شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« رویا | Main | ... »

March 24, 2012 01:28 AM
آفرینش

بیژن نجدی، خالق واژه‌ها و جملات بکر است. شاعری که قدر و قیمت کلمات را می‌داند و نویسنده‌ای که جان می‌بخشد به صداها، اشیا، مردگی، سکوت و ... . قلم‌ش معیار و سنجش دارد و خوب می‌داند کدام واژه را کجا و چه وقت به کار ببرد. هر بار که کتاب‌هایش را بخوانی مدهوش نوشتارش می‌شوی. هیجانِ حاصل از خواندن نثرش، خواب از سر می‌برد. انگار که برای ساختن هر داستان، جانش را به ودیعه گذاشته که اینقدر به مخاطبش زندگی می‌بخشد.
نقل جان‌بخشی‌اش به کنار، چند نویسنده تا به حال توانسته‌اند اینقدر ماهرانه و استادانه در داستان‌های‌شان سکوت را به صدا و صدا را به واژه درآورند. ببینید مرتضایِ کر و لالِ «شب سهراب‌کشان» چه تلاشی می‌کند تا صداها را در دنیایِ بی‌صدایِ خودش کشف کند:
«تا رودخانه، تا پل، تا پرچین مسجد، تا بوی تن اسب‌هایی که به درخت‌ها بسته شده بودند، صدای «هله‌له‌له‌له» زنان شنیده شد. مرتضی تکان خوردن صداها را روی صورتش احساس می‌کرد و می‌دانست یک چیز بدون شکل بین دهان مردم و در هوا جریان دارد که او نمی‌تواند آن را با دست‌هایش بگیرد....
چند سال پیش یک روز سر سفره ناهار، قاشق را به پشت ته دیگ کته زد. قاشق خالی را در دهانش فرو برد و با چشم‌هایش از مادرش پرسید....؟
مادر گفت: آره ننه این صداست.
یک شب به تاریکی‌هایی که روی تاریکی‌های چاه ریخته می‌شد اشاره کرد و پرسید....؟
مادرش با تکان دادن سر گفت: نه، آن هیچ صدایی ندارد.
تابستان گذشته یکی از گوش‌هایش را روی تنه‌ی درخت گردو گذاشت و به پدرش التماس کرد که او هم گوشش را روی درخت بگذارد.
پدر گفت: نه.
مرتضی با حنجره‌ چوبی‌اش آنقدر زوزه کشید، آنقدر ناخن‌هایش را از پایین به بالا روی درخت کشید تا پدرش باور کند که درخت دارد قد می‌کشد....
... در تمام روزهایی که باران می‌بارید مرتضی مطمئن بود که باران هیچ صدایی ندارد. دانه‌های باران نرم بود، مثل صبح که از آن بالا می‌آمد و روی سفال‌ها می‌ریخت، مثل پیراهن مادرش.

... خودش را از مردم کنار کشید، تا قدم‌زنان به ایوان خانه‌اش بازگردد، روی لبه‌ی ایوان بنشیند و به سکوت پارس کشیدن سگی که در حیاط می‌دوید گوش کند، تا به قهوه‌خانه برود تا آنجا روی نیمکتی بنشیند و به صدای آب در لیوان روبه‌رویش نگاه کند... .

... مرتضی در حیاط به صورتش آب زد، دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت تا سکوت سیاه شده‌ی باغچه را نشنود. قدم‌هایش را روی صدای قد کشیدن علف‌ها ریخت و...*»

این است که مخاطب واژه‌ها را می‌خواند، چشمانش مالامالِ شعف می‌شود، میلی سکرآور در زیر پوستش می‌دود و ایماژها در تمام تن‌اش، ذره ذره پخش می‌شود. گویی متن با بازی درخشان واژه‌ها، به روی صحنه رفته است و مخاطب یارای پلک زدن هم ندارد.


* بخشی از داستان «شب سهراب‌کشان» از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»، نشر مرکز.

** برای خالقانی این‌چنین، باید همیشه فعل حال به کار برد، حتی اگر دیگر نباشند.




نظرها:

سلام.
آقاي نجدي هميشه براي من قابل تحسين هستند، ممنون از انتخاب زيباتون.
****
بهار:
سلام :)
ممنون از شما که خواندید


Posted by: لادن on March 24, 2012 01:52 AM


واقعا کتاب و داستان خوبیه. مجموعه‌داستانی که کلمات خیلی پاکیزه و باسبیقه کنار هم قرار گرفته‌ن.


Posted by: د on March 29, 2012 09:07 PM


بهار عزیزم سلام
تولد سی سالگیتون مبارک.
سال نو سالی پر از صمیمیت - مهربانی و پر از موفقیت باشد.
هنوزم دفتر منزل و دوست و همکارهای خوبی مثل شما را فراموش نکردم و به نیکی از تمام شما یادم می کنم .
***
بهار:
ممنون مینای عزیز. سال نوی تو هم مبارک باشد . تو همیشه لطف داشتی
شاد باشی همیشه :)


Posted by: mina on March 29, 2012 11:18 PM


عالی بود ، عالـــــــــــــــــــــــــــــــی
کلا وبلاگت خیلی خوبه خوشحالم از اینکه تازه آشنا شدم و مطالبش واسم جدیده و خوندنش می چسبه
×××
بهار:
ممنون. لطف شماست :)


Posted by: امیر مسعود on September 1, 2012 12:29 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?