شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




رفتن


می گویندت ساده و بی پروا


ابرهای گذرا


وقت رفتن را

باور کنم؟


در رکود ماندنم


عاشقانه خواندنم


بی تو سرد و ناخوشم


با کلامی اینچنین سوزاندنم


در فراق و دوریت،خوبم!


دیگر تهی از وجود خویشتنم


 


"مرگ رویاها"یش و "خداحافظ"ش درونت را می لرزاند.دیگر باید باور کنی که انسانِ خداییِ زمینی ای وجود ندارد.باز هم تحمل؟ اما؛اما،خدا هست.

تغييرات ناگهانی

.تغيير قالب،توفيق اجباری بود:)


.موزيک جديد هم،ياد آور خاطرات فراوانی است برايم.ساعت ها با اين آهنگ زنده گی کرده ام. از پيش قصد داشتم بگذارمش که تازه موفق شدم:)

هویت قاب کرده ی سر چهار راه


ایستاده،همچون بتی زیورآلود


تا چشمان هرزه


و گاهی پرسش گر را بخرد،


                                   در ازای هویتش!


و در این میان سهم من،


                                   یأسی عمیق از زن بودن،


                                   در هجوم همهمه ها ذوب شدن،


                                   و گریختن در بهت خیابان.


Captivation or shift


شیفت ِ ـ گیِ ـ به تو


شیفت ِ ـ گیِ ـ بی تو بودن است.

سفر...

ساحت چشمانش را نگر!


چه مشتاقانه


دعوتت می کند برای سیر درون،


و چه ملتهبانه


می خواندت برای حضور.

دیروز،به علت نبودن پل هوایی

دیروز،به علت نبودن پل هوایی مجبور شدم از بلوار وسط خیابان رد شوم.خطرش را به جان خریدم،اما،تا ساق پایم در گل فرو رفتم.نمی دانم،آنجا چمن بود یا باتلاق!گویا،شهرداری برای آدم هایی چون من تله کار گذاشته است،آن هم چه تله ای.در هر صورت به طرفداران محیط زیست اعلام می کنم که برای از بین رفتن باتلاق های ایران زیاد نگرانی به خرج ندهند،در تهران به وفور، آن هم از نوع گاو خونی اش یافت می شود.خلاصه اینکه،بعد از این اتفاق، تازه معنی آن ضرب المثل(مثل...ی که در گل گیر می کند)را فهمیدم.اما به سرعت اعتماد به نفسم را به دست آوردم و با خوش تیپی تمام به خانه برگشتم:)

معرکه ی تراژدی

شب زخم دار فرا می رسد،


ستارگان نیز از شب خسته اند.


افسار سهم من پاره می شود،


می خواهند خاستگاه ناچیزم را تسخیر کنند،


مصیبتی مطلق؛


و باز هم رسم کذایی


نَفَس کُشی.


در می گذری...

هر بار که در عزلت دل


يادواره اش را دوره می کنم،


به تمامی،تمام می شوم


تکيده تر از آنم که به والا تباری اش دست يازم.


با شکوه تر از من را سزاست.

شیء وارگی

با نام کسی که خیلی دوستش دارید،چه می کنید؟


نامش را با خط خوش می نویسید،قاب می گیرید و جایی نصب می کنید که هر لحظه جلوی چشمانتان باشد،یا نامش را بر روی قلبتان حک می کنید تا همیشه در ذهنتان مرورش کنید و همواره همراهتان باشد؟


امروز،یه تاکسی دیدم که روش نوشته شده بود،"فقط خدا".آن هم روی در صندوق عقب! به راستی،اگر کسی را دوست داشته باشیم،این گونه با نامش رفتار می کنیم! نمی دانم،نوشته های روی ماشین ها چه می خواهند بگویند؟اصلاً این کار،اعتبار بخشی به ذات است یا جعل ذات؟ به گمانم،این راه و این راه ها،تنها ابلاغ کلمه است نه معرفت به نفس وجودی خدا یا هر کس دیگری که نگاشته می شود.


یاد چون می کنمت


خیره می ماند چشمانم


نگه من سوی تو است.


                                (نیما یوشیج)

بی تو ماندن...

                                                           با الهام از شعرش و یادش


بی تو ماندن شرح داغ انتظار


من تهی از زندگی و بی قرار


می نشینم منتظر در هر بهار


بی تو اما سردیِ ساز و سه تار


سرخوشی و دل خوشی ها سایه وار


در نبودت نقش غم ها ماندگار

فصادِ دختر


صادِ پسر بودنت ،


شود شود ، می شود برایِ من


سوادِ جدیدِ خطر کردن ،


دخطر ماندن.

ترنم مه آلود عشق

اگر بناست موسیقیِ بی پروایت در زندگیم نواخته شود،لحظات زندگیم در تب و تاب سپری شود،چشمانم زینت قاب پنجره بماند،و تو با آرامش،اندیشه هایت را پرواز دهی و به اوج برسی،همین ام بس! هر چند بر وجودم سنگین می آید،اما تو هم برو...

چه حسِ بدیِ وقتی نسبت

چه حسِ بدیِ وقتی نسبت به یک نفر هیچ احساسی نداشته باشی،اون وقت طرف فکر کنه که خیلی خوشت میاد ازش.هر وقت می بینتت به دوستانش هی نشونت بده،سنگینی نگاه ها روی سرت آوار بشه.بدتر وقتی که،هر جا میری می بینی اونم همون جاست.بدترش، اینه که واست قیافه هم بگیرن!چه اعتماد به نفسی که ندارن!

هر دم با تو

آرزويی برای يگانگی،


وگره می زنم رشته ی قلبم را به ضريحت؛


همين ام بس،


ديگر شوقی به برآوردن حاجتی نيست.