bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

بحران هاشور زدگی هايِ ذهن

کمی


        گسسته


کمی


        پیوسته؛


باز سر در گمی


        در میانگین پیراسته


        در حذف نمونه ی استثنائی


چارک اول داده ها را


                            _ انسانیتِ مجهول را _


باید نادیده گرفت؛


یا چارک سوم را


                            _دژخیمِ دلهایِ بیمار را _


؟ 


 


پ.ن.وقتی ثانیه هایت به قیمت طلا باشد و دو ساعتِ تمام از وقتت پوچ شود،باید چنین چرندیاتی هم گفت!

به خاک نشاندن اسطوره یا اسطوره سازی؟

در هر قوم و ملتی داستانها،مجسمه ها،صحنه ها و عکس های اسطوره ای زیادی وجود دارد.با اسطوره ها بسیاری از نمونه های اخلاقی چون شجاعت و جوانمردی و... نشان داده می شود.علاوه بر این اسطوره هم چنان با شکوه در ذهن مردم دورانها می زید و به فراموشی سپرده نمی شود.


در روزگار ما نیز اسطوره سازی ادامه دارد(درست یا نادرست). نمونه اش رزمندگان و بعضی ورزشکاران.


مدتی است عکس رزمنده ای را روی اتوبوس ها کشیده اند،همراه متنی برای گرامیداشت و پاسداشتِ شان:"یاد باد آن روزگاران یاد باد." چند روز پیش،چشمم افتاد به متن یکی از این اتوبوس ها.یکی از نقطه های "یاد" دوم نبود(پاک شده بود)! می شد این طور خواندش: "یاد باد ِ آن روزگاران باد باد".با دیدن چنین منظره ای،صحنه در نظر بیننده و سپس خواننده به شکلی ناجوانمردانه ختم می شود و چه گستاخانه و به روشنی اسطوره های پیشین را به هیچ می انگارند.به گمانم،به هیچ انگاشتن یعنی هستند اما چشمان ما آنها را نمی بیند، اما بر باد دادن یعنی به گونه ای نابود کردن که هیچ خاطره و مدرکی ازشان باقی نماند.جالب است که به یکباره با مقطعی پر از اسطوره و اسطوره سازی روبرو می شویم و به همان ناگهانی بر بادشان می دهیم.آن هم زمانی که هنوز هستند انسانهایی که با جنگ زندگی کرده اند و آن را از نزدیک لمس کرده اند.آه! که چه زود دست به کار شده اند...به انسانها پرو بال می دهند،بالی خیالی و به پرواز وادارش می کنند،جز نابودی چه انتظاری از این پرواز می رود.باید عادت کنیم به این،به اوج رساندن ها و فرو کاستن ها.


 

بهيموت

سالها عروسک های کاغذیت را


به جان خریدم


تا این گونه بر بادم دهی؟


مرا هیزم لاشه هایی می کنی


که نطفه ی نگاه های به تاراج رفته بودند.


باشد تا خاکسترم جسارت کند


و بر گیسوی سپید این خاک کهن


حیاتی بخشد؛


ای معشوقه ی باستانی!


 

يار دبستانی من...


این چند روز که در دانشکده های مختلف دانشگاه علامه به خصوص دانشکده علوم اجتماعی نسبت به وضعیت اخلاقی دانشجویان و اساتید،تحصن و اعتراضاتی بود، تمایل چندانی برای حضور در مراسم ها را نداشتم، ولی تمام اعلامیه ها و بیانیه ها را می خواندم و پی گیر اخبار و اطلاعات بودم.


چند روز پیش یکی از نشریه های دانشکده،اسامی دانشجویانی که بیانیه را امضاء کرده بودند، چاپ کرده بود.چند تایشان را می شناسم.از یکی شان پرسیدم دلیل کارش را و اینکه به نظرش چرا دانشجویان وضعیت اخلاقی خوبی ندارند،برایم بگوید.نگاه چپی انداخت و رفت.یعنی اگر دلیلش قانع کننده بود باید این گونه رفتار می کرد؟در تحصن های پیشین هم از نزدیک رفتارشان را دیده ام.بعضی مواقع آدم از عاقلان(!)هم نا امید می شود.


راستی،این توصیف ها شما را یاد چه نظامی می اندازد:


"اصل تنوع عقاید و شیوه های زندگی را زیر سؤال می برند.طرفدار ایدئولوژی حاکم اند و آنچه را باکلیت این ایدئولوژی سازش نداشته باشد،از میان می برند.نوعی روحیه ی مذهبی بینشان حاکم است و کسانی که از این اصول اخلاقی پیروی نکنند گناهکار به شمار می آیند.اصول اخلاقی در نظرشان مطلق و عینی است.دموکراسی را ستایش کرده و استبداد را مورد نکوهش قرار می دهند.اعتقادشان بر این است که مردم مصلحت واقعی خویش را تشخیص نمی دهند،ما(گروه حاکم) نماینده ی منافع راستین هستیم."


این عقاید مرا به سمت نظام توتالیتریسم می کشاند تا حکومت دموکراسی."ده فرمان" موسولینی یادتان است،یکی از ده فرمان این بود:"باور کنید،اطاعت کنید،جنگ کنید."


خلاصه اینکه بسی خوشحال و خرسندم از نظام پنهان توتاليتريسم در افکار برخی دانشجویان و شاید هم...!


 

احترام روشنفکرانه!

وقتی در جمع دوستان،برای خنده حرفی بزنی و کسی نخندد و دستت بیاندازند،کلی خیط می شوی،شاید هم به دل نگیری و موضوع خاتمه پیدا کند.اما وقتی آن فرد،استاد بزرگواری باشند و مخاطب هم دانشجویان،آن وقت هم می شود به سادگی از کنارش گذشت؟ وقتی استاد برای زنگ تفریح دانشجو جملاتی به مزاح بگوید آن هم با کلی احساسات و لبخند به رویش دریغ شود و حتی مسخره هم بشود چی؟دلم از این بی حرمتی ها می گیرد و از آن بیشتر برای غرور خرد شده ی استادم.ماها چقدر ادعای روشنفکری داریم،چقدر حرمت نگه می داریم و چقدر انتظار احترام داریم،نه!

روزهايی که می گذرد...

گفت:احوالت چطور است؟


گفتمش عالی است.


مثل حال گل!


حال گل در چنگ چنگيز مغول!


(قيصر امين پور)

آفتابگردان


می درخشی


و چهره ام سر می خورد


روی ِ امواج ِ تابان ِ نگاهت.