bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 3.2

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

حجاب نمره ای!

عجیبه، امتحانی که فکر می کردم خوب داده باشم پایینترین نمره ی کلاس شدم.بعد از کلی پرس و جو فهمیدم که حجاب داشتن هم نوعی فعالیت کلاسی محسوب می شده! باورش برام سخته. اگر استاد مربوطه می گفتند که چادری بودن نمره داره،یه فکری به حال خودم می کردم.مثل اینکه اون بیانیه ای که بسیجیهای دانشکده نوشته اند به طور پنهان و به تدریج داره کار خودش رو می کنه.وقتی اونها به رئیس دانشکده ایراد گرفتند، اساتید محترم هم یه کمی به خودشون اومدند.حسابشو بکنین استادی که توی ماه رمضان یادشون می ره خلال دندان رو از دهانشون بیرون بیارن و همیشه مثالهای درسی شان از مدل آرایش و نوع لباس زنان است _ و انصافاً که از زنان هم بیشتر اطلاعات دارن _ یه دفعه تغییر رویه می دن و می گن خانمهای محجبه و چادری پاک و معصوم اند و کلی تحویلشون می گیرن و نوع مثالها هم تغییر می کنه.وقت انتخاب واحد هم که میرسه،آدم دلش می خواد پسر باشه که خانمهای آموزش یه کم دمش رو ببینن و تحویلش بگیرن. چه دنیایی شده! حالا می فهمم حرف استاد خالقی رو که می گفتند:"واقعاً دلم به حالتون  می سوزه، با چه دل خوشی اومدین این رشته، با چه امیدی؛کسی که میاد اینجا فقط باید برای دل خودش اومده باشه." و من هم چقدر به خودم افتخار می کردم که از رشته ی مهندسی کشاورزی انصراف دادم و اومدم رشته ی ارتباطات. الآن هم راضیم، فقط این مسائل هر روز مثل پتک می خوره توی سرم.اینجا هر کسی باید به فکر خودش باشه، پارتی نداشته باشی،چاپلوسی بلد نباشی پرت میشی بیرون. یادم باشه که من حجاب ندارم پس دل هم ندارم.

کانديدای رياست

حدود سالهای 1324 که بازار حزب بازی در ایران رواج داشته،عده ای از مردم کرمانشاه هم یه حزب تشکیل داده بودند به نام "حزب خران" که شعارشان " ما بار می بریم ولی سواری نمی دهیم." بوده؛ برای انتخاب رییس حزب بین دو نفر مسابقه ای برگزار می کنند و هر کدام برای اثبات خريتش جمله ای می گويد.اولی گفته بوده:"روزی به حمام رفتم وقتی می خواستم بروم زیر دوش،دیدم کلاهم روی سرم است." و دومی:"روزی که من به حمام رفته بودم وقتی خواستم پاهایم را سنگ پا بزنم دیدم جورابهایم را درنیاورده ام."


یاد هفته ی گذشته افتادم که امتحاناتم پشت سر هم بود، به اندازه ی کافی نخوابیده بودم و بی خوابی حسابی روی مشاعرم تأثیر گذاشته بود.یه دفعه کلی دنبال عینکم گشتم بعداً دیدم روی چشامِ، یه بار هم رفتم زیر دوش،آب رو که باز کردم یادم افتاد عینکم رو از روی چشام برنداشتم.


گفتم اگر حزب هنوز برقرار بود و با این اوضاع هر کی به هر کی حتماً من هم کاندید پست ریاست می شدم؛حداقل معاون رییس که می شدم!

هر آنچه به ديده زیباست به ياری خدا کرده ایم!*

سکانس 1 (خیابان)


شات 1: صورت دختر (Close up)


شات 2: دو پسر در حال گفتگو


_ دختر رو ،چه نازه! پسره عجب تيکه ای گير اورده!  


سکانس 2 (در جمع دوستان)


شات 1: صورت پسر Close up))


شات 2: دو دختر در حال زمزمه ی در گوشی


_ پسره چه خوشگله اون وقت دختر رو...ایش...خدا شانس بده!


 


*اين عبارت،ابتدای تيتراژ سريال «سايه ی آفتاب»  آمده.

اشتباه محض


سازمان حفاظت محیط زیست، حدود ماههای فروردین یا اردیبهشت 83 یک فراخوان داشت با عنوان مسابقات عکاسی دیجیتال از طبیعت. من هم به یکی از دوستانم که عکسهای زیاد و البته زیبایی از طبیعت داشت پیشنهاد کردم که در این مسابقه شرکت کند. دبیرخانه مسابقات خواسته بود عکسها را بر روی سی دی کپی کرده به همراه یک فایل دیگر که مشخصات عکاس در آن قید شده باشد و همچنین یک قطعه عکس پرسنلی از عکاس. دوستم وظیفه ی این کارها را به من محول کرد. من هم تمام و کمال کارهای گفته شده را انجام دادم و با پست سفارشی به سازمان فرستادم. بالاخره بعد از کلی پیگیری، چند روز پیش یه نامه واسم اومد که نفرات برگزیده انتخاب شده و نتایج در سایت سازمان اعلام شده است و نمایشگاه آثار برگزیده از 15 تا 25 دی در خانه عکاسان ایران برگزار خواهد شد. خب اسم دوستم در بین اسامی برگزیده نبود و از آنجایی که به دلیل امتحانات سرم حسابی شلوغ بود، نخواستم به نمایشگاه بروم. امروز دوستم رفته بود و یکی از عکسهایش را دیده بود اما به نام من! اشتباه فاحشی است. فکر کنم آنها فقط عکسها را دیده اند و نامی که روی پاکت پستی بوده. یعنی حتی عکس عکاس را هم نگاه نکردند، که فرق دختر و پسر را تشخیص بدهند! حالا حسابی اعصابم خورد شده، برای اثبات حرفهایم هر طور شده باید دنبالش را بگیرم، اگر شده درسهايم را هم پاس نکنم. دقيقاْ همان عکسی که من کلی رويش تأکید داشتم، انتخاب شده.اينها کلی سوء تفاهم ايجاد ميکنه.خیلی حس بدیه، عذاب آوره، خدا خودش ميدونه که هیچ قصد سوئی نداشتم. آن وقت این هم نتیجه اش!

محال

پيشرفت تکنولوژی در دانشکده علوم ارتباطات؟!


دغدغه هايی برای دانشکده علوم ارتباطات

چه بی اندازه دلم تنگ است

و باز هم حدود دو ساعت از وقتم رو به پاش گذاشتم. وقتی که این روزها بد جوری بهش احتیاج دارم. همراهی بغضها و اشکها. نمیدونم چرا سیر نمیشم از دیدنش، هیچ وقت برام عادی نشده تا از روی سرگرمی ببینمش، همیشه یه چیزایی ازش کشف میکنم.حداقل همون رابطه ی خواهر و برادریش که این روزها خیلی کمرنگ شده مجذوبم میکنه! بچه های آسمان!


 


_ علی! ما وضعمون خوب میشه... اگه یه مدت اینجوری کار کنم،... یه کمد میخرم،یه اتو واسه مادرت...


_ یه کفش هم واسه زهرا بخر.


...


 


_ آقا اجازه! ما خیلی خوب میدوییم،قول میدیم برنده شیم. آقا! تو رو خدا!


...


 


_ آقا! ما سوم شدیم؟


...


 


و دگر چه؟ و دگر که؟ و دگر کجا؟


 

پ.ن.

گفتم: چند وقتی است که بعضی از دوستان از دستم ناراحت میشوند. دوست عزیزی گفتند:" اگر یکی بهت گفت:خر، اعتنا نکن.اگر یکی دیگه هم گفت بازم اعتنا نکن ولی اگه شخص سومی باز این را گفت برای خودت یک پالان سفارش بده. " خیلی ممنون دوست عزیز از این راهنمایی ات.


من از بازیگری و چاپلوسی متنفرم! ولی از آنجا که هیچ کس وقت رفتنش را نمیداند و من هم استثناء نیستم، هر کسی از دست من ناراحت است لطفاً بگوید.

ايمان و خشونت

چند نظر در مورد ايمان و خشونت، ميتوانيد اينجا بخوانيدش.

جلوی صحنه


دیگر با دیدن این، حرفی برای گفتن میماند؟


خوب نگاه کنید. پشت صحنه ای در کار نیست. دیگر همه چیز رو شده است.


تا کی ذاتت را پنهان میکنی؟ ای دوزخ رنگارنگ!

فرهنگ لغت جدید

_ وای چه بچه ی نازی! اسمت چیه؟


_ بهنام


_ بهنام یعنی چی؟


_ یعنی به نام خدا!

خواهش

خواهش ميکنم اينقدر در وبلاگهايتان و در سخنانتان به آدم بی فرهنگ يا هر طور ديگری نگوييد دهاتی! 

بیقراریها

پارسال بم ، امسال تسونامی و سال دیگر؟


هر چقدر هم میخواهی به روی خودت نیاوری نمیشود.من هنوز در بم مانده ام.هنوز نتوانستم بفهمم چه بود و چه بر سرمان آمد.اصلاً بی تعارف من کجا درد کشیده ام! هنوز نتوانستم بفهمم چه بر سرشان آمد. هر چقدر ضربان قلبت محکمتر بزند و قفسه ی سینه ات را بفشارد، هر چقدر بغضت زیاد باشد که راه گلویت را ببندد و احساس خفه گی کنی، نمیتوانی بفهمی چه کشیدند. شما می فهمید؟ آقایان می فهمید؟


به او از پدرو مادرش چه بگویم؟ بگویم چه بر سرشان آمد؟ میتوانم بگویم در آسمانها هستند، وقتی چهره ی خاک آلودشان بر روی زمین هنوز در خاطرش پرسه میزنند؟ برایش چه موسیقی ای بگذارم وقتی آن فریادها و التماسها در لابلای ذهنش شیهه میکشند؟ میتوانم بگویم خوب بخوابی وقتی آن کابوسهای شبانه رهایش نمی کنند؟ چه بگویم؟ هنوز هم باید به او بگویم باید در آن خانه های به ظاهر فلزی زندگی کنی. افسار ذهنم پاره شده، نفسهایم از این عادتها رَم کرده؛ بم زنده است یا مردمانش؟ کدامشان؟ دست بردارید از این شعارهای ادبی. پس کجاست آن گامهای صادقانه ی تان؟  


من هنوز در بم مانده ام و فاجعه ی عظیمش!


مسئولان هنوز در بم مانده اند و فاجعه ی عظیمشان!


 


کليپ  بم زنده است