش رو به روی خانمها بلند کنه خیلی نامرده." احتمالاً جمله ای از روی انسان دوستی بوده، ولی یه جوری این جمله رو بیان کردن که انگار دارن در مورد یه معلول و ناتوان جسمی صحبت می کنن. احساس ضعف کردم، حس ناتوانی مثل همون حسی که وقتی اسرائیلی ها خونه ی یک خانواده ی فلسطینی رو خراب می کردن و مرد خانواده هیچ کاری از دستش بر نمی اومد و فقط دستهاش رو بالا برده بود و فریاد میزد الله اکبر. مثل حس انزجاری که با شنیدن کلمه ی دختر بازی از دهان پسرها بهم دست میده. مثل حس نفرتی که با شنیدن کلمه ی ضعیفه سرتاسر وجودم رو فرا میگیره.
بحران انسانيت
سايه ها

در مسير اصلاحات
ـ خودسازی
اولین هدیه ی بهار به من، یه آیینه بود که دیگه با آیینه ی دیگران خودم رو نگاه نکنم.
تیک عصبی
_ چرا اینقدر راهنما میزنی؟
_ داره هشدار میده که به من نزدیک نشید!
دو هفته و چند سال تجربه
دو هفته گذشت و به اندازه ی چند سال تجربه به دست اوردم. به وضوح بازیگری ها بهم ثابت شد، یاد گرفتم که چه راحت میشه چاپلوسی کرد در صورتی که طرف هیچی نفهمه. دیشب نظر دهی اینجا رو پاک کردم اما یکی از دوستان کلی باهام صحبت کرد و گفت این کار خودخواهیه و کلی چیزهای دیگه ازش یاد گرفتم که باید مدتی وقت میگذاشتم تا خودم اونها رو بفهمم، از اینکه این همه مطلب یادم داد ازش ممنونم:) اما فقط می خوام در جواب دوست عزیزی که گفتن:" بقیه مجبورن بیان اینجا رو بخونن." بگم که اگر کسی این مطالب چرت رو نخونه، خوشحال هم میشم از اینکه برای وقتش ارزش قائل شده و حداقل با خودش صادق بوده. توی این دنیای مجازی وقتی همه چیز مجازیه، مگه با خودمون هم تعارف و رودربایستی داریم که به کاری مجبور شویم! از عزت نفس یکی خیلی خوشم میاد که با سن کم اش، پنهانی بهم درس میده!
این چند وقت که در مورد خودکشی دنبال مطلب بودم، داشتم فکر می کردم اگر پام به تحقیقات میدانی برسه چه عکس العملی نسبت به آدمهایی که اقدام به خودکشی کردن نشون میدم، فکر میکردم اینها همه اش نا امیدن و انرژی منفی به آدم میدن. اما هفته ی گذشته دو تا از نزدیکانم خودکشی کردن، یا بهتره بگم اقدام به خودکشی کردن. هر دو دختر بودند و انگیزه ی هر دو هم شکست عشقی بود. تعجبم بیشتر اینجا بود که سن شون هم کم نبود که بخوان از روی احساسات تصمیم بگیرن، هر دو بالای بیست و پنج داشتن. حالا دیگه احساس نمی کنم که اینها همه اش انرژی منفی میدن، یکی شون کلی هم انرژی مثبت داره. اما از یه چیزی خیلی متأسفم که اینقدر آدمها از هم دور شدن که دختره خودکشی می کنه و تا دم مرگ میره اما مادره هیچی نمی فهمه. خلاصه من و خواهرم پرستاری رو هم تجربه کردیم.
از وقتی با یکی از دوستانم فهمیدیم که میشه با جمله سازی بچه ها به مشکلات روانی شون پی برد چند سالی می گذره. همون سالها با دختر یکی از معلمها توی سرویس دوست شدم که خیلی بیشتر از سن اش می فهمید. شاید من بیشتر از اون بچگی می کردم. مادرش خیلی افتخار می کرد به وجود چنین بچه ی بزرگی. دیروز به واسطه ی دوستم یه نامه ازش دریافت کردم که روش نوشته بود برای تبریک سال نو. داخل نامه هم اینها رو نوشته بود: « آقا شیر ِ دستور داده که بچه شیر فقط باید شیر بخوره. گوساله ی مهربون چند روزی از مادرش، شیر تازه می گرفت و یواشکی واسش می اورد.اما آقا شیر رفت و امد با گوساله ی مهربون رو هم قدغن کرده. بچه شیر ِ مریض شده.گوساله ی مهربون می دونه بچه شیر ِ داره تلف می شه، با آقا قصابه صحبت کرده که بکشتش؛ وصیت کرده گوشتش رو فقط به بچه شیر بدن. آخه اون شیر ِ ، نمی تونه که فقط شیر بخوره.»
امسال دوستای خوبی پیدا کردم؛ از همه شون هم ممنونم:) اما یک دوست خیلی خیلی خوب هست که به صداقت حرفهاشون ایمان اورده ام و تمام تلاشم رو می کنم که حداقل این رابطه ی دوستانه همچنان باقی بمونه. به موقع به خودشون میگم و ازشون اساسی تشکر می کنم:)
سرخوشی نهایی
Permanently Offline
پرواز متهوّرانه ی من
و جاودانگی.
سنگ
کاش حتی قطره اشکی بود برایم
وقتی در آن نیمروز به غایت تاریک
دلبستگیهایم را کشتم
و خود را
از وسعتِ بی دریغ ِ چشمانش محروم کردم
هنوز هم
دریایِ یاغی ِ یادش
بر صخره های دلم طعنه می زند
هنوز هم؟
.
.
.
کاش حتی قطره اشکی بود برایم
آذر 83
آیا اجازه دارم ، از پایِ این حصار...
اجازه بدهید، اینجا دیگر خودم باشم. نه مثل هیچ کس... جايی برای فرياد و خالی شدن نيست؟
آیا اجازه دارم،
از پایِ این حصار
در رنگِ آن شکوفه ی شاداب بنگرم؟
فريدون مشيری
دار ، تقدیر مستعار
در کشمکشی ملال انگیز ایستاده
و رجز خوانی می کند
و آدمکانِ تناقض
همان جرثومه هایی که
_ ندانسته _
چهار پایه ی زیر پای اش را انداختند
گریان
فریاد می کشند،
شبیخونِ مضحکِ باد
روح ِ منکسر اش را
اندک اندک دور می کند
و بارانِ پاکِ تقلبی
مراسم غسل را به جای می آورد
در کشمکشی ملال انگیز ایستاده
و همچنان رجز خوانی می کند
و نمی داند
در این بازیِ مرگ آسا
تنها طنابِ قدیس
فریاد زنده باد سر می دهد.
زمستان83 _ روبروی ام ایستاده و شجاعت اش را فریاد می کشد.
زندانِ فرسایش
و اینک
روح من
ـ دستخوش ِ جهالتی دوار ـ
در دادگاه ِ تکدّی گرانِ منفور،
به رب النوعی اغواگر
محکوم شد.
گوزنها و نشانِ استبداد
در فاصله سالهای 1320 که فعالیتهای جنبش کمونیستی در ایران آغاز شد تا سال 1362 که آخرین بازمانده های کمونیست برچیده شد،علاوه بر گروهها و افراد روشنفکر (!) طبقات پایین شهری هم فعالیتهای سیاسی عمده ای داشتند و اکثر افراد معروف در حزبها از افراد پایین شهری بودند.در این سالها هنوز هم جنوب شهر وجهه ی سیاسی خود را حفظ کرده است.حضور پررنگ طبقه ی پایین شهری در مسایل سیاسی به سینما هم راه پیدا کرد، از جمله فیلم های ساخته شده، فیلم سینمایی گوزنها به کارگردانی مسعود کیمیایی می باشد. آقای کیمیایی کاملاً به این مسایل آشنایی داشتند و از راههای مختلفی این اندیشه ها و افکار سیاسی را در پرده بیان می کردند.به گمانم با دیدن این فیلم بسیاری از مبانی فکری_سیاسی چپی ها بیان می شود.
تیتراژ ابتدایی فیلم با سیم خاردار نشان داده می شود که نشانه ی اسارت است و موسیقی به وضوح از استبداد سخن می گوید." گنجشکک اشی مشی/لب بوم ما نشین..." و در ادامه " کی می گیره، فراش باشی/کی می کُشه، قصاب باشی/ کی می پزه، آشپز باشی/ کی می خوره، حکیم باشی..."
دیکتاتوری شاه از رقابت واقعی بین احزاب جلوگیری می کرد اما در طبقه ی زیرین شهری به دلیل همبستگی گاهی ناتوان بود. برای مثال طبقه ی تهی دست اگر از طرف محل سکونت شان مورد تعرض قرار می گرفتند با اتحادی قوی جلوی این استبداد را می گرفتند. صحنه ای که صاحب خانه برای گرفتن کرایه ی عقب افتاده، وسایل همسایه ی سید را بیرون می ریزد، خانه _ مجرای حیاتی _ در معرض خطر قرار می گیرد و همگی به رهبری سید به صاحبخانه هجوم می آورند.
اعتقاد و عشق به ائمه و امامان، هیئت ها و شرکت در مراسم عزاداری و سخنرانی ها و غیره باعث همبستگی بیشتر در میان طبقه ی تهی دست می شد و این یکی از عوامل پیشرفت افکار سیاسی شان بود. در این فیلم بارها و بارها عشق به ائمه و اعتقاد به خدا بیان شده.حتی وقتی سید برای گرفتن مواد از اصغر التماس می کند،می گوید:"تو رو خون حسین..." در جای دیگر با التماس می گوید:"سفر حج می کنی اگه امشب منو بسازی." یا در جای دیگر قدرت برای تحریک غیرت سید می گوید:"سید رسول، زیر علم سیزده تیغه برو، هیچی نمی خوام، فقط بلند شو." در لابلای فیلم بارها اعتقاد به امامان دیده می شود.
سنت اندیشه کشی که به نظر چپی ها از ویژگیهای استبداد بود؛ در دیالوگ سید با قدرت:" وقتی گریه ام می گیره هنوز امیدوار می شم که جون دارم."
گروههای چریکی برای تهاجم علیه رژیم و توجیه خشونت از قهرمانگریهای رمانتیک استفاده می کردند.از تعصبات ایدئولوژیک که ناموس ،شرف و غیرت شان بود. دیالوگ قدرت با سید:"بگو اون کسی که تو رو عملی کرده کیه؟ شش دفعه واسه خودت بگو.تو دلت بگو، ببین دلت نمی خواد خونشو بریزی." و در جای دیگر باز هم قدرت به سید می گوید:" کجاست اون چاقویِ دسته سفیدِ خوش دستِ کارِ زنجونت؟ "
برای چپی ها بی تحرکی پذیرفتنی نیست و اکنون سید خودش را بازیافته :"گور پدر نئشگی بعد از التماس"
و سر انجام آرزوی چریکها و چپی ها. مرگ نه در رختخواب بلکه در راه آرمانها. سید زخمی شده و می گوید:"نمردیم و گوله هم خوردیم/خیلی دلم می خواست یه جوری درست کلک ام کنده بشه.حالا اینجوری درسته.ما هم هستیم. با گوله مردن که از تو کوچه زیر پل مردن بهتره.این پای خوب رو که من مفت نمیدم باوفا."
"زندگی و بار آمدن در پهنه ای سرشار از زبونی و توسری خوری های بی شمار استبداد بی پیر؛ بریدن زبان به کم ترین بهانه؛ کوبیدن مغز حتی برای شادی و تفریح؛ خفه کردن هر گونه اعتراضی برای « امنیت»؛ به گور سپردن هر اندیشه ی نوینی بدین منطق آزارمنشانه که «تو را چه به این غلطا!»...بخشی از کتاب انقلاب؛مصطفی شعاعیان."
تنها برای تو
اگنس عزيز! جوانی عطر دل آویزش را بر من حرام کرد، اما سالها _ زودتر از سن ام _ بزرگ شدم. من عاشق سکوت ام و تنها برای تو می گویم؛ اکنون در واپسین نفسهای آدمیت در پناهگاه فریبنده ی دنیا، هر روز نقابها زوزه کشان _ مخفیانه _ مرا می سوزانند و هر روز دم مسیحایی او مرا زنده می کند و هر بار رنگ پریده تر و نحیف تر از پیش، به دنبال تقدیرم، سرگردان می دوم.بی شک روزی همه باید در این تراژدی له شوند _ بی شک. هر چند در زیر آوارها تن ام مدفون می شود اما دیگر کسی نمی تواند روح شناورم را محصور کند. خشت خشت ام فریاد زنان هجرت می کند و اندک اندک به آدمیت نزدیک می شوم، آدمیتی خاموش. من عاشق سکوت ام و تنها برای تو می گویم؛ فقط و فقط منتظر دستان اویم تا فانوسی برایم بیاویزد.
چند بند اسفند نوش جانم!
_ ماه اسفند که می آید، فکر می کنم هیچ کدام از کارهای مورد علاقه ام پیش نرفته و هنوز اول خط ام. روزها به سرعت می گذرند و همچنان با اضطراب میدوم که در سال جدید عذاب وجدان نگیرم و نامه ی اعمال ام بیهوده پر نشده باشد.اسفند و هوای دلپذیرش با خانه تکانی ها، ماهی ها، شمع ها، گلهای بنفش رنگ و اشتیاق کودکان برای خرید لباس و کفش نو همگی برایم لذتبخش اند. کارتها و هدیه های سال نو را خیلی دوست دارم و کلی از وقت ام را برایش صرف می کنم و اصلاً نگران از دست دادن زمان نمی شوم.
_ دو هفته ی پیش که خانه تکانی برای عید شروع شد، مادرم هشدار داد که خودت و اتاق ات را خانه تکانی کن وگرنه بد می بینی! نه حس خودتکانی دارم و نه نای اتاق تکانی. حالا یک هفته ای است که از طرف مادر و خواهرم به عمو جغد شاخ دار ملقب شدم، حالا چه شباهتی با این عمو جغد دارم الله اعلم ( کوچه ی علی چپ) گلهای کاکتوس ام را سر و سامان داده ام. گلدانهایش را عوض کرده ام. هر چه خاک و مواد معدنی لازم بود برایشان خریدم. نوش جان شان!
_ چند وقتی است به شدت هوس روستا و خانه های زیبایش و مردم با صفایش را کرده ام. مثل روستاهای شمال که هیچ وقت از دیدن مناظرش سیر نمی شوم. صبحهای زود و صبحانه های محلی اش، شستن دست و صورت در آن چشمه ها و هوای سردش که در تمام سلولها رسوخ می کند. روزها و نشاط مردمانش، با آن دستهای مهربانشان، با آن لباسهای پر چین دختران و زنان اش، با آن صفا و پاکی شان. شبها و صدای جیرجیرکها و پارس سگها.همه و همه مرا سر ذوق می آورند.
_ بوی بهار می آید. کاش آن بهار هم برمی گشت!
برای مهمانِ زودگذر
امسال زودتر از سالهای دگر مهمان خانه مان شدی، تنها به بهانه ی لحظه ای حظ بردن از زیبایی ات.و اینگونه اینان _ آدمیزادگان _ زیبایی را، با پشیزی پول معاوضه می کنند.
تکان تکان می خوری، با عفریت مرگ می جنگی و گاهی تاب نمی آوری، تسلیم می شوی و بی حرکت می مانی. و من قلبم تکان تکان می خورد و گاهی نبردت را تاب نمی آورد، محکم بر قفسه ی سینه ام می کوبد و تو را به جنگیدن تشویق می کند. تو هیچ نمی فهمی و تنها تقاضای آب می کنی در حالیکه از آب اشباع شده ای؛ مانند من که در هوا غوطه ورم و احساس خفه گی می کنم. به شیشه که می زنم نای دلبری نداری. دیگر چشمانت فروغی ندارند همچنانکه ضربان محکم قلبم برای من. و اینگونه اینان _ آدمیزادگان _ هر آنکه را دوست داشته باشند ذره ذره می کشند.
فتوای خودم
اگر مردان در خانه تکانی عید به همسران شان کمک نکنند، حرام است که به منزل بروند.
|