شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« زن | Main | ... »

March 10, 2012 09:48 PM
...

این روزها تصویری هست که مدام جلوی چشمانم تکرار می‌شود و آزارم می‌دهد. پدر پشت میز نشسته، گرسنه است و با اشتیاق شام می‌خورد. سرما خورده، آب ریزش بینی دارد و هرزگاهی، همچون پسرکی نحیف و بی‌آزار آب بینی را بالا می‌کشد. مادر به او چیزی می‌گوید، نمی‌شنود و می‌خواهد که باز تکرار کند. مادر باز حرف‌اش را تکرار می‌‌کند، او دوباره متوجه نمی‌شود. هر بار که خواسته‌اش را برای تکرار جملات اعلام می‌کند، صدای مادر بالا و بالاتر می‌رود. در نهایت فریاد می‌کشد: «چرا اینقدر از سمعک بدت میاد. گلومون باید پاره بشه تا تو بشنوی». کلمه‌ها چون پتکی بر سرم فرود می‌آید. پدر، به ظرف غذایش نگاه می‌کند، چشمانش قرمز شده، لقمه‌های غذایش را به زور قورت می‌دهد و آب بینی را همچون پسرکی نحیف و بی‌آزار بالا می‌کشد. چیزی هست در این تصویر که مرا سخت ویران می‌کند.