درد در عالم ار
درد در عالم ار فراوان است
هر یکی را هزار درمان است؟!
پ.ن.سنائی هم،چه دل خوشی داشته ها!
بزرگداشت دکتر کاظم معتمد نژاد
دوشنبه،بزرگداشت دکتر معتمد نژاد بود.بیشتر دوستان در تکاپو بودند برای دیدنشان؛اما چرا من امروز اصلاً پام رو توی دانشگاه نذاشتم؟! بگی،نگی خوشحالم از این جهت که تازگیها از اساتید در زمانی که زنده اند و حضور دارند تجلیل می شود،نه بعد از فوتشان.
خودکم بينی
تابستان که فیلم مهمان مامان رو دیدم،به ذهنم رسید یه تحلیل سیاسی از فیلم بنویسم.احساس می کردم مثل فیلم اجاره نشینها_ که به نوعی اوضاع سیاسی ایران را نمایش داده بود _ باشد.از تیتراژ فیلم شروع میشد که از خانه های بالا شهر بود،تا انتهای فیلم که شب،همه به خواب می روند،فضا تاریک تاریک است و گربه به سراغ ماهی می آید.اینها را می شود ربط داد به مسائل سیاسی و به نوعی با دید دولوز،فیلم را تحلیل کرد.البته چندین بار فیلم را تماشا کردم تا توانستم ربطش بدهم.اما،از آنجایی که در اینگونه موارد،خود کم بینی دارم؛عطایش را به لقایش بخشیدم و صدایش را هم در نیاوردم.نمیدانم،فکر می کردم تحلیل درست نباشد.چند وقت پیش،در کلاس فلسفه ی سیاسی،استاد،با همین دید، تعدادی از فیلمها را تحلیل کردند،من جمله مهمان مامان.تحلیلشان خیلی شبیه تحلیل من بود،البته کاملتر.کلی سوختم! اگر اینطور پیش برود،افکارم حرام می شود.لطفاً،مقداری اعتماد به نفس!
بالاخره، تابلوی دانشکده علوم ارتباطات
بالاخره، تابلوی دانشکده علوم ارتباطات رو سر در دانشکده ديدم!
عليک سلام
آقای روشنفکر!
فکر می کنی اگر بارها و بارها جواب سلام ندهی
و سرت را پايين بيندازی
بر وجهه ی اجتماعی ات افزوده می شود!
انتقاد از صنعت هواپیمایی!
چند روز پیش یکی از استادها سر کلاس داشتند از صنعت هواپیمایی ایران انتقاد می کردند. می گفتند:"اگر بدونین هواپیماها چه تجهیزاتی دارند و خلبان ها چقدر مهارت،هیچ وقت سوار هواپیما نمی شین." بعد به شوخی در ادامه ی حرفاشون گفتند:" همه ی کسانی که سوار هواپیما می شن یه« مَم یکاد» به خودشون آویزون می کنند،تا سالم به مقصد برسند." یکی از آقایان هم خواستند ایراد استاد رو بگیرند گفتند: استاد«مَم یکاد» نه «لَم یکاد». داشتم فکر می کردم که بعضی از اساتید محترم چطور دکتری می گیرند؟ آن هم در چنین موارد جزئی ای؛آیه ای که در بیشتر خانه ها پیدا می شود و این روزها اگر از بچه ها هم بپرسی می گویند« وَ ان یکاد » و شاید آیه ی کاملش را هم از حفظ برایت بخوانند.
بيچاره ندانست که يارش سفری
بيچاره ندانست که يارش سفری بود.
شرطی شدن
هر وقت با مادرش صحبت می کند و جریان به جایی می رسد که مادر می گوید:"تو سِنَت کم است،نمی فهمی." بی اختیار می گوید:در سر عقل باید! این قضیه بارها و بارها تکرار شده.دیگر وقتی مادر در حرفهایش به "تو سِنَت..." می رسد،فوری مکث می کند و سکوت.
وقتی مادر با مادرش صحبت کرد و مادرش گفت:"تو بچه ای،نمی فهمی." بی اختیار گفت:در سر عقل باید! و مادرش با شور خاصی گفت:در سر عقل باید؟! آن وقتی که ما شعرهای پروین اعتصامی را استاد می کردیم،تو کجا بودی؟ و مادر فوری مکث کرد و سکوت.
عدالت؟!
از چند روز پيش وقتی توی روزنامه خوندم که نوزاد سی و پنج روزه قربانی کودک آزاری والدينش شده اعصابم خرده...آخه خدايا اون نوزاد رو آفريدی که فقط آزار ببينه و بميره؟اين چه زندگی ايه!
امروز تازه فهميدم وقتی آدم
امروز تازه فهميدم وقتی آدم دلش يه جای ديگه باشه،زيباترين،پولدارترين،با مطالعه ترين،روشنفکرترين،خلاصه کامل ترين آدم کنارش باشه،بازم دلش جای ديگه س!
آی آزادی...
1)
قصدم حمایت از کسی نیست.اما کمی فکر کنید که در این تاریخ بیست و چند ساله کدام رئیس جمهور یا کدام یک از سران درجه یک مملکت در سخنرانیشان اجازه ی نفس کشیدن به مستمعینشان می دهند؛چه رسد به شنیدن حرفهای رکیک!
2)
دلتان خوش باشد به نامزدهایی که تنها نامشان حکایتی بس عظیم دارد.دیگر رنگ این دموکراسی هر چند کم را باید به خواب ببینی!
3)
حرف زدن جرم است!
حتی اگر برای حرف زدنت مجوز داشته باشی؛
پس خفه شو،دانشجو!
تبلیغ و مرگ کالا!
دست اندرکاران امر تبلیغ سعی می کنند برای کالاها از کلمات و جملاتی استفاده کنند که نشان دهنده ی صفات و ویژگیهای آن نوع کالا باشد.مثلاً برای مواد شوینده:به سفیدی برف...یا نوشیدنی ها:خوش طعم و گوارا...
یه بطری نوشابه دیدم که روش نوشته شده بود:"چه گوارا!" با خواندنش وجود نوشابه را فراموش کردم و یاد انقلابی معروف چه گوارا افتادم،حتی به مارک نوشابه هم توجه نکردم.با این گونه تبلیغ ها،کالا در ذهن استمرار نمی یابد و رابطه ی میان دال و مدلول از بین می رود.در اینجا تبلیغ،کالا را تخریب کرده و اسطوره سازی می کند.