شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« زنبیلِ جهان - 5 | Main | نامه هشتم؛ بی‌نام »

April 4, 2013 12:59 PM
از یاد رفته‌ای

هیچ کسی به مرده بودنِ آدمی که دارد راست راست راه می‌رود، بدنش را تکان می‌دهد، پلک می‌زند، غذا می‌خورد، می‌خوابد، بیدار می‌شود، مسواک می‌زند و به یک لبخند اجباری تبدیل می‌شود، فکر نمی‌کند. هیچ کسی نمی‌فهمد او صرفا یک جنازه است. چون جنازه باید بی‌حرکت باشد، باید سفید شود، کبود شود، باید بوی تعفن دهد. هیچ کسی نمی‌فهمد آدمی که دارد راست راست راه می‌رود درون‌اش غوغاست، دارد می‌جنگد برای بودن‌اش. هیچ کسی نمی‌فهمد مبارزه بی‌پیر بوده و به زمین زده او را. هیچ کسی نمی‌فهمد آدمی که روی صورت‌اش یک لبخند اجباری‌ست، دیگر نمی‌تواند ادامه دهد و حالا مُرده‌ است. مسواک زده و بعد نشسته، ساعت‌ها بی‌حرکت نشسته تا کم‌کم بوی تعفن‌اش دنیا را بردارد.