شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« خوشبختی‌های کوچک زندگی – 10 | Main | تو خود، همانی »

March 22, 2012 08:30 PM
فراسوی تصویر

دارم لابه‌لای کتاب‌های کتاب‌فروشی می‌چرخم، صدای آویز بالای در می‌آید. در روی پاشنه‌اش می‌چرخد. چشمم می‌افتد به پیرمردی به غایت لاغر و نحیف و خمیده، کت و شلوار پوشیده، با سنگینی و سختی و به مدد عصایش راه می‌رود، صورت و دستانش به شدت می‌لرزد و این لرزش روی گفتارش هم تاثیر گذاشته. از فروشنده می‌پرسد: فیلم «جدایی» را دارید؟ و پاسخ منفی می‌شنود. می‌پرسد باز فیلم را می‌آورند که مجدد مراجعه کند یا نه. من؟ همین‌طور ایستاده‌ام، با لبخندی از حیرت و فکر می‌کنم به نیرویی که پیرمرد نحیف را کشانده برای خرید این فیلم.




نظرها:

نرفتی براش بخری؟ از تو بعید نیست
***
بهار:
:D


Posted by: میم on March 25, 2012 11:30 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?