شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« از واژه‌ها - 2 | Main | اشارت‌های تنهایی – 17 »

June 28, 2012 09:25 PM
ایستاده میان سایه‌های شب

در حاشیه‌ی فیلمِ مارتا مارسی می مارلن

دختر، مدام در تعلیق است میان «مارسی می» و «مارتا» بودن. و معلق است میان زخم‌هایی که آوار شده است بر روح‌اش و بر تن‌اش. مارتا، به خانه‌ی خواهر بازگشته، ‌آسوده می‌نماید، بی‌دیگری، بدون «پاتریک» و موعظه‌هایش. تنها در اتاقی، بی‌واهمه. اما می‌چرخد، چرخ می‌خورد ذهن‌اش. «مارسی می» می‌شود. نمی‌تواند به کل مارتا بماند. می‌شود، مارلینِ مربی. مارلینی که باید دختری دیگر را به مراسمی برای پاکسازی روح و تن‌اش هدایت کند، به مراسمی که خودش هم به آن شک کرده است.
مارتا سکوت می‌کند در مقابل خواهرش، «لوسی». نه از مزرعه‌ می‌گوید، نه از گروهی که کنار هم، کار می‌کرده‌اند، دزدی می‌کرده‌اند، به قتل می‌رسانده‌اند و ... . گروهی سرسپرده و مرید در کنار مرادی به نام «پاتریک». جوانانی که سخنان پاتریک را بی‌چون و چرا می‌پذیرند. مزرعه، دنیا و قلمرو شخصی پاتریک است که در آن فرمانروایی می‌کند. و لابد به خود هم می‌بالد، این پادشاهِ لاغر با صدایی تاثیرگذار و سحرکننده.
مارتا سکوت می‌کند و نمی‌تواند درک کند که وقتی پاتریک به او راه و رسم تیراندازی می‌آموزد، چرا از او می‌خواهد به گربه‌ی بیمار شلیک کند. مقاومت می‌کند زیر بار این فرمان؛ مگر می‌شود موجود زنده‌ای را کشت حتا اگر بیمار باشد؟ و لابد به خود، به هویت‌اش و به موجودیت‌اش شک می‌کند. آیا خود، که به تمامی به انحصار پاتریک درآمده، بیمار نیست؟ و آیا به او هم روزی شلیک خواهد شد؟ اعضای گروه به راحتی می‌توانند آدم‌ها و حیوانات را به قتل برسانند، زیرا پاتریک ذهن آن‌ها را تسخیر کرده است. اما مارسی مقاومت می‌کند، در چهره‌اش بی‌تفاوتی‌ست اما کیست که نداند درونش تلاطم موج می‌زند؟ اعتراضی نمی‌کند، اما کیست که نداند درونش دردی بزرگ، عمیق و عمیق‌تر می‌شود؟
درد که بزرگ می‌شود، درد که ریشه می‌دواند در وجودش، سکوت‌اش به واژه می‌آید، اعتراض می‌کند، اعتراف می‌کند به دخترک همراهش در گروه. می‌رود در دستشویی، تنها جایی که تحت نظر نیست، می‌گرید. اشک‌هایی که روزی سکوت بوده‌اند، اشک‌هایی که بغضِ در گلو مانده بوده‌اند. و او کم می‌آورد، خُرد می‌شود زیر فشار این خود نبودن، بی‌خویشتنی، بی‌خود شدن، بی‌هویتی. اما پاتریک است که باز بر او نهیب می‌زند و سرزنش‌اش می‌کند. مارسی می‌خواهد آرام بگیرد. پس در گرگ و میش صبح، وقتی همه خوابند، می‌زند به دل جنگل، فرار می‌کند. بازمی‌گردد به خانواده‌اش و به لوسی، خواهری که روزگاری ترکش کرده بود.
در مارتا جوانی و شادابی موج می‌زند، چیزهایی که در مزرعه گم کرده است. او فراموش کرده که می‌تواند سرشار از زندگی باشد. حیف نیست زلالی چشمانش را خرجِ اشک‌ها کند؟ حیف نیست جوانی‌اش در غبار افکار بسته‌ی مزرعه، پاتریک و آدم‌هایش گم شود؟ حیف نیست پشت آدمیانی که بی‌خیال دنیا و مردمانش شده‌اند، پنهان شود؟ اما مگر می‌تواند از مارسی بودن فرار کند؟ پریشانی می‌شود سهم زندگی‌اش. در خواب، مزرعه را می‌بیند. در رودخانه و هنگام شنا، اعضای گروهِ پاتریک را می‌بیند. و وقتی سر از آب بیرون می‌آورد، پاتریکی می‌بیند، آن طرف رودخانه نشسته بر بلندایی و او را می‌نگرد. وقتی خیره می‌‌شود در چشمان خود در آینه، زیبایی‌اش را نمی‌بیند. مارتا گم شده است. سخت است مارتا شدن، سخت می‌گذرد بر مارتا. پریشان است،‌ مارتا. و این سرگشتگی، او را، جهانش را و زندگی‌اش را محو کرده است. نمی‌داند آرام گرفتن یعنی چه، نمی‌داند دلارام بودن را. تاریکی است که بر زندگی‌اش سایه افکنده. شریان‌هایش تیر می‌کشند، می‌لرزد بر خودش. می‌هراسد از آدم‌ها، می‌هراسد از تنهایی‌اش.
مارتا نمی‌تواند از دنیای تلخ مارسی می خلاصی یابد. او اسیر مارلین مانده است. زجری است با او، عذابی است با او. بی‌رحمی پاتریک، بر او زخم زده. برای همین وقتی کنار دریاچه‌ می‌نشیند به جای سرمستیِ زندگی، اندوه است که بر او آوار می‌شود. یک جایی، گوشه‌ای، تنها، ‌در خود فرو می‌رود و می‌گرید. زخم‌هایش را باز می‌کند یکی یکی. مارسی می‌شود، مارلین می‌شود، دزدی می‌کند، درد می‌کشد، زخم‌ها را تازه می‌کند. رنج می‌برد و هیج کسی نمی‌فهمد مارتا خودش را خیس کرده است. و هیچ کسی نمی‌فهمد چرا مارتای زیبا باید اینطور خودش را به یاد نیاورد. از مزرعه دور شده است، اما صدای نفس کشیدن مزرعه را می‌شنود و هنوز هوای مزرعه وجود دارد در او و ریه‌هایش را آزار می‌دهد. پاتریک تمام نمی‌شود برای مارتا، حضور دارد، صدایش هست. صداهایی بی‌صدا، رد می‌شوند، چرخ می‌زنند در ذهن مارتا، و خش می‌اندازند بر روح‌اش.

«مجله تجربه، شماره 13، تیرماه 91»




نظرها:

من این فیلم رو خیلی دوست داشتم بهار...یادمه چند روز تو ذهنم تکرار میشد. بویژه قسمتی که پاتریک گیتار میزد و مارتا محو و مسخ شده نگاهش میکرد و من فکر میکردم چقدر نگاهش سرشار از تحسینه.
***
بهار:
آره خیلی خوبه. منم دوستش دارم :)


Posted by: ندا on June 29, 2012 05:16 PM


هی میام اینجا..هی تو هیچی ننوشتی...میرم..بعد باز هی میام اینجا...هی دوباره ننوشتی.
****
بهار:
عزیزممممممم.
می‌نویسم زودی :)


Posted by: ندا on July 3, 2012 12:21 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?