شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ... | Main | از آرامشِ گم شده در شهر. 2 »

February 17, 2011 10:13 AM
...

با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور لب‌هایم را مین‌گذاری کرده‌اند
ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند

«گروس عبدالملکیان. سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند»




نظرها:

باد که می آید
خاک نشسته برصندلی بلند می شود
می چرخد در اتاق
دراز می کشد کنار زن .
فکر می کند
به روزهایی که لب داشت
***
بهار:
گروس عبدالملکیان
عالی بود. مرسی پامج برای یادآوری :)


Posted by: پامج on February 19, 2011 12:45 PM


لبخند بزن بر شب ؛ بر روز ؛بر من
بر این پسر بچه ی کمرو که دوستت دارد ...
سهو یاد این افتادم .. نمیدونم چرا اما؟


Posted by: اگنس on February 19, 2011 10:04 PM


چقدر زیبا بود؟!
یاد دیروز افتادم 17 اسفند!
دیروز دکتر مهندسای مردم رومیزدن یه عده عوضی بی هویت!
نمیدونی چه دردی داشت دیدن اون صحنه ها
اینکه ببینی یه عده آشغال بیان و فرهیخته های جامعه رو بزنن و نتونی بهشون بگی چرا؟
من دیروز با دیدن اون صحنه ها فقط گریه کردم
و این شعر رو زمزمه کردم:
خدایا
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را


Posted by: سپیده on March 9, 2011 01:59 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?