شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« جدایی سیمین از نادر | Main | آفرینش »

March 23, 2012 01:48 PM
رویا

رفته بودم محسن را ببینم. دیدم کمی آن‌طرف‌تر خسرو شکیبایی هم نشسته، متفکر، جوان، با پوستی تیره، همان حمیدِ هامون بود و دغدغه‌هایش در سکوت هم پیدا بود. گفتم: آقا جان! حالا که محسن چند قدمی‌تان خانه کرده هوایش را که دارید؟ مبادا تنهایش بگذارید. در این بهار نو، دلش که می‌گیرد با آن صدای زندگی‌بخش‌تان گرم کنید زندگی‌اش را. برایش بخوانید با نرمش شین‌های زیبای‌تان که باز دیوانگی کند، جوانی کند، عکاسی کند. برایش از حافظ بخوانید، از شیراز بگویید تا مست بوی هوایش شود، تا شوق اردیبهشت و بهارنارنج‌هایش در دلش رخنه کند. خاموش نشسته بود و از پشت عینک بزرگ و کائوچویی‌اش فقط نگاه می‌کرد.