شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« خوشبختی‌های کوچک زندگی – 5 | Main | . »

October 29, 2011 11:29 PM
ملال

از محل کار که بیرون می‌آیم و با تاریکی هوا مواجه می‌شوم، غم بزرگی چشمانم‌ را می‌گیرد. گویی بخشی از زنده‌گی‌م را که می‌توانست صرف دوست‌داشتنی‌ها شود، از دست داده‌ام. حساب می‌کنم امروز چند ساعت از عمرم را فروخته‌ام؛ ساعت‌هایی که به تاریکی و خستگی ختم می‌شوند.




نظرها:

به قول پاوزه، کار خسته می‌کند.


Posted by: درخت ابدی on October 30, 2011 12:15 PM


این چند روزی که تکه نوشت بالا را نوشته ای که به نظرم تلخ است سعی می کنم فراموشش کنم و حتی برای کسی تکرار نمی کنم که این نوشته میان نوشته های دیگری که خوانده ام گم شود.ولی وسط روز یکدفعه یادم می افتد و ...
من هم دوست دارم خوب بشود و مادری را تجربه کند...اگر این طور شد زود بنویس.
***
بهار:
مرسی سمیرای عزیزم. برایت می‌نویسم نتیجه را... این را فقط اینجا نوشته‌ام که خودم یادم نرود یک روزی ممکن است در میان همین شادی‌ها و خوشی‌ها از این اتفاق‌ها هم بیوفته :)


Posted by: سمیرا on November 10, 2011 10:19 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?