|
بی نهایت تا دل شب
دلتنگی هایت را
پشت چشمانت پنهان می کنی،
و تحمل خستگی های بی رحمانه را
و من
در تقدس شیارهای دستانت
عزت نفس را
به ستایش می نشینم.
مردمکهای چشمانت را
به زمین می بخشی
و هیچ نمی دانی،
که شکنجه ی سپیدی چشمانت
چه آتشی بر دلم می زند.
باشد که مردم و تاریخ داور نهایی شوند.*
آقای فرخ نگهدار نامه ای برای آقای خامنه ای نوشته و سیاست ايران را در مقابل آمریکا زیر سؤال برده است.
به شخصه، نمی توانم بعضی از جمله های آقای نگهدار را در این نامه هضم کنم.در جایی از نامه عنوان می کنند که: "ندیدن شرایط و امکانات کشور و چسبیدن به شعارهای عصر جنگ سرد، بیاعتنایی به سرنوشت کشور، بازی کردن با زندگی انسانها مستوجب نقد و سرزنش است." در حالیکه وقتی دبیر اولی سازمان را برعهده داشتند، عنوان می کردند که اتحاد شوروی یک دولت سوسیالیستی و انقلابی است.بعد از مهاجرت به شوروی هم نه تنها در مقابل قتل عام هزاران زندانی سیاسی ایرانی سکوت می کنند، بلکه اعتراضی هم نمی کنند و دولت شوروی را این گونه به نقد نمی نشینند. حتی پس از خروج از شوروی هم حرفی از کم کاریها یشان نمی زنند و از سیاستها و اشتباهات شان سخنی نمی گویند.آن وقت می گویند:"... از آنجا که روزنامه نگاران حقیقت جو را می گیرند و روزنامه های منقد را می بندند، چون از دسترس شما دورم وظیفه ی خود می دانم که راهکارهای پیشنهادی را عنوان کنم..." یعنی با توجه به این تز فکری شان و روشنفکری و اصلاح طلبی شان اگر در ایران بودند اینطور صریح سخن نمی گفتند و بر جان و شرف مردم دلسوزی نمی کردند؟! دور بودن و نترسیدن و نقد کردن، افتخاری ندارد.
ایشان عنوان می کنند که:"واکنش شما در برابر امریکا نه سیاسی است و نه اخلاقی. سیاسی نیست چون مبتنی بر یک ارزیابی دقیق از امکانات طرفین و توازن واقعی نیروها نیست. اخلاقی نیست چون جان و مال و شرف میلیونها نفر را بازیچه لافزنیهایی میکند که حامل زیانهای بزرگ برای کشور است..." و این در حالی است که وقتی جناح اقلیت در شهریور 1360 اعلام می کند جنگ ایران و عراق، یک جنگ ضدخلقی است و باید پایان پذیرد، خود سازمان اکثریت در جنگ ایران و عراق شرکت می کند و جمهوری اسلامی را یاری و حمایت میکند. آیا سازمان اکثریت به امکانات عراق واقف بود، آیا توازن واقعی نیروها را در نظر گرفته بود؟ آیا سکوت شان اخلاقی بود؟ در مذمت جنگ چیزی نگفتند و حال ما با توده ای از یتیمان و جانبازان و داغدیده گان مواجه شده ایم. هنوز هم مادران بر مزار شهیدانشان ضجه می زنند.کودکان از نوازشهای پدرانشان محروم شدند. جانبازان هنوز هم دارند می جنگند و تحمل می کنند، نمی توانند به خوبی نفس بکشند و دم بر نمی آورند.جانبازان به چشم ما نمی آیند، حمایت که نمی شوند هیچ در وضعیت بدی زندگی می کنند، همانطور که ایرانی ها در شوروی زجر کشیدند، قتل عام و شکنجه شدند.
سازمان در مرداد 1360 خطاب به هواداران و در برخورد با جنبشهای مخالف اعلام می کند:" هواداران سازمان باید از وظایف خود در این شرایط بحرانی آگاه باشند. افشای سیاستهای ضد انقلاب در محل کار، در خانواده و در هر مکانی که توده ها در آن حضور دارند، یکی از مهمترین وظایف شماست." مثل اینکه این خط مشی هنوز هم ادامه دارد، رهبران اکثریت همچنان به افشاگری می پردازند، از مسایل سیاسی ایران و دیگر کشورها به راحتی حرف می زنند و اظهار نظر می کنند، اما نوبت خودشان که می رسد مشی محافظه کارانه پیش می گیرند و سرسری از اقدامات خود و دیگر اعضای سازمان می گذرند.آیا اصلاح طلبی یعنی محافظه کاری؟!
ایشان گفته اند:" مگر بقیه دنیا که با امریکا حرف میزنند همه خود باختهاند و یا دارند خود را خوار و خفیف میکنند؟ مگر بقیه کشورها که با امریکا تجارت و بده بستان دارند همه دارند نوکری میکنند؟" در صورتی که در اشغال سفارت امریکا در آبان 1358، سازمان اکثریت، موضع ضد امریکایی جمهوری اسلامی را مترقی و ضد امپریالیستی ارزیابی می کند. جالب است که سازمان اکثریت این طور از ارتجاع حرف می زند:" ارتجاعی کسی است که به امپریالیسم، بورژوازی بزرگ، لیبرالها و فئودالها متکی است و از منافع آنها دفاع می کند.مترقی کسی است که علیه امپریالیسم، بورژوازی بزرگ، لیبرالها و فئودالها مبارزه می کند." خود آنها اعلام کرده بودند که موضع ضد امپریالیستی از خصلتهای انقلابی است. با همین حرفها از سیاست ایران در قبال امریکا حمایت می کردند و حال از رابطه حرف می زنند. اگر امروز از قطع رابطه با امریکا زیان می بینیم، آن زمان هم زیان دیده ایم. سازمان،به ضد امریکایی بودن ایران اعتراضی نکرد که هیچ، بلکه حمایت هم کرد.
آقای نگهدار! اگر به نقد صادقانه ی سیاستهای گذشته ی سازمان،مهاجرت به شوروی، استفاده ی ابزاری از نیروهای چپ، قتل عام هزاران ایرانی در شوروی و سیبری و بسیاری اقدامات دیگرتان پرداختید و ثابت کردید که از جان مردم بی گناه به عنوان سپر دفاعی برای حفظ خود و پیشبرد سیاستهایتان استفاده نکرده اید، آن وقت دلسوزی و اصلاح طلبی تان برای ایران و مردم ایران، به من ثابت می شود.
از نامه که بگذریم؛ به قول آقای دوستدار:" جنگ خیلی وقت است که شروع شده... " نهایت سادگی است اگر فکر کنیم اوضاع مان بعد از جنگ از این بهتر می شود.تعدادی خوش باورانه از بهتر شدن اوضاع ایران پس از جنگ حرف می زنند و تعدادی هم چقدر ساده لوحانه فکر می کنند. بيست و دو به در را بخوانید! و من بر آینده ی ایران و مردم اش بیمناک ام.پيشنهاد ضد جنگ را هم ببينيد.
* قسمتی از نامه ی آقای نگهدار.
مکتب نرفته، استاد شده ایم.
مثل اینکه مردم دوست دارند خودشون رو گرفتار کنند.فرصت طلبها هم یه چیزایی درست می کنن و سر مردم رو گرم می کنن.آخه من نمی دونم ماها دیگه چه نیازی به کلاسهای بازیگری داریم.ایها الناس! پولهاتون رو الکی هدر ندهید.از شما که پولهاتون رو با تمام نیرو پس انداز می کنید، حرص می زنید و همه رو فدای پول می کنید بعید است که گول این آگهی ها رو بخورید. وقتتون رو برای دوره های بازیگری هدر ندهید.همه ی ما بازیگران قهاری شده ايم!
نمایشگاه توانمندی های روابط عمومی های کشور
این نمایشگاه 5 الی 8 اسفند ماه در محل نمایشگاههای بین المللی تهران برگزار می شود. جشنواره ی نمایشگاه هم روز پنج شنبه اجرا می شود.برای اطلاعات بیشتر اینجا و اینجا را بخوانید.
صحنه ۲
_ آقایان، لطفاً وقتی در تاکسی می نشینید، چرت نزنید. فیلم بازی نکنید که خوابید.اگر هم خسته اید و خوابتان می آید، مدام خودتان را روی خانمهای بغل دستی ولو نکنید... ناسلامتی شما مرد هستید!
صحنه ها هر روز جلوی چشمانم رژه ی زجر آور می روند! امروز هم آنقدر زجر کشیده ام که نمی توانم در موردش حرفی بزنم،تنها، یک مثال آوردم تا خودتان حدس بزنید از چه حرف می زنم. تازه، این خوبترین نمونه اش بود. دوستی می گفت تو ضد مرد هستی و بارها و بارها این جمله را بر سرم می کوباند، اما من نه ضد مرد هستم و نه می خواهم از خانمها حمایت کنم. خوب می دانم گاهی خود خانمها مقصر اند؛ اما کسی که می خواهد بدون غرض به راهش ادامه دهد هم با سد مواجه می شود، با سد سایه ها. گاهی آنقدر سایه ها با منطق ام بازی می کنند که بگویم از هر چه مرد، بدم می آید _ و چه خوش باورانه نام خود را مرد گذاشته اند _ هنوز هم استثناء هایی هستند و گرنه چیز دیگری می گفتم!
صحنه ۱
_ چند وقت پیش، توی یک کافی شاپ چند تا خانم نشسته بودند، کلی با هم و با صاحب کافی شاپ شوخی می کردند و می خندیدند. چرت و پرت زیاد می گفتند و یک بار از همه بدتر! که چی؟ من نمی دونم! و من هم تنها توانستم از سر شرم لبخندی به دوست ام تحویل دهم، خدا خدا می کردم این حرف خانم را نشنیده باشد.(اما خواهش می کنم فکر نکنید که نیاز بود تمام هوش و گوش رو بسپاری بهشون تا حرفاشون رو بفهمی، نه، اینقدر صداشون بلند بود که نیازی به این زحمتها نبود.) ارزش، چیز ِ مفتیه، نه؟! خانه ی سياه را بخوانید!
_ توی تاکسی، وقتی گوینده ی رادیو می گه:" زنان به دلایل اجتماعی، اقتصادی و ... بیشتر از مردان در معرض بیماری ایدز قرار دارند..." داغ می کنم، خودم رو جمع و جور می کنم و تیر نگاه راننده ی تاکسی از آینه، چشمانم را کور می کند.
_ هوس کرده بودم پیاده روی کنم؛ توی خیابان شریعتی، دو تا خانم با هم دعواشون شد. هر دو از ماشینهاشون پیاده شدند و با هم گلاویز شدند! باورتان می شود؟ سایه ها همه جمع شدند و هر کدام، یکی از خانمها رو تشویق می کرد. روسری ها از سرشان افتاده بود و ناخن و دندان شان هم خوب کار می کرد، بهتر دیدم در بین نگاههای تمسخر آمیز سایه ها خودم رو گم کنم.
_ بعد از کلاس، دو تا دختر رو دیدم با آرایشی عجیب. سن شان حدود بیست بود.یکی، به طرز فجیعی تلو تلو خوران راه می رفت و دیگری در پی شکار؛ البته نمی دونم اینها سایه شکار می کنند، یا سایه اینها رو! یه خانم مسن پشت سرشون هی می زد به صورت اش و می گفت:"وای اینا چرا این شکلی ان؟ " کمی جلوتر سه تا پسر هر هر می خندیدند. از کنارشون که رد شدم، گفتن:" می بینی، هم جنس تون رو می بینی ؟ دخترند ها! نه، دختر نیستند... " و باز هم، خارش را!
ايست
بعضی از آدمها مثل کوچه هستند. از اون کوچه های طولانی که این طرف و اون طرف اش دو تا جوی بزرگِ، با درختهای قدیمی و تنومند، خونه هایی شیک دارند با آدمهایی شیکتر. وقتی داری از صدای جوی آب و پیاده روی و حال و هوای کوچه لذت می بری و با خودت فکر می کنی از اینجا می شه به هر جای دنیا سرک کشید و حظ برد؛ یه دفعه می بینی کوچهِ بن بستِ!
امنيت، سيری چند؟
از طنین قدمهایش هم می ترسد، دلش می خواهد آرام قدم بردارد اما باید زودتر از این دشت پرهراس خلاص شود.با دیدن هر سایه ای انگار چیزی جلوی نفس کشیدنش را می گیرد و قلبش تند تند می زند.در آن تاریکی کورسوی امیدی هم نیست.
باز سایه؛ نزدیک تر که می آید خوشحال می شود، به قیافه و محاسن اش نمی خورد سايه ی بدی باشد.می خواهد آدرس خیابان اصلی را بپرسد، دلش را می زند به دریا.دهانش را که باز می کند کوره ی چشمان سايه را می بیند، آتش می گیرد و سايه آهسته می گوید:" جیگرتُ "
انجمن حمايت از کودکان کار
این گزارش از همان انجمنی است که ماهها پیش تنها به شماره ی تماسشان اکتفا کردم و از سر بی حوصلگی چیزی ازشان نگفتم.فکر کنم گزارش تا حدی گویای وضعیت انجمن باشد و مهمترین چیزی که فکرم را مشغول کرده بود و با یکی از دوستان در موردش بحث می کردیم مکان انجمن است که من می ترسیدم تنهایی آنجا بروم! آدرس انجمن را می نویسم؛ اگر کسی قصد رفتن داشت، من هم همراه هستم!
آدرس: خ مولوی، باغ فردوس، خ شهید اردستانی، کوچه احمد افتخاریان، بن بست دوم، پلاک 43. تلفن: 9_5576687
*
اینجا،
برای از تو گفتن
مرا کم است.
دنیا،
برای با تو بودن
مرا کم است.
*به بهانه ی ولنتاين
سپندار مذگان ولنتاين ايرانی ها
شاید خنده دار باشد، اما
شاید خنده دار باشد، اما چند روز پیش که آزاده عکس کودکیم را خواست و باز به عکسم نگاه کردم، دلم برای خودم سوخت! نمی خواهم اینگونه کنار پلکان دنیا به خواب بروم.
از آرزوهای محال حرف نمی زنم، حتی نمی خواهم تمام نفسهای روز را تجربه کنم، فقط و فقط سهم خودم را می خواهم، همین! بهانه هم برای زندگی زیاد دارم؛ نمی خواهم بی تفاوت از کنار نگاههای ترک خورده بگذرم، می خواهم تا آنجا که توانم می رسد این نگاهها را سیراب کنم.به هر حال تصمیمم را گرفتم، برای مبارزه، برای به دست آوردن آنچه که روزی برایش تلاش می کردم!
از کرامات حس ششم
قابل توجه بعضیها:
کادو گرفتن از استاد هم عالمی دارد!
پ.ن.اینها،اصولاً فضولی نامیده نمیشوند،تنها اشارات حس ششم اند.
پرده ی آخر تگرگ، کوچ تو بود و بغض برگ*
وقتی مشتاقانه برای یاد گرفتن مسئله های شیمی به دانشگاه شریف می رفتم ناگهان با اعلامیه ی فوت اش مواجه شدم.رضا کلانتری که مدال نقره ی المپیاد جهانی شیمی را آورده بود.یک ترم پزشکی خواند و نهایتاً شیمی را انتخاب کرد،اما زمان زیادی نتوانست به رشته ی مورد علاقه اش بپردازد. همسن خودم بود.به گفته ی پزشکان سکته ی قلبی علت مرگش بوده! چند سال از رفتنش می گذرد و صدای گریه های مادرش هنوز در گوشم است.خواستم چیزی از او نگویم اما این مدت بارها به یادم می آمد.هر وقت در گلستانه ی شهرام ناظری را گوش میدهم به یادش می افتم و فاتحه ای می خوانم. رفتنش، ناخواسته مرگ را برایم خوشایند کرد.روحش شاد.
*بابک صحرايی
هوايی مست ترديد
تمام احساسم را از دست داده ام.دیدن افرادی که دوستشان داشتم کاملاً برایم عادی شده،حسی که زمانی ازش متنفر بودم.فقط از روی رفع مسئولیت گاهی به حرفهای دوستانم لبخند می زنم و خیلی از حرفهایی که برایشان میگویم برایم مفهومی ندارند.مثل مجسمه شده ام،دیگر شوری نیست که دیوانه وار بر قفس تنم بکوبد.همه چیز برایم کلیشه شده،همه چیز...راه رفتن زیر بارش برف و گوله برفهایی که به سمتم پرتاب میشد هم،هیچ تأثیری در برانگیختن احساساتم نداشت، پیشتر ها برف دنیایی داشت برایم.گم شده ام؛ نابترین لحظات زندگیم بیهوده تمام می شوند و من مانده ام با شانه هایی که از تنهایی در خود می لرزند.شدیداً به هوای تازه نیاز دارم اما دریغ...
شانه ها شهبالی که نه پرواز را سزد
و نه آرزوی پرواز را
و امید دیگر نه صدرنشین صحن وصال
که مترسک دستخوش ِ کلاغان،
ناخواسته تمام شدن
تقدیری است باید
دل بينا
بالاخره،بعد از یک هفته،کمی از اسارت بیرون آمدم.فقط چند ساعت آن هم با کمک مادرم توانستم دوستانم را ببینم.بازیگری هم به شدت برایم سخت بود،هنوز هم مغزم تیک دارد.همه ی کتابهایی که برای این دو هفته خریده بودم مانده،هر چه خواندم دیگر یادم نیست.
این آهنگ بدجوری من رو یاد استادم _ آقای بختیاری _ انداخت.دلم رو زدم به دریا به دیدنشون رفتم.بعد از سلام اسمم را که گفتم،گفتن:هان،محمدی!سر نمی زنی،بی معرفت شدی. گفتم:شما درست می گین من خیلی بی معرفتم،اما سازم هم مدتهاست با من راه نمیآد اونم بی معرفت شده.گفتن:اون بی معرفت نشده،دیگه دلت،دل نیست!
جمله سازی و دنیای ناشناخته ی بچه ها
پارسال چند سری از جمله سازیهای کلاس اولی ها به دستم رسید.بار اول و دوم بدون توجه جمله ها را می خواندم و کلی می خندیدم بعضی از جمله ها در نوع خودشان واقعاً جک بودند. البته خیلی ابتکار به خرج می دادند،نه مثل من؛ کلاس سوم که بودم هر وقت نمی توانستم با کلمه ای جمله بسازم می نوشتم :من معنیِ .... را از معلمم پرسیدم. بعدتر که کمی دقت کردم فقر بچه ها خیلی خودنمایی می کرد.آنها در قیامدشت زندگی می کردند، اکثرشان مهاجر بودند و وضع مالی خوبی نداشتند.همچنین استفاده از کلمات ترکی،ذکر مسائل روزمره در خانه و مدرسه،تکیه کلامهای برنامه های طنز هم کاملاً مشخص بود و البته خیلی از آنها حتی فحش و کلمات زننده را در جمله هایشان به کار می بردند.
خلاصه،اینها همه باعث شد که برای دیدنشان مشتاق شوم.قرار شد در جشن پایان حروف الفبایشان شرکت کنم.آن روز همه لباسهای نو تنشان کرده بودند مثل روزهایی که به عید دیدنی می روند.کت و شلوار عباس که به تنش بزرگ بود و البته هدیه ی کمیته ی امداد.پای آش و لاش شده ی پسر دیگری که از کفش تنگ اینطور شده بود،صحنه ی راه رفتنش به آن سختی، آن هم برای بچه ای با جثه ای ضعیف و کوچک واقعاً ناراحت کننده بود تنها کاری که آن موقع توانستم برایش انجام دهم این بود که پشت کفشش را بخوابانم. موضوعی تکراری است اگر بگویم زنگ تفریح چیزی نداشتند بخورند و چشمشان به دست بچه های دیگر بود، اما سوءاستفاده ی جنسی یکی از سال پنجمی ها از دو تا کلاس اولی تنها برای یک بسته ی بسکویت و خیلی موارد این چنینی که قبلاً شنیده بودم و اینکه هیچ کاری از دستم برنمی آمد تا برایشان انجام دهم برایم زجر آور بود.
امسال دوباره جمله سازیهایی از بچه های جدید دیدم، اما هیچ کدام را نخواندم.هنوز قیافه ی نحیف فرشید و عباس،آرش که شنیده بودم حسابی از دست نامادری اش کتک می خورد،محمد که روز جشن همه ی خوراکی ها را برای خواهر و برادرش برد و حسن که شنیدم یکی از قربانیان جنایات بیجه شده جلوی چشمانم است.به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نمی توانم معلم خوبی باشم،چون ذهنم گرفتار مسائل حاشیه ای می شود نه درس دادن.
|