شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« تو مشغول مردن‌ات بودی | Main | تغییر نگرش به طلاق »

November 10, 2011 10:56 PM
آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود

کسی در زندگی‌ت پررنگ و برجسته می‌شود، کسی که دوست‌ش داری: یک دیگری در جایگاه معشوق. دلتنگ‌ش می‌شوی و بخش زیادی از ذهن‌ت، زندگی‌ت، احساس‌ت و مهرت را به او می‌بخشی. از هر کلامی برای ستایش او استفاده می‌کنی حتا با همین کلمات روزمره‌ی دلتنگم، کجا می‌روی*. تلاش می‌کنی او در بهترین شرایط عاطفی و بهترین وضعیت اجتماعی، فرهنگی و ... باشد: موقع خرید و پرسه‌زنی در مغازه‌های مختلف سمت دیگر حواست به اویی‌ست که دوستش داری؛ چه لباس‌هایی برایش بخرم که او شیک‌تر و خوش‌‌پوش‌تر شود؟ به او کمک می‌کنی که در شغل‌ش پیشرفت کند. موقع بیماری یا غم و افسردگی‌ش، بخشی از وقت‌ت وقف او می‌شود تا از آن وضعیت خلاص شود. با خودت فکر می‌کنی چه غذاهایی دوست دارد، که برایش تهیه کنی و... . «می‌خواهی» دیگری بهترین باشد، می‌خواهی «دیگری» احساس خوش‌بختی کند. در تمام این اعمال، سویه‌ی‌ پنهانی‌ست به نام خودخواهی: خواسته درونی عاشق این بوده که شادی، راحتی و آسایش معشوق را ببیند، تا شادیِ خودش افزون‌تر شود. درکِ شادی مضاعفِ عاشق را بارت از رویسبروک نقل می‌کند: «حال، همه‌ی خوشی‌های روی زمین را در نظر گرفته، همه را در قالب یک خوشی واحد درآمیخته، و آن را به یک فرد واحد ارزانی کنید ـ این همه در قبال این خوشی‌ای که من از آن حرف می‌زنم هیچ است**».
این خودخواهی، نوعی اشتیاق عاشق به معشوق است: عاشق از معشوق توقع همان خواست‌ها و اعمالی که خود پیش از این انجام داده است را ندارد. این همان خواستی‌ست که عاشق را به غلیان درمی‌آورد. این لذتی‌ست که عاشق از لذتِ معشوق می‌برد. این همان عشق و دوست داشتن احترام‌برانگیز است که مادری به فرزندش می‌گوید: او «از من آزاد است. که از من دِینی به گردن او نیست... می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم، و همه‌ی عشقی که به پای او می‌ریزم را برای کیف کردن خودم می‌ریزم».


* برای ستایش تو،
همین کلمات روزمره کافی‌ست
همین که کجا می‌روی، دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگ‌ریزه کافی‌ست
تا از تو بتی بسازم
«شمس لنگرودی»
** بارت، رولان (1383)، سخن عاشق، ترجمه پیام یزدانجو. تهران: نشر مرکز.
+ عنوان بخشی از شعر افشین یداللهی و آهنگ تیتراژ مدار صفر درجه است.




نظرها:

سلام خانم محمدی
خیلی زیبا نوشتید ، انسانها به اشکال مختلف در پی خواسته ها خویش و افزوی قدرت اند ، حتی گاهی تواضع نوعی تحمیل قدرت است . با این وجود اکثر مفاهیم خوب و بد دارند ، بستگی به مکان ، زمان و بعضی پارامترهای انسانی و اجتماعی دارد. مانند قدرت ، عشق ، لذت ، درد ، و ...
به نظر من عشق ، همان گفته مسیح است :
عشق یعنی لذت بردن از رنج.

با تشکر
مهدی پناهی
***
بهار:
ممنون از نظرتون :)


Posted by: مهدی پناهی on November 10, 2011 11:28 PM


سلام. این چه یادداشت خوبی بود.
***
بهار:
چاکریم دکتر :دی


Posted by: رضا on November 12, 2011 04:14 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?