شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« پیش/ پس رفت | Main | راكد »

January 24, 2012 07:21 PM
از آرامشِ گم‌شده در شهر. 3

1. هر روز در ذهنم‌ با مامورهای گشت ارشاد در حال مجادله‌ام. هر روز با آن‌ها تمرین جنگیدن می‌کنم. خودم را آماده می‌کنم که اگر مرا گرفتند چه بگویم و چه عکس‌العملی نشان بدهم. انگار کن جنگنده‌ای که هر روز اسلحه‌اش را از جعبه درمی‌آورد، تمیزش می‌کند، گرد و خاک‌ش را می‌گیرد و به تمرین تیراندازی می‌رود. خسته می‌شود، عرق می‌ریزد، دوباره برمی‌گردد و اسلحه را در جعبه می‌گذارد برای روز بعد. از دور که ته‌رنگ‌های ماشین‌شان را می‌بینم، جنگ و جدال‌های ذهنی شروع می‌شود. و هر بار انگار از جنگی خسته‌کننده برگشته‌ام.

2. در وجود همه‌ی ما یک گشت ارشاد نهفته است.

3. صبح از خواب بیدار می‌شوم، چشم‌هایم را باز می‌کنم و بی‌مقدمه و بلند داد می‌زنم: عوضیا.


+ 2
+ 1




نظرها:

توی خیابان، دانشکده ، خوابگاه ...
***
بهار:
همسایه، سوپر محل، همکار، راننده تاکسی، همکلاسی...


Posted by: سمیرا on January 25, 2012 12:02 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?