شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ... | Main | گروگان‌گیری »

November 30, 2012 10:51 PM
درخت‌ها و شفیره‌ها


در حاشیه فیلم «موسیو لازار»
«مجله تجربه، شماره 17، آذرماه 91»

دنیای کودکانه را چه به خشونت و بی‌عدالتی؟ بزرگترها این را می‌گویند. می‌خواهند دنیایی بسازند که کودک نداند خشونت را، نبیند خشونت را. می‌دانند کودک زبان و نگاه خودش را می‌خواهد. می‌دانند سرشت کودکانه، تنها با نگاه خودشان فهم می‌شود. پس دنیایی می‌سازند ساده و لطیف. مگر نه این است که هستی کودکانه ملزوماتی می‌خواهد؟ پس مدرسه کودکان هم شبیه دنیای‌شان می‌شود. دیگر خبر از کلاس‌های رسمی و سخت گذشته نیست. نه شکل چیدن میزها، نه نوع تدریس و نه درس پس دادن‌ها. مدیر مدرسه، به جای حفظ جایگاه و لباس‌های رسمی‌اش، با یک ماهی عروسکی روی سینه‌اش دیده می‌شود. انگار که بخواهد با همین عروسک، به بچه‌ها بفهماند ماهی در مدرسه وارد شده تا نمادی از رشد ذهن و روان شما باشد. همه چیز آرام است، اما هول عظیمی مدرسه و دنیای بچه‌ها را به آشوب می‌کشاند. یکی از معلم‌ها، نمود آشکاری از خشونت را به کلاس‏ می‌آورد. سیمون در کلاس را باز می‌کند و همهمه‌ای از مرگ می‌جهد روی چشمانش. معلم‌شان – مارتین – خودش را دار زده. خودکشی و دار خشونتی است که تمام تلاش بزرگترها را نقش بر آب کرده. معلم می‌شود کابوس هر شب دنیای بچه‌های کلاس‌اش. مارتین، سبکبالانه از دنیا رفته اما سنگینی مرگش در یاد بچه‌ها مانده. مرگی که با عوض شدن رنگ دیوارها و تغییر دکوراسیون کلاس، هنوز مانده. مرگ معلم، مدام در ذهن بچه‌ها می‌چرخد. در این میان، یکی مطلع از غیاب مارتین، شانس معلمی را در هوا می‌قاپد. «بشیر لازار» که در آشوب مرگ معلم، خودی نشان می‌دهد. لازارِ الجزایری که بچه‌ها با نامش بیگانگی می‌کنند. بشیر با مقدمه‌ی خوبی وارد دنیای کودکان می‌شود. آنجا که معنای نام و فامیل‌اش را توضیح می‌دهد: بشیر یعنی بشارت و لازار یعنی خوش‌شانس. پس می‌گوید: «خبر خوب اینکه من خوش‌شانسم که در کنار شما هستم». او اما معلم سخت‌گیری‌ست. می‌گوید 19 سال تدریس کرده. از رسم و رسومات جدید و تغییرات تدریس بی‌خبر است. دیکته‌های سخت می‌گوید. گویی که می‌خواهد بچه‌ها را پرت کند در دنیای بزرگسالان. برای خودش هم سخت‌گیری دارد. چنان غرق می‌شود در دنیای معلمی که تمام زندگی‌اش را فراموش می‌کند. معلمی از مدرسه به خانه و اتوبوس و پارک هم کشیده می‌شود. بشیر مقتدر می‌نماید. بچه‌ها اما سخت‌گیری‌های بشیر را با لطافت دنیای کودکانه‌شان حل می‌کنند. بشیر را به خود می‌خوانند. یک‌جا در عکس دسته‌جمعی‌شان بشیر را هم وارد گروه می‌کنند و به وقت لبخند همیشگی در عکس، به جای سیب می‌گویند بشیر. و بشیر انگار اوج گرفته باشد با این جایگزینی.
کمی بعد، آرامش و اقتدار بشیر هم رنگ می‌بازد. دنیای آشفته‌ای دارد او. کابوس می‌بیند. تنهاست. همسر و فرزندانش کشته شده‌اند. نوزده سال تدریس دروغ بوده. اداره‌ی کافه رستوران، شغلی قبلی اوست. پس چطور اینگونه معلمی را بلد است که کسی به او شک هم نمی‌کند؟
کلاس گویی به آرامش بازگشته، اما این سکوت دروغین است. هر روزنه‌ای مرگ معلم و تاثیر خشونت آن را می‌کِشد بیرون. هر نشانه‌ای بچه‌ها را به یاد مارتین می‌اندازد. تحلیل‌های کودکانه‌ای هست که خبر از ورود نابهنگام آن‌ها به دنیای بزرگسالان می‌دهد. آنجا که آلیس مدرسه‌اش را اینطور شرح می‌دهد: «مدرسه‌ام زیباست. شاید زیباترین نباشه، اما مال منه... . این مدرسه‌ی خوب جاییه که در اون مارتین با شال گردن آبی‌اش از لوله بزرگ خودش را آویزان کرد و کشت. مارتین باید از زندگی دلسرد شده باشه. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم پیغام کاری که کرده می‌تونه خشونت‌آمیز باشه یا نه؟ وقتی ما کار خشونت‌باری انجام می‌دیم تنبیه می‌شیم اما ما نمی‌تونیم مارتین رو تنبیه کنیم چون اون مُرده». آلیس به بلوغ رسیده و بزرگترها بلوغ زودرسِ کودکان را فراموش کرده‌اند. بشیر این را خوب درک کرده که می‌گوید: «آیا او با دار زدن خودش در کلاس، برای دانش‌آموزانش احترام قائل بود؟»
دنیای کودکانه، به تدریج درون بشیر را دگرگون می‌کند. ماهی‌ای روی کت تیره‌اش خودنمایی می‌کند. یک ماهی سفید که از دنیای تاریکی بیرون زده است. این نمادی از روح تغییریافته‌ی بشیر است. اما دیری نمی‌گذرد که بزرگترها دروغ و پنهانکاری بشیر را می‌فهمند. پس نوشته‌ی او از دنیای مرگ ناعادلانه‌ی شفیره‌ها خاتمه‌ی معلمی‌اش می‌شود. شفیره‏ در آتش‌سوزی جنگل، از بین می‌رود و هیچ‌وقت نمی‌تواند پروانه شود. و درخت، مخافظِ شفیره با زخمی از اندوه و غم به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. انگار که بشیر می‌خواهد به بی‌عدالتیِ دنیای خودش اعتراض کند، به مرگ خانواده‌اش در آتش‌سوزی، به بچه‌هایش که اجازه‌ی زندگی نیافتند، به کلاسی که بزرگترها نگذاشتند به سرانجام برسد. بشیر همان درختی است که با زخمی عمیق از اندوه به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.