شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ... | Main | اشارت‌های تنهایی – 9 »

February 16, 2012 11:42 AM
بیا برایت بگویم که چه اندازه ویران شده‌ام

یک وقت‌هایی بار غم آدم اینقدر زیاد می‌شود که قالب تهی می‌کند. یادش می‌رود چند ساله است، چه باید بکند، کجا باید برود. از دیشب تا صبح نشسته‌ام به صحنه تصادف شقایق فکر می‌کنم، وقتی داشته شاد و خندان با همسرش از سفر برمی‌گشتن. و فکر می‌کنم توی این باران و برف، زیر خاک، سردش نشود. اگرچه اینقدر مظلوم و ساکت است که اعتراض هم نمی‌کند. مراسم‌ش توی مسجد نزدیک محل کارم است؛ بلوار دریا. حالا هر روز که از جلوی مسجد رد شوم، یاد شقایقی می‌افتم که دیگر نیست، یاد فریادها و گریه‌های مادرش می‌افتم. می‌دانم دیگر نمی‌توانم این محله و چهارراه را تحمل کنم. باید دیگر نبینم‌ش.