bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

ناگفته ها...

آن روز را به ياد می آورم که،


فريبت می دهد تقدير يا تدبير؛


می گذری


نه با يقين،


با حيرانی ، با تسليم.


دريغا که ديگر ماندن را چاره ای نيست.

تلنگر

یه وقتایی با صحنه هایی در زندگیت روبرو می شوی که هر چند از نظر دیگران کوچک و ناچیز است ولی دگرگونت می کند. وقتی با اعتماد به نفس به جلو می روی و به خودت غره می شوی، با یک تلنگر ساده و ناگهانی به خودت می آیی و می فهمی که چه دنیای ناچیز و پوچی برای درونت ساخته بودی. یه تلنگر، فقط با چشمان معصوم و پاک یک کودک.


می گه:" یه شعر برام بخوون." فکر می کنی و با یادآوری یه شعر دوران کودکی می خواهی نطقت را شروع کنی. ناگهان می فهمی که تمام شعرهایی که در مغزت ذخیره شده یا" بابا" داره یا" مامان" و آن وقت است که  به تمام آموخته هایت شک می کنی، متوقف می شوی، آب می شوی، فقط با چشمان معصوم و پاک یک کودکِ يتيم.


 

در سايه‌ی اکثريت های خاموش

ديروز، در تاکسی يک مکالمه شنيدم.


اولی گفت: جعبه‌‌‌‌ی اين ابزار خيلی قشنگِ، حيفِ ببريمش سر کار.


و دومی: حيف از پولی که به پاش داديم.


يکی نبود، بگويد: حيف از خودِ خودتان، که در فراموشيِ محض فرو رفته، که حتی در همين اعمالِ کم و کوچک هم يادی از خودتان نمی کنيد.


پ.ن. عنوانِ اين يادداشت، نامِ کتابی ست از " ژان بودريار ".

ناگفته ها...

نم نم می بارد باران،


بر دشتِ غبار گرفته‌يِ ذهنم؛


تا برويند انديشه های نو.

ناگفته ها...

ديدگان را به وجد می آورند،


درخششِ الماس هايِ پائيزی


با تلألؤ خورشيد.

به رنگِ...

دوستی می گويد:" اينقدر اين کتاب های قرمز را نخور، نقرس می گيری و مانند دايناسورها منقرض می شوی"، و در جوابش می شنود:" برايِ بيدار شدنِ ابرهای خفته‌ی ذهن، چه باک از منقرض شدن."


در نظر من، اما، رنگ اين کتاب ها قرمز نيست، توقف نيست، ترس و نزديک نشدن نيست.هيچ رنگی نيست و شايد مخلوطی از همه‌ی رنگ ها باشد.می خواهم رنگش را "سيال" بنامم. 

" اتاق روشن " يا تاريکِ ذهن

پيش تر،خواندن کتابِ" اتاق روشنِ "رولان بارت نجاتم داده بود.نجات از يک سو نگری، از يک بعدی بودن و کيش و مات شدن در دنيای عکس ها و رفته رفته در تمام آنچه که در اين دنيای فانی و زودگذر به چشم می آمد و نمی آمد.


اکنون، در دوباره خوانی اش، دچار رخوت شده ام. دچار همان"باغ زمستانيِ" بارت." گم گشته در اعماق باغ زمستانيِ "دنيا و ديدن چهره های مبهم و رنگ باخته.دچار همان نوميدی غم باری که بارت در عکس های مادرش تجربه می کرد.


" اتاق روشن ـ رولان بارت ـ ترجمه‌‌‌‌‌ی: نيلوفر معترف "

نوسانِ ذهن

" ايستادن روی پنجه ها ،چرخيدن،موزونيِ حرکاتِ بدن.ضرب گرفتن با پاها ( يا کفش ها) و هم نوايی با موسيقی پخش شده، روی زمين صاف و صيقلی که طنينِ هر ضربه را بلندتر می کند.رويِ صحنه، هم بازيگری و هم نوازنده.نوازندگی با پا! "


بعد از ديدنِ اين تصاوير، آنچه که ذهنم را به خود مشغول کرد، هم جواريِ بازيگری و نوازندگی بود.به گمان خودم بازيگری يعنی بازی کردنِ آنچه که نيستی، آنچه که دوست داری باشی، و يا آنچه که محيط و انسان ها مجبورت می کنند باشی.( مانند آنچه که همه‌ی ما در زندگيِ روزمره بارها و بارها تکرار می کنيم.) اما نوازندگی چه؟

ناگفته ها...

باز هم باران،


می توان از رنگين کمانِ چشمانش؛


به خدا رسيد.

ظلم پنهان

بعضی وقتها اطرافيان کارهايی برايت انجام می دهند که اعتماد به نفس و احساس ارزشمنديت را از دست می دهی. خودت را گم می کنی. شايد به گمانشان لطف می کنند، اما اين کار ، ظلمِ بزرگی ست. وقتی به خودت می آيی دير که نه ( شايد باشد) ولی بهترين لحظات عمرت را از دست داده ای. لطف و مهربانيشان به تو اجازه نمی دهد که در حضورشان به اين ظلم اشاره کنی ، نمی توانی به آنها بفهمانی که ظلم کرده اند ، نمی توانی بجنگی. به ناچار اسير می شوی ، اما درونت آشفته است و اين اسارت را نمی پذيرد. روحت ذره ذره آب می شود و نمی توانی کاری از پيش ببری ، نمی توانی ، نمی توانی ... با اين پارادوکس ها چه بايد کرد؟

چهار لباس برتر در آتن

لباسِ محلی زنانِ شمال به عنوان يکی از چهار لباسِ برتر برايِ به نمايش گذاشتن در جامِ جهانی آتن انتخاب شد.سه لباسِ ديگر از آفريقا، آمريکايِ جنوبی و ژاپن می باشد.


پ.ن. چون من از لباسهايِ محليِ زنان شمال  خيلی خوشم ميآد ، انتخاب شده،آتنی ها لطف کردن، مرام گذاشتن.

من می خواهم برگردم به کودکی

به ياد هنرمند فقيد، حسين پناهی . انسانی زلال، با دلی پاک و روستايی.


«عطر خاطره»


تلخِ تلخم، چه غريبم


روی اين خوشه ی صبح، من کجا خوابم برد؟


حرمتِ رنگ ِ گل، از رنگِ گلی گم گشته‌س


عطر گل، خاطره‌‌ی عطر کسی ست که نمی دانی کيست،


می آيد يا رفته است؟


چشم با ديدنِ رودخونه جاری نمی شه


بازی زلفِ دل و دست نسيم افزونه


آدمی حسرتِ سرگردونه


چشماشُ می بخشه تا بفهمه که دريا آبی ست


دلشُ می بخشه تا نگاهِ ساده‌ی آهو رو درک بکنه


من کجا خوابم برد؟


من می خوام برگردم به کودکی.


من می خوام برگردم به کودکی.


«حسين پناهي»


ـ يادمِ بعد از سريالِ دزدان مادربزرگ در مصاحبه ای گفتند:" من دوست دارم اين جور نقش ها رو بازی کنم، علتش رو هم هيچ کی نمی دونه جز خواهرم، شايد دليلش بعد از مرگم مشخص بشه." او مظلوم زيست و مظلوم مرد.يادش گرامی!

همين نزديکی ها...

ـ يه نگاهی بهش انداخت.


جثه‌ی کوچکی داشت.يه شاخه گل رز دستش بود، کوچک و کمی هم پژمرده.لباسش هر چند نو نبود اما مرتب و تميز بود.خوب اطرافش رو زير نظر داشت.هر کسی که گل يا کادو دستش بود رو خوب ورانداز می کرد. هر دسته گلی که می ديد، يه نيم نگاهی به شاخه گل خودش، نگاهی دزدکی به دسته گلِ فردِ کناری، و فشردن گل با ناراحتی.


ـ شايد دوست داره يه دسته گل به مادرش هديه بده.از اينکه هر چند ثانيه، زير چشمی به دسته گل نگاه می کرد، احساسِ غم زيادی می کرد که قلبش رو به درد می اورد.


ـ بهش لبخند زد و گفت: چه گل خوشگلی! خيلی خوشرنگه!...(لبخند) مرسی! 


ـ فکری به سرعت از ذهنش گذشت. با خودش گفت: نکنه اينم يه امتحانِ...نه! برام مهم نيست چه نمره ای بيارم. اصلاً، ديگه امتحان برام مهم نيست.فقط دوست دارم چشمهاش هم بخنده...ميای عوض!


.......................................................


چقدر فرومايه ام من، هنگامی که زندگی به من طلا می دهد، و من به تو نقره می دهم، و با وجود اين، خود را سخاوتمند می انگارم."جبران خليل جبران"       

                                          &nb

                                                                                              روزت مبارک!


                                                                   دوستت دارم به اندازه‌ی تمامِ عشقت و يگانگی ات.

مصائب مسيح

کتابِ« مصائب مسيح» هم به چاپ رسيد و به زودی منتشر خواهد شد.


کتاب مصائب مسيح، تأليف بنديکت فيتز جرالد و مل گيبسون ، با ترجمه سعيد خداداد منتشر خواهد شد.انتشارات زند اين کتاب را آماده چاپ کرده است.


همانطور که می دانيد؛ اين فيلمنامه برداشتی کاتوليکی از ساعات آخر زندگی حضرت عيسی (ع) است، که مورد تأييد پاپ هم واقع شده است.

نا گفته ها...

محال است


رويشِ جوانه هايِ انديشه؛


بر سنگفرشِ عصرِ روشنفکری.

بهترين گفتگو در سکوت

اين يادداشت را برای دوست عزيزی که در سکوت افکارِ مادرشان را می شنوند ، می نويسم.


هر دو ساکت بوديم،هر يک منتظر ديگری تا سخن بگويد،اما در ميان دو روح،تنها وسيله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فهميدن،کلام نيست.هجاهايی که از لب ها و دندان ها می آيند نيستند که دل ها را به هم نزديک می کنند.


چيزی بزرگ تر و خالص تر از آنچه زبان اظهار می کند نيز وجود دارد. سکوت، روح های ما را روشن می کند، در گوش دل هامان نجوا می کند و آنها را با هم مأنوس می سازد. سکوت، از خود جدامان می کند، ما را در سپهر جان گردش می دهد و به ملکوت نزديک تر می سازد. سکوت، اين احساس را در ما بر می انگيزد که کالبد ما چيزی جز زندانِ روحِ ما نيست و دنيا، تبعيدگاهِ جان است. "جبران خليل جبران"