شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




گام مينور

در جمع دوستان، در تاکسی و هر جای ديگر، خطابه های بسياری در نکوهش ايران و آزادی و شادی و ... در کشورهای اروپايی و ديگر کشور ها می شنويم. در واقع به ظاهر کشور های خارجی توجه کرده و آنها را ستايش می کنيم اما در عمل، گاهی فکرمان تا انسانهای عهد عتيق هم پسروی می کند.نمونه های فراوانش را ، مطمئناً ، بهتر از من می دانيد.يکی از آن موارد، ديدگاه ما به کودکانی است که با نواختن موسيقی کسب درآمد می کنند و برای اطرافيان (حداقل برای من) شادی به همراه می آورند و یا خاطره ای زنده می کنند. هر چند می دانم، اکثريت آنها وضعيت مالی خوبی ندارند، لباسهای درست و حسابی نمی پوشند، يا ندارند که بپوشند و بيشتر مواقع با نگاه های فخر فروشانه و يا غضب آلودِ ما روبرو می شوند.اما کسی پيدا نمی شود،گوشزد کند که انسانهای همان کشورهای بهشت گونه، چنين ديدگاهی ندارند.حداقل دو، سه تا کشورهای اروپايی را می شناسم که دانش آموزان گروه هايی تشکيل می دهند و بعد از اتمامِ کلاسهای روزانه شان، کنار خيابان، شروع به نواختن سازهايی می کنند که در مدرسه آموزش ديده اند، حتی اگر وضعيت مالی مناسبی داشته باشند و مردم بی هيچ نگرش منفی ای به آنان پول می دهند و از نوای موسيقی ـ ايِ که چندان استادانه هم نواخته نمی شود ـ لذت می برند.


نمی دانم کی می شود، اذهان مردم را از اين پيش داوری ها آزاد کرد؟


پ.ن.۱.انجمنِ حمايت از کودکان کار، که تقريباً به تازگی شروع به کار کرده، عضو می پذيرد.اگر مايل به همکاری هستيد، می توانيد با شماره‌ی ۹ـ۵۵۷۶۶۸۷ تماس بگيريد.


پ.ن.۲.اينجا هم کلیپِ کودکانِ کار را می توانيد ببينيد. البته نام کلیپ، کودکان خيابانی است ولی من کودکانِ کار را ترجيح می دهم.


 

ناگفته ها...

نيمی از چهره اش را


مه گرفته؛


آزاديِ بی نشان.

و خدايی که در اين نزديکی ست...

يه مدتی از اينکه راهنمای خوبی نداره، از اينکه سؤالاتی براش پيش مياد و هيچ کی پيدا نمی شه که جواب درست و حسابی بهش بده، ناراحت بود.اما چند وقتی وجود کسی رو تو زندگيش حس می کنه که در همه حال راهنمائيش می کنه، البته نه مستقيم. ولی خيلی ساده س، فقط کافيه يه کم زرنگ باشه و زود بگيره.درسهای زندگی رو يادش می ده، پاک بودن و پاک زيستن رو، به هر نحوی ، حتی از زبان کودکان.بعضی وقت ها بی اختيار، به جاهايی کشيده می شه که می تونه جوابِ سؤالاتش رو بگيره.حالا می دونه ديگه تنها نيست، چشمانِ کسی مراقبشِ.هر قدر به خدا ايمان داشته باشی، همان قدر وجودش رو حس می کنی.خدا در همه جا هست، فقط کافيه زرنگ باشی و زود بگيری.


*من گاهی از شدتِ وضوح خداوند در کودکان ، پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپيدن.دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لايِ انگشتان کودکان خداوند را بر گيرم./روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور.*

همين نزديکی ها...

واردِ خونه ميشه، با حس کنجکاوی به اطرافش نگاه می کنه، چشماش جفت می شه روی کاسه های سفالی آبی رنگ، همونی که دوست داشت. خيلی وقتِ هوس کرده تويِ اين ظرفها آب بخوره.هوا خيلی گرمِ ، انگار از آسمون آتيش می باره، تشنشِ.


آروم آروم قدم بر می داره که لرزشِ دستاش باعثِ ريختن آب نشه، بخور مادر جان؛ لبخند می زنه.


وای خدايِ من! آب تويِ اين کاسه ها آدم رو يادِ صفا و پاکيِ قديمی ها می ندازه.با ولع تمام کاسه رو بر ميداره .نگاهش ميوفته به آبِ زلال، اما يه چيزايی تويِ آب شناورن.يادِ تنگِ ماهی های عيد ميوفته که چند وقتی آبش رو عوض نکرده باشی. از اين تشبيهش ، حالش به هم می خوره.کاسه رو به لبهاش نزديک می کنه و بدونِ اينکه آبی بخوره ، می ذارتش روی زمين.نگاهش گره می خوره به پيرزن، احساس می کنه فکرش رو خونده، سنگينيِ نگاهش رو در اعماقِ وجودش حس می کنه.با خجالت نگاهی به چشمايِ پيرزن می ندازه، چه فروغ و درخششی داره، با آدم حرف می زنه.خميدگيِ پشتش ، انگار بار يه عمر تجربه رو به دوش می کشه.چروکِ دست و صورتش که در شيارهاش کلی غم و غصه نهفته س. دستهای ظريف و لاغری که فقط يه پوست و استخونه، يکی از دستاش به طرز کاملاً آشکاری کجِ، مثل اينکه شکسته و بد جوش خورده. به سختی راه می ره، دردِ پاهاش امانش رو بريده ولی به زبون نمياره.


دلش آتيش می گيره...از خودش بدش مياد...چرا تو نگاه اول فقط اون چيزائی که دوست داشتم ديدم؟...دلِ من چقدر کوچيکِ...يه بارِ ديگه به اطرافش نگاه می کنه...


در تمامِ چروکهايِ دست و صورت، لبخندها، در و ديوارهايِ ترک خورده و کاسه‌ی سفاليِ لب پريده وجودِ عشق رو احساس می کنه.ظرفِ آب رو بر می داره و آبش رو با اشتها سر می کشه.محتويات تويِ‌ آب حتی اگر نشون دهنده‌ی زندگيِ يه ماهی باشه، به او عشق رو نشون می ده.اين آب با زحمت و سختيِ فراوون برايِ فرو نشاندنِ عطشِ يه مهمون تهيه شده. روحش جاری می شود.اين عطش آورترين آبی بود که در تمومِ عمرش خورده بود.


يادمان باشد، همين نزديکی ها...


 

...

خودمُ به خواب می زنم


تا که به خواب ببينمش!


او را، کسی را که دوستم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشت.


در نبودش حسِ سمجی از من می‌پرسد: کو! کجاست؟!


نه اين که عزيز نبود، که هست.


نه اين که رفيق بود، که نيست!


برای آن نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بين راه که با هم آمديم


آن روزهای جوانی که با او به سر شد.


با او خاطرات اين دل زخمی گره خورده است.


مجتبی معظمی.

جبر يا اختيار؟

مسأله‌ای که چند وقتی ذهنم رو به خودش مشغول کرده ، " ارتدادِ "


چرا با اينکه خداوند در قرآن فرمودند: "لا اِکْراهَ فِی‌‌‌‌‌‌‌‌الدّين..." ولی مسأله‌ی ارتداد گذاشته شده؟ مگه ما در انتخابِ دين آزاد نيستيم؟ البته اين مسأله در دينِ مسيح هم وجود داره.يکی از دوستان می گفتند: بيشترِ دينها اين حکم رو دارن.ولی من نمی تونم هضمش کنم.

زن سالاری در ايرانِ قديم!!!

يه آگهی تبليغاتی هست که با ديدنش به خنده ميوفتم.


يه خانم، با تحکم و با تکان دادنِ انگشتِ اشاره، داره چيزايی می گه. روبروش همسرش همراهِ غلامشون ايستادن و يه جورايی از تحکمِ زن ناراحتن. می خوان برن سفر با الاغ...که گوينده می گه: طفلی، حسن بک که می خواد بره سفر، زنش می گه از اون ورا...


با توجه به اينکه همه‌ی ما به مرد سالارانه بودنِ ايرانِ قديم اذعان داريم، اين آگهی چيزِ ديگه ای می گه. گويا قصدشون معرفيِ محصول بوده ، بدونِ توجه به پيشينه‌ی تاريخی و اجتماعيِ ايران. به راستی که ،آگهی علی رغمِ قدمتش هنوز در ايران ناشناخته مانده.


 

حکايتی در بابِ مرد سالاری

چند روزِ پيش، توی تاکسی، يه آقا جلو نشسته بود و با راننده گفت و گو می کرد ، من هم از صحبت هاش استفاده می کردم.به حرف زدنش می خورد آدمِ با مطالعه ای باشه.در همين حين يه دختر با سرعت از جلوی ماشين رد شد، راننده هم با عصبانيت سرشو بيرون برد و يه چيزايی گفت.همين مقدمه ای بود بر جسارتِ به زنها و يکه تازی در عرصه ی مردسالاری. آقا يه مثالهايی از اين ور و اون ور، عليه زنها می گفت و با راننده کلی می خنديدن.يه جمله از سعدی گفت:" مردِ بی مروت زنست و عابدِ با طمع راهزن." با خودم گفتم ديگه داره زياده روی می کنه، اين اوجِ نگاه مرد سالارانه س، اين واقعاً بی انصافيه.ولی متأسفانه بعد از خوندنِ گلستان، ديدم که صحت داره.سعدی با اون جملاتِ قصار و سخنانِ گرانبها هم چين ديدی داشته، واقعاً دردناکه.

يک روز به ياد ماندنی

چه روز خوبی می شه!!!وقتی از شبِ قبل تا ساعتِ سه و نيمِ صبح بيدار بمونی، کتاب بخونی و هيچی نفهمی، با کلی عصبانيت و سر درد بخوابی. ساعتِ پنجِ صبح ، چشمات به رويِ مبارکِ يه سوسکِ سياهِ بزرگ (سوسکِ خانواده) باز بشه، حس وسواسيت با ديدنش گل کنه و ديگه نتونی بخوابی.خوندنِ کتابِ ديشبی، فشار اوردن به مغز و نفهميدن.رفتن به کلاسی که دوست داشتی زودتر شروع بشه و مدتها انتظارش رو می کشيدی، ولی استادش بخواد يه جورايی از سر و تهِ کلاس بزنه که زودتر به قرارِ ناهارش با شازده خانوم برسه.( اينو از تلفنهای مکررش که تابلو بود و همه فهميده بودن، می گم.) يک ساعت و نيم منتظر بودن سرِ قرارِ دوستی که يک ماهِ نديديش ، طعمِ آفتابِ داغ رو با تمامِ سلولهات بچشی، تابلو بشی و اون نياد ، بعد که تماس می گيری باهاش، می گه: تصادف کردم منتظريم افسر بياد.( کارِ هميشِگيشِ، در واقع اگر تصادف نکنه بايد بهش شک کرد.) مثلاً بخوای وقت رو غنيمت بشماری، با خودت بگی تا اينجا اومدم، برم امامزاده صالح، زيارت.بری ببينی که نوشتن: به علتِ تعميرات، در، ساعتِ هشت باز می شود .رفتن به دانشگاه و ديدنِ دوستِت که دو تا از درساش رو افتاده و چون ترمِ آخر بوده، داره گريه و خود زنی(!) می کنه، حسِ همدردی ، دلداری و شنيدنِ فريادش که ولم کن ،آخه تو چی می فهمی و داد و بيداد، کلی آبروت بره.هوسِ پياده روی کردن، ديدنِ دوستِ کوچولوت که مثلِ هميشه داره به يه نفرالتماس می کنه که تو رو خدا يه فال بخر، پرت شدنش به کنارِ خيابون و عذاب کشيدن.تماس با دوستی که چند وقتی با هم حرف نزدين، از خواب بيدار کردنِش، قطع شدنِ تلفن ، شرمنده شدن و تحملِ هِر هِرِ خنده ی دو، سه تا پسر که تلفن خرابه کارتو می خوره.( واقعاً محشره، اين روزها چه موجوداتِ گرسنه ای که نمی بينيم.)رفتن به باشگاه، احساسِ قدرت کردن، کُر کُری با دوستِت، مسابقه دادن و باختن.دست از پا درازتر،کنارِ خيابون منتظرِ تاکسی ايستادن،شنيدنِ بوقهايِ ممتدِ يه ماشين،با دست اشاره کردن به طرفِ جلو که يعنی مستقيم، يه بوقِ ديگه يعنی بيا بالا، باز کردنِ درِ ماشين و شنيدنِ: نه خانوم، نمی رم، می خوام پارک کنم؛ بعد هم انفجارِ خنده هايِ راننده ی جوان با دو تا از دوستاش، کوبوندنِ در از عصبانيت، دور شدنِ ماشين با سرعت از جلوی چشمات.( جداً، اگر حال داشتم، حتماً با راکت تو سر يکيشون چنان می زدم که هوسِ سرِ کار گذاشتنِ دخترا رو نکنن) با کلی اعصاب خردی، می ری خونه که می بينی مامان نگرانِ، بابا دير کرده و تلفنش هم جواب نمی ده، با کلی اضطراب ، دعا و نذر و نياز می کنی که بابا سالم به خونه برگرده.بعد هم دردهايِ شکم که يادت می ندازه از صبح تا حالا فقط آب خوردی، چون هر وقت خواستی برايِ رفعِ گرسنگی چيزی بخوری، قيافه ی اون موجودِ کذائی يادت ميومده.( شايد به خاطرِ گرسنگی باختم ، اينم يه مکانيسمِ دفاعی، دليل تراشی!)ساعت سه صبحِ، تبديل شدی به يک مرده ی متحرک. تنها خوبيش به دست اوردنِ موزيکی بود که خيلی دوست داشتم.ولی عجب روزِ سوسکی ای بود!!!

اهنگ زندگی

 حدود بيست روزی می شد که نديده بودمش. به هم قول داديم که بعد از امتحانات همديگر رو ببينم.تا حالا اينقدر ازش دور نبودم. بعد از امتحانات به ديدنش رفتم، با کلی شور و هيجان، اونم خوشحال بود .ديگه برگشت به همون جای هميشگی، گوشه ی اتاقم.اما هر بار با ديدنش، چهره ی اُستادم در ذهنم تداعی می شه، اولين اُستادم، اُستادی که از حضورش بيشتر برای يادگيری آهنگهای زندگی بهره بردم،اُستاد بختياری.


وقتی در می زنی، صدای پاهايی می شنوی که تمام جزر و مدّ زمين رو تجربه کرده.


هميشه اين موقع، صداشونو که می شنيدم خوشحال می شدم و خدا رو شکر می کردم.نمی دونم چرا منتظر يه اتفاق ناگوار بودم؛ غافل از اينکه* مرگ فقط به آدم سالخورده نزديک نيست، به طفل تازه تولد يافته نيز به همان اندازه نزديک است.*


وارد کلاس که می شی ، اولين چيزی که توجهت رو جلب می کنه يه تابلويِ بزرگِ که روش نوشته: آنجا که سخن از کلام باز می ماند، موسيقی آغاز می گردد.


سالهاست که مسير بين خانه و کلاس رو پيموده و به تمامِ فوت و فن زمين پی برده ، اما هميشه همون دستورالعمل عقلی ـ که دفع خطر احتمالی عقلاً واجب است ـ رو به کار می گيره و يکی از پاهاشو به طرف جلو می کشه که به شيئی برخورد نکنه.وقتی صدای شاگردش رو می شنوه، سريع می شناسه و اسم و فاميلش رو می گه، حتی آمار غيبتهای شاگردهاش رو داره. کلاسهاش ( به قول خودشون) بگير و ببند نداره، اسم و فاميل و شماره ی تماس رو می پرسه و همه رو ، روی يه نوار ضبط می کنه.شايد همين سادگی کلاسهاش باعث می شه که آدم احساس راحتی بکنه و اشتياق بيشتری برای يادگيری داشته باشه. بر خلافِ بيشتر کلاسهای موسيقيِ ديگه، وقت زيادی برای شاگردهاش صرف می کنه.سازهای زيادی رو درس ميده؛ سه تار، تار، سنتور، دف، تنبک ، ويولن، گيتار و ارگ.حالا حساب کنين که هر ساز، چند کتابِ آموزشی داره و هر کتابی چند درس، همه رو در حافظه داره. با مهارت و به نرمی ساز می نوازه. شصت و پنج سالشِ، اگر چه تمامِ موهاش به رنگِ صدفی در اومده، اما چهره اش جوانتر از سنش نشون می ده.


چيز زيادی از گذشتشون نمی دونم، به جز چند خاطره ای که خودشون در خلالِ کلاسها واسم تعريف کردن؛ که در چهار، پنج سالگی قطره ی اشتباهی در چشاش می ريزن و نا بينا می شه، ولی اين جلوی بروزِ استعدادهاش رو نمی گيره و تلاش می کنه و سختی می کشه.دبير بوده، در هنرستان موسيقی تدريس می کرده. بعد از بازنشستگی هم روزهاش رو با همين کلاسها سپری می کنه. بچه هاش هم کم و بيش به موسيقی گرايش دارن.


می دونم، حق بزرگی بر گردن من دارن. حتماً در اولين فرصت به ديدنشون می رم.


*جبران خليل جبران* 

رهايی در اوجِ شاخسارها

چند وقت پيش داشتم کتابِ "بارونِ درخت نشينِ" ايتالو کالوينو رو می خوندم که ياد بچگی های خودم افتادم.


"داستانِ يه پسره ، که از سخت گيری ها و فشارهای خانواده خسته می شه ، از دستوراتِ اونها سر باز می زنه ، بالای درخت می ره و تا آخرِ عمر پايين نمياد. جمله ای از اون کتاب که بيشتر يادم مونده اينه: کارهای بر جسته ای که آدمی به پيروی از وسوسه ای درونی می کند بايد ناگفته بماند؛ همين که آن را به زبان بياوری و از آن لاف بزنی چيزی بيهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود."


آره ، داشتم می گفتم که:


بچه که بودم، هميشه ، دو روز آخر هفته رو به يه باغ می رفتيم.بين درختهاش يه درختِ توتِ بزرگ بود و به قولِ معروف عمر خودش رو کرده بود.از اونجايی که شاخه هاش نازک و ترد نبودن ، می تونستی بدون دغدغه روی شاخه هاش بری و نگران شکسته شدن شاخه و افتادن از اون نباشی.


اگر چه، اوايل،  وسوسه ی بالا رفتن از درخت به خاطر توتهاش بود ، ولی کم کم به اين درخت عادت کردم. هر چند بارها و بارها با دست و پای زخمی دو روز آخر هفته رو سپری می کردم و به خونه بر می گشتم، اما بعد از چند وقت مهارت پيدا کرده بودم و هر دفعه شاخه های بيشتری رو فتح می کردم.


بالا رفتن از درخت و زمين و زمينيها رو از بالا نگاه کردن خيلی کيف داشت.يه دنيايی داشت واسه خودش که به دور از تمام بديها و نا مرديهای زمينی ها بود ، شايد هم به خاطر حس آزاديش دوست داشتنی بود ، يا اينکه دنيايی رو با تلاش به دست اُوُرده بودی و قدرش رو می دونستی.


دريغ ، در گذر مرموز ثانيه ها


روزها رفتند و من از شاخسارها جدا شدم.


 

نا گفته ها...

هر چند ، آرام و بی صدا


در سکوتی ژرف و عميق فرو رفت ، برای هميشه


اما ، سکوتش


همچون سنگی ، قابِ خاطراتِ کودکيم را در هم شکست.

اولين وبلاگ نويس

رضا قاسمی، که در موسيقی سنتی و تأتر سالهای سال فعاليت داشته، پيشگام عرصه ی وبلاگ نويسی است.


در تاريخ دهم اوت ۲۰۰۱، در فرانسه، به انتشارِ روزنوشت هايش از طريق خدماتِ رايگان پايگاه اينترنتيِ تریپاد (tripod) پرداخت.


از بين داستانهايش، داستان بلند «هم نوايی شبانه ارکستر چوب ها» بين جوانان ايرانی جايگاه قابل توجهی به دست آورده است.


ايشان بعد از ، يک سال و اَندی وبلاگ نويسی اين عرصه را ترک کردند، اما پايگاه اينترنتيِ شان همچنان بر قرار است.

قايم باشک

خوب... حالا ، من چشامو می بندم برو قايم شو.


می خنده... تند تند و نفس زنان ، چهار دست و پا می ره طرفِ پرده. هنوز صدای نفساش رو می شنوی.


بيام... جواب نمی ده، ولی صدای نفساش مياد. صداش انقدر بلنده که بدون باز کردنِ چشاتم می تونی پيداش کنی. حتی اگر صدای نفس نفس زدنش رو نشنوی ، می دونی کجاست!


بيام... بازم جواب نمی ده ، اما آرومتر نفس می کشه. پا می شی ، دو سه قدم مونده بهش برسی ، که از هيجان جيغ می کشه و بلند بلند می خنده.


حالا نوبتِ منه... چشاتو ببند... می ری پشت پرده قايم می شی.


مثلِ اينکه قانونِ که، تو اين بازی، فقط پشت پرده قايم بشی.


چه دنيای ساده و قشنگی!

امتحان

آروم نشسته بود و مطمئن از اينکه امتحانش رو خوب می ده ، داشت ، برای خوندن امتحان بعدی برنامه ريزی می کرد. تاکسی ، قبل از اينکه به خيابون اصلی برسه، پيچيد توی يه فرعی. چون راهش دور می شد، پياده شد ، که چشمش افتاد به يه پيرمرد، کنار خيابون، با کت و شلوار، يه کلاه هم داشت، يه بقچه هم کنارش روی زمين، به حالت چمباتمه نشسته بود. يه لحظه فکر کرد ، پولش تموم شده. می خواست يه پولی بهش بده . ديد ، پيرمرد داره نگاش می کنه، مثل اينکه فهميده بود چه قصدی داره. پيرمرد دستشو گذاشت روی سرشو ، روشو برگردوند. از خودش بدش اومد ، آخه نمی دونين که، پيرمرد چه نگاه پاکی داشت ، چشماشم پر اشک بود ، اما گريه نمی کرد. سرشو انداخت پائين ، راهشو کشيد و رفت. خيلی دوست داشت بهش کمک می کرد ، با خودش گفت : حتماً بچه هاش بيرونش کردن ، يا مسيرشو گم کرده ، يا...


مکث کرد... برگشت... يه نگاهی به ساعت... اگه برمی گشت به موقع سر جلسه ی امتحان نمی رسيد. تمام مدت قيافه ی معصوم پيرمرد جلوی چشاش بود... تمام مدت.


امتحانشو خوب داد ، ولی اصلاً خوشحال نبود .می تونست... می تونست ، حتی يه کمک کوچيک بهش بکنه و نکرد . اين يه امتحان بود، امتحانی که هرگز خوب نداد.

آخر روابط عمومی...

برای انتخاب نامِ شرکت سونی، توسط مؤسسان ، روی فرهنگ ۱۶۰ کشور مطالعه شد تا برای صادرات محصولاتشان در کشورهای مختلف با مشکل" عدم خريد " مواجه نشوند... و همين مسأله، باعث افزايش چشمگير سونی در کشورهای مختلف شد.( البته علاوه بر کيفيت و...)


آب معدنيِ اَلَموت را به کشورهای عربيِ حاشيه خليج فارس صادر کردند، بازار فروش نداشت، چون آنها، اَلَموت را اَلْموت می خواندند.


مديران شرکت رب گوجه فرنگيِ چين چين، مقداری از محصولاتشان را به ژاپن صادر کردند، به علت اينکه کلمه ی "چين چين" در آنجا نوعی توهين محسوب می شود، بازار فروش به کلی پايين آمد.


پ.ن. قصد توهين به اين دو شرکت ايرانی را ندارم و کيفيت محصولاتشان را زير سؤال نمی برم، چه بسا اين محصولات با کيفيت بالايی عرضه شوند...هدف، اشاره ای بود ، بر اثر نام کالای تجاری بر فروش و بازاريابيِ کالا.

نام و مارک تجاری محصول

يکی از تصميمهای مهم در بازاريابی محصولات، تعيين نام و مارک تجاری محصول است.


هنگام انتخاب نام تجاری مناسب، چهار معيار بايد در نظر گرفته شود:


۱ـ نام تجاری بايد مزايای محصول را توصيف کند، مانند دستمال لطيف،که صفات اين محصول را توصيف می کند.


۲ـ مارک محصول بايد گيرا، گويا و رسا باشد و در خاطره ها بماند، مانند پودر برف، که سفيدی را تداعی می کند.


۳ـ مارک محصول بايد مناسب با فعاليت شرکت يا تصوير ذهنی ای از محصول باشد، مانند بهنوش که بيان کننده ی گوارا بودن است.


۴ـ مارک محصول انتخابی نبايد محدوديت قانونی داشته باشد.(از نام شرکتهای ديگر استفاده نکنند.)


(مديريت بازاريابی... تاليف و ترجمه ي: دکتر احمد روستا، دکتر داور ونوس، دکتر عبدالحميد ابراهيمی)

همسفر باران شو تا راز روشنی را بيابی!

می دانی... کودکی را...


صداقت و يکرنگی نگاهها را، زلالی و پاکی اشکها را...


حس زيبای رهائی در پناهگاه دوران کودکی... وقتی رها می شوی، دلت خالی می شود از هر آنچه که نامردمان کرده اند.


می دانی... هجرت را...


تيرگی آسمان دل را، عريان شدن از پاکی را.


می دانی... فراموشی و دوری را...


دوری از آنچه که ماندنيست.


می دانی...


می دانی دنيای سختی در پيش خواهی داشت، که در هياهوی امواج، چشمانت را ببندی و به دور از هر گونه آلايش، با فروتنی، گامهای صادقانه و بلندی را برای به تصوير کشيدن آنچه که شکوهش پايين آمده و بازيچه ای شده، برداری...


پاکی... پاکی افسانه نيست... باور کن!