شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« خوشبختی‌های کوچک زندگی – 6 | Main | اشارت‌های تنهایی – 4 »

December 5, 2011 08:07 PM
ناکجاآباد

در فیلم آینه‌ی تارکوفسکی، صحنه‌ای‌ست که در آن ماریایِ هراسان برای فرار از استرس و تنش کاری‌ش به خانه برمی‌گردد و به زیر دوش آب می‌رود. آب او را به آرامش می‌رساند، اما هنوز دقایقی نگذشته که آب کم، کم‌تر و قطع می‌شود. ماریا با خنده‌ای از روی ناتوانی، به دیوار تکیه می‌دهد و این استیصال او را به گریه می‌اندازد. صحنه کات می‌خورد به خانه‌ای در طبیعتی زیبا که در حال سوختن است. در سعادت‌آباد نیز، آدم‌ها با شکل‌های مختلفی از تنش در رابطه‌شان وارد مهمانی می‌شوند. یاسی می‌خواهد در این جشن به همسرش بگوید حامله است. قرار است ساعاتی در کنار هم خوش باشند ـ و به آرامش برسند. اما گویی تنش روابط بر این آرامش ناپیدا غلبه می‌کند و هر کدام مستاصل به گوشه‌ی تنهایی خود پناه می‌برند و می‌گریند: آینده‌ای خوش در راه نیست، آنچه که از آینده رابطه دیده می‌شود تصویر همان خانه‌ای‌ست که در دشتی سرسبز می‌سوزد.

آدم‌های سعادت‌آباد، هر کدام با میزانی از آگاهی وارد رابطه‌ای شده‌اند که اگرچه از آینده‌ش بی‌اطلاع‌ بوده‌اند اما آن را با علم به داشتن جایگاهی مستقل، مشروع و شناخته شده برای همگان به دست آورده‌اند. آن‌چه که از زوایای فیلم درمی‌یابیم این است که روابط سامان‌یافته با کلمات، حرف‌ها، اعمال و رفتار آدم‌هایش پیچیده شده و تخریب می‌شود. تا آنجا که ادامه رابطه برای‌شان دشوار شده و می‌خواهند به تندباد رابطه‌شان پایان دهند. بهرام و تهمینه تصمیم می‌گیرند مدتی جدا از یکدیگر زندگی کنند، زندگی یاسی و حمید هم‌چون آینه شکسته‌ای ادامه می‌یابد و لاله که در بی‌خبری علی جنین‌اش را سقط کرده، کتک می‌خورد. اما در میان آدم‌ها و رابطه‌های سعادت‌آباد، آدمی هست کم‌رنگ و به حاشیه رانده شده که جنس رابطه‌ش را به شکلی دگرگون با بقیه انتخاب کرده است. رابطه او با آلودگی رابطه‌ای دیگر شکل گرفته است. اگر یاسی زندگی‌ش را با امیدی دوچندان آغاز کرده و حالا آینه زندگی‌ش شکسته و خود را، زندگی‌ش را، کودک‌ و همسرش را در آینه شکسته می‌بیند و با این حال می‌نشیند روبه‌روی همان آینه شکسته و آرایش می‌کند، پرستار بچه رابطه‌ش را از همین آینه شکسته شروع کرده. پرستار بچه آگاهانه وارد رابطه‌ای پرتشنج شده و می‌داند جایگاه مستقل و مشروعی نخواهد داشت.

Saadatabad-02.jpg

در فیلم، جهان‌بینی پرستار آشکار نمی‌شود، اما نشانه‌هایی که به نمایش درمی‌آیند ترجمانی از وضعیت و جایگاه او در زندگی‌ست: زندگی پرستار، دچار آشفتگی‌ست. او با جایگاهی که برای خودش ساخته و انتخاب کرده، اجازه می‌دهد دیگران به شکل تحقیرآمیزی شخصیت و زندگی‌ش را به آشوبی پنهان بکشند. او در خانه حمید جایگاهی دون دارد: «پرستار بچه» است و نه حتا «معلم» بچه. حمید با حالتی از اشمئزاز ـ به شکلی موذیانه ـ به یاسی می‌گوید از پرستار بچه خوش‌ش نمی‌آید و بهتر است که به دنبال شخصی دیگر باشند. و بعد با دروغی روانه خانه پرستار می‌شود. دروغ حکایت از رابطه‌ای پنهانی و تنش‌زا خواهد داشت، پرستار می‌داند که اگر رابطه پنهانی‌ش آشکار شود یکی از محکومان خواهد بود و با این حال او این را «انتخاب» کرده است. حمید با حالتی از مستی بسیار به خانه پرستار می‌رسد؛ چه عاشقی‌ست که راضی می‌شود دقایق دیدار و لذت حضور معشوق‌ش در لحظات مستی خلاصه شود؟ نمای دیگری از اشمئزاز در رابطه، آنجایی‌ست که حمید از پرخوری زیاد دچار تهوع می‌شود و در خانه پرستار استفراغ می‌کند. نقطه آخر امید پرستار، هدیه تولد حمید است. حمید دست‌پاچه دخترک‌ش را به آغوش می‌کشد و هدیه را فراموش می‌کند. و بعد که هدیه را به او می‌رساند، می‌گوید که آن را بعدا باز می‌کند. پرستار بچه، در فیلم هیچ نامی ندارد. او محکوم است به فراموشی، فراموشی‌ای که خود نقش بزرگی در آن داشته است. سعادت‌آباد برای او ناکجاآبادی‌ست جزیره‌وار بر روی آب‌های متلاطم و گرفتار موج‌های ناآرام. گویی او به درون یک تناقض آشکار پرتاب شده است: جدایی، ابتدا و انتهای سرانجام اوست. او، همان زنی است که برای فرار از تنش‌های زندگی و برای تمدد اعصاب‌ش به زیر دوش می‌رود ـ رابطه‌ای را انتخاب می‌کند، اما می‌داند که حمام در حال تخریب است و با این حال در زیر آوارش می‌ماند؛ خانه‌ی او نیز در حال سوختن است.




نظرها:

هوووم ...من فیلم رو دوست نداشتم.خیلی آشفته بود.اگر چه این تحلیل و توصیفی که نوشتی خیلی خوب است ولی باز هم فکر می کنم یک چیزی در این فیلم کم بود.یک چیزی که دقیقا نمی دانم چیست و وقتی می آمدی بیرون نمی شد گفت خیلی فیلم خوبی است.معمولی بود.
***
بهار:
به نظر من هم خیلی معمولی بود فیلم. من هم دوستش نداشتم :)
ولی پرستار بچه خیلی بیشتر از بقیه فکرم رو مشغول کرده بود.


Posted by: سمیرا on December 6, 2011 01:01 PM


فیلمش اصلا قشنگ نبود. و هیچ جاییش رو نمیشد با عشق تماشا کرد.
منو دوستم که از سینما اومدیم بیرون شب شده بود. تا خونه دوستم پیاده رفیتم. توی راه هم کلمه ای حرف نزدیم. دوستم متاهله! نمیدونم چرا بعدش اینقدر فکر میکرد. شاید خودشو گذاشته بود جای حامد بهداد. شایدم بهرام...


Posted by: رامین on December 8, 2011 07:33 PM


من بعد از سال‌ها (شاید هشت سال) می‌خواستم یک فیلم سینمایی ببینم، که شما رأی‌ام را زدید!
جدیداً دنیای وبلاگ را کشف کرده‌ام، خواستم بگویم وبلاگ پاک و منقحی دارید. آرشیوتان را هم کاتوره‌ای خواندم. ممنون.
***
بهار:
چرا منصرف شدید؟ در این وانفسای فرهنگ و هنر این فیلم را ببینید :)
و ممنون از نظرتان درباره وبلاگم. خوشحالم :)


Posted by: علیرضا on December 8, 2011 10:06 PM


یک چیز دیگر. نوشته‎های قدیم‎تان - قبل از اکتبر 2004 -، فونتش زشت است. و این‎که بعضی لینک‎ها هم سینتکس ارور می‎دهد.


Posted by: علیرضا on December 8, 2011 10:14 PM


به نظرم خیلی از نوشته‌های این‌جا محتوا ندارد. فقط سعی در تنقیح و خوب نشان دادن قلم است. مثل "اشارت تنهایی 2". واضح و شفاف نیست. منظورتان در آخر هم معلوم نشد که چیست. "تنهایی، خوب بودن، همیشگی" حتی یک رابطه‌ی آشفته هم بین‌شان برقرار نشد. نمی‌دانم شاید من پرت و پلا می‌گویم. ببخشید.
***
بهار:
به نظرم اگر دقیقا درک کنید که قصد من از نوشتن اشارت‌های تنهایی چیست، متوجه بشوید که شماره 2 دقیقا دارد چه چیزی را توضیح می‌دهد. واضح است که در آنجا محوریت روی همیشگی نبودن است. :)


Posted by: علیرضا on December 8, 2011 10:25 PM


یک خواست هم از شما دارم. چه‌طور می‌توان وبلاگ‌های فارسی (مثل وبلاگ شما) را پیدا کرد؟ جایی لینک‌های‌شان جمع است؟ البته آن‌هایی که به نظرتان محتوا دارد (هم محتوا، هم نگارش خوب). می‌دانم طلب بزرگی است، اما به نظرم شما موجود بشری‌ای آمدید. ممنون.
***
بهار:
من لینک‌ها را در وبلاگ ندارم و در گوگل ریدر اضافه می‌کنم ولی می‌توانید به وبلاگ‌هایی که لیست زیادی دارند سر بزنید و به سلیقه خودتان خوب‌ها را پیدا کنید. چون به نظرم انتخاب یک وبلاگ کاملا سلیقه‌ای‌ست :)
مثلا اینجا را ببینید لینک هم دارد:
http://lahhzeh.blogfa.com/


Posted by: علیرضا on December 8, 2011 10:33 PM


چه خوب. شما هم شمس لنگرودی و رولن بارت را دوست دارید. چهار پنج تا از شعرهای آقای لنگرودی واقعاً خوب است.
دیدم از
A lovers Discourse
بارت هم نقل قول کرده‌اید. عالی‌ست عالی. هرچند که ترجمه‌اش آشغال است. یکی دو تا ترجمه از پیام یزدانجو خوانده‌ام، فکر می‌کنم این آقا بهتر است ؟؟؟؟ شود، تا مترجم.
***
بهار:
من کلمه‌ای از این نظر شما را سانسور کردم. چون دلم نمی‌خواهد در این‌جا به کسی توهین شود. آدم می‌تواند نقد کند ولی با ادب و احترام و نه با تخریب. سانسور کردم که یاد بگیرید/یاد بگیرند بقیه نیز.


Posted by: علیرضا on December 8, 2011 10:51 PM


در آرشیوتان می‌چرخم. خوب است. بعضی‌هاش واقعاً خوب است.
***
بهار:
ممنون. این لطف شماست :)


Posted by: علیرضا on December 8, 2011 11:05 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?