شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« اشارت‌های تنهایی – 8 | Main | ... »

February 11, 2012 01:05 PM
زندگی دیگران

روایت‌های زیادی در جهان وجود دارند که مخاطب را در گونه‌ای بی‌وزنی می‌برند. این بی‌وزنی فرای ارزش ادبی، هنری و علمی‌شان، آنجاست که مخاطب خود و وضعیت‌اش را با روایت یکی می‌پندارد. وضعیتی که خواننده/تماشاگر را دل‌خوش می‌کند که شرایطی که در آن گرفتار است نه وضعیت خاص او و جامعه‌اش بل وضعیتی عام و جهان‌شمولی‌ست که در دوره‌های مختلف برای مردمان مختلف قوم زمین ایجاد شده است. پس مبهوت پاره‌گفتارهای روایت شده و در لذت فرا-تاریخی و فرا-زمانی آن غرق می‌شود. نمونه‌ی امروزی آن شاید نوشته‌های ایوان کلیما باشد که هر خواننده‌ی ایرانی را به شگفتی می‌برد: وه! انگار کن در کشور ماست.

Jerska.jpg


فیلم زندگی دیگران نیز سوای نشانه‌های زیادش که می‌تواند مرکز نقد قرار گیرد، یکی از این نمونه‌هاست. درایمن کارگردان به دیدار دوست نویسنده‌اش، جرسکا می‌رود. وزیر فرهنگ، او و نمایش روی صحنه‌اش را تهدید به تحریم و توقیف کرده است. درایمن برای دوران گذشته اظهار دلتنگی می‌کند و جرسکا ادامه می‌دهد:

- به نظر خوب نمیاد. دیگه نمی‌تونم توی این کشور بمونم، نه مردم درستی داره و نه آزادی بیان. این سیستم من رو دیوونه می‌کنه. ولی از طرف دیگر، این همون سیستمی‌ست که ما برای نوشتن ازش الهام می‌گیریم. نوشتن در مورد شیوه زندگی مردم کشور، زندگی واقعی اونها. این شاهکاری‌ست که از درون ما الهام می‌گیره. ولی واقعا ازش متنفرم، درایمن... . محدودیت‌های زیادی وجود داره که تو نمی‌تونی با اونها کنار بیای. زنده بودن خیلی بی‌معنی شده.

در نمایی دیگر، جرسکا در جشن تولد درایمن، فارغ از جشن و شادی و هیجان میهمان‌ها، گوشه‌ای نشسته و کتاب می‌خواند. بعد در حالی‌که به آدم‌های شاد جشن چشم دوخته، به کارگردان می‌گوید:
- این مردم لیاقت آزادی رو ندارن، نه؟
- ندارن؟ پس تو چرا اینجایی؟ توی همچین محیطی چی کار می‌شه کرد؟ مردم به هر چیزی که در اطراف‌شون قرار داره عادت می‌کنن.
- بله، حالا می‌تونن به چیزی که براشون غیر قابل تحمله عادت کنن. دیگه بیش‌تر از این نمی‌شه تغییرات رو پیش‌بینی کرد.

چند روز بعد، خبر خودکشی جرسکا می‌رسد. جرسکایی که زندگی در فضای خفقان‌آور را دوست ندارد و می‌خواهد ترک وطن کند. جرسکایی که زندگی برایش بی‌معنا شده. و خدا می‌داند او وقت خودکشی چه کشیده و چقدر به مردمان کشورش فکر کرده.




نظرها:

میدونم بستن کامنت‌دونی چه معنایی داره. ولی خیلی احمقی اگه فکر کنی هیچ کسی عاشق دستای ظریف و انگشت‌های زیبا و کشیده‌ی تو نخواهد شد. خیلی...
***
بهار:
من البته می‌توانم این کامنتت را منتشر نکنم. قدرت‌نمایی. ولی آدم نمی‌داند داری تعریف می‌کنی یا تحقیر :دی


Posted by: میم on February 11, 2012 01:23 PM


هووووم...از اون فیلمهایی بود که تا چند روز مدام به آدمها و دیالوگها و روابطشان فکر می کردم...
***
بهار:
عالی ست


Posted by: سمیرا on February 13, 2012 03:40 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?