شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« زیبایی | Main | . »

April 6, 2012 01:29 PM
اوتوپرتره‌ی بنیادگرایی

نمونه‌ای از نمایشِ بنیادگرایی (نمایش به معنای دُبوری‌اش: جهان‌بینی‌ای که عینیت یافته) در خیابان پاکستان تهران اتفاق می‌افتد. در آنجا می‌توان به خوبی شاهد اذهان و نگرش‌هایی بود که ترجمان مادی یافته و به عینیت درآمده است. آرایه‌ی اصلی نمایش، سفارت افعانستان است و جمعیت عظیمی از افغان‌هایی که با لباس‌هایی متفاوت ـ و خاص کشورشان ـ با بچه‌های متعدد صف بسته‌اند، اما نوبت را هم رعایت نمی‌کنند و از هم جلو می‌زنند. صفی انباشته به شکل‌های نامنظم و مختلف، ایستاده، نشسته بر لب جوی آب، کنار خیابان، بچه‌هایی آویزان از در و دیوار و یا در وسط خیابان که راه ماشین‌ها را هم سد کرده‌اند، جمعیتی که با پلیسی باتوم به دست کنترل می‌شوند.
این صف، ظاهر نمایش است. اما کدام سفارت است که مردمانش را اینطور دون و خفیف نشان دهد، کنترل کند و به امورات‌شان برسد؟ سفارتِ ملتی که قانون را نشناسد و سعی در به هم ریختن نظم داشته باشد: ملتی که اجازه می‌دهد با پلیس و زور و خشونت کنترل شود. و کدام کشور میزبان است که مهمان‌نوازی را به خشونت ـ پلیس باتوم به دست ـ تبدیل کند؟ صفِ افغان‌ها، نمایش قدرت است، قدرتی سلسله‌مراتبی که هر سخنی غیر از خود را طرد می‌کند.
صفی این‌چُنین، حکایت از تعصبات کور قومی و قبیله‌ای و کینه‌توزانه دارد که اتفاقا این‌بار از آستین هر دو کشور بیرون زده است. کشوری که خود و مردمانش را با این نمایشِ دون به حاشیه می‌راند و خوار می‌کند، نه تنها نمی‌تواند نگرش‌های مسموم کشور میزبان را غسل تعمید دهد، بلکه خود نیز با آن همراهی می‌کند و هیبت ملت‌ش را به منجلاب می‌کشاند. بیننده‌ی نمایش چه ذهنیتی می‌یابد: آیا این سفارت هم محصولِ مردم و ملتی نیست که بنیادگرایی در آن ریشه دوانده بود؟ طالبانیسم هنوز حضور دارد؟
و میزبانی که به ظاهر هویت همسایه‌اش را به رسمیت می‌شناسد اما هنوز در پس‌زمینه‌ی ذهن‌ش به رفتارهایی بیمارگونه متوسل می‌شود. تعامل را کنار می‌نهد و در اذهان ملت‌ش نفرت از دیگری و ستیزه‌جویی را ترویج می‌دهد. کشوری که خشونت را بهتر از دیالوگ و گفت‌وگو می‌داند. آیا بنیادگرایی در اینجا نیز حضور ندارد؟ آیا این کشور نیز از طالبانیسمِ خاص خودش رنج نمی‌برد؟


پ.ن. کامو نامه‌ای دارد به دوستی که در جنگ روزگار می‌گذراند:
«جنگ لِه‌ات کرده است و می‌خواهی بمیری اما آنچه نمی‌توانی تحمل کنی این حماقت عمومی و این عطش جوانانه برای خونریزی و این ساده‌لوحی جنایتکارانه است که باور دارند مشکلات بشری را می‌توان با خون حل کرد. نامه‌ات را می‌خوانم و درکت می‌کنم و آنچه واضح‌تر از همه درک می‌کنم این تضاد میان پذیرش سهل مرگ خودت و بیزاری‌ات از مرگ دیگران است. این نکته ارزش شخصی را نشان می‌دهد که می‌توان با او سخن گفت».




نظرها:

تناقض نیز دارد پذیرش مرگ خود و بیزاری از مرگ دیگری.


Posted by: asiyeh on April 7, 2012 10:30 PM


چقد غم نشسته تو صداتو دوس دارم... منو ياد خودم ميندازه
***
بهار:
ممنون :)


Posted by: lily on April 9, 2012 12:32 AM


البته این همه دلیلی بر توجیه رفتار های نژاد پرستانه بر ضد یک قومیت و ملت نمی شود.
***
بهار:
من دلیلی نیاوردم که توجیه کند
سعی کرده‌ام دوسویه نگاه کنم


Posted by: فواد شمس on April 12, 2012 12:29 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?