شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« خوشبختی‌های کوچک زندگی – 4 | Main | غیاب کلمه »

October 17, 2011 09:40 PM
طرد خود

هر روز که می‌گذرد، فاصله‌ام از خانواده بیشتر می‌شود. دور شده‌ام، کم صحبت می‌کنم و کم می‌بینم‌شان. در روزگاری که دیگر مریم نیست، دختری شده‌ام که هر روز با خودش بیشتر و بیشتر حرف می‌زند. گاهی اتفاقات روز را برای خودم با صدای بلند باز تعریف می‌کنم، حرف‌هایی که زده‌ام، جاهایی که رفته‌ام، هیجان‌هایی که بوده، لبخندها و اشک‌ها را ـ این همان دیوانه‌ای نبود که در خیابان راه می‌رفت و با صدای بلند حرف می‌زد و همگان او را به سخره می‌گرفتند؟ بعد از پایان حرف‌هایم، منتظر صدایی هستم که تاییدم کند، نقدم کند، نهی‌ام کند، بخندد، دستی به سرم بکشد، راهنمایی‌ام کند و از پادرهوایی‌ها بیرونم بکشد. صدایی که نیست. انگار دارم در چاهی عمیق و تیره فرو می‌روم. صدایم به دیواره‌ها می‌خورد، در چاه می‌پیچد و به خودم بازمی‌گردد. تنهایی غریبی‌ست. تنهایی عمیق با هم‌آوایی این نت‌ها.