شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« هم‌نشینی‌هایِ مدام با چای - 3 | Main | خوشبختی‌های کوچک زندگی – 12 »

July 22, 2012 09:12 PM
چطور می‌شود این‌همه بی‌خیالی آفرید؟

Villa Amalia.png

دست‌ها هنرمندند، پرورش یافته و مغرور. روی کلاویه‌های پیانو که می‌روند بی‌اختیار می‌شوند. نت می‌آفرینند. سِحر می‌کنند. اما اتفاقی هست که دستان مغرور و بی‌اختیار را به اجبار می‌برد. در میانه‌ی کنسرتی، دست نافرمانی می‌کند. پی ِ منطق و عقل را می‌گیرد. برمی‌خیزد، از پیانو دوری می‌کند. در میانه‌ی کنسرتی، زنی با دستانش، دستان هنرمندش، ناظران را تنها می‌گذارد. می‌گریزد. چیزی هست که زن را فرو ریخته. از همه چیز می‌گریزد، از خانه، از پیانوهایش، از شهر، از کشورش. رها می‌کند خودِ سال‌های سالش را. دور می‌شود. یک کوله‌پشتی می‌ماند برایش، لباس‌ها، دستانش و خودش. خودِ خودش. لباس‌ها اما کم و کم‌تر می‌شوند، می‌روند در سطل‌های زباله. موها کوتاه‌تر. زن می‌ماند و یکی دو دست لباس. لباس‌های خنک نازک. زن می‌ماند و خانه‌ای دورتر از کشورش، شهرش، خانه‌اش. زن می‌ماند و بی‌خیالیِ عمیق و آرامش‌بخش. زن می‌ماند و سبکی یک پیراهن نازکِ نخیِ رنگارنگ. زن می‌ماند و سبکیِ سرشار. زن می‌ماند و دستان هنرمندش.

ویلای آمالیا