شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« نامه هشتم؛ بی‌نام | Main | نامه نهم؛ خیالِ عاشقی »

April 19, 2013 10:27 PM
جامعه‌ی شهر

روزهاست در شهر که قدم می‌زنم، کلمات پاموک از جلوی چشمانم رد می‌شود که «سرنوشت شهر، همانا سرشت انسان است». و به آدم‌ها نگاه می‌کنم که در این شهر ِکرخت زندگی می‌کنند؛ به چهره‌هاشان، به ظرافت‌ها، لبخندها، اخم‌ها، در خودفرورفتن‌ها، غم‌ها، انتظارها، هیجان‌ها، هراس‌هاشان. و فکر می‌کنم آیا تمامی این واکنش‌ها و رفتارها نمایش نیست؟ و فکر می‌کنم آیا ما محصور این شهرِ سیاه نشده‌ایم؟ این شهر که فلاکت از چهره‌اش می‌بارد. این شهر که سیاهی‌اش افزون و افزون‌تر می‌شود. این از خودبیگانگی که در آدمیان موج می‌زند از چیست،‌ و آیا از شهر ما به ما منتقل نشده است؟ آیا این شهر متزلزل با شورهای ِساختگی‌اش، سرنوشت محتوم ماست؟ مایی که در ناامیدی و افسردگی و بیماریِ مدام دست و پا می‌زنیم. یا که شهر با از خودگذشتگی‌ تلاش می‌کند تا سرنوشت و زندگی پر از فلاکتِ ما را به خود کِشَد، تا خود از بیماری مملو شود؟ یا که شهرِ بیچاره، به سرشتِ شوم انسان دچار شده؟