شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« تصویرِ صدا | Main | از آرامشِ گم شده در شهر. 1 »

November 15, 2010 08:43 PM
رنجوری و مهجوری

مادرم دارد با سرعت عجیبی پیر می‌شود. دست‌ها و صورتش را نگاه می‌کنم، بدجوری غریب و دور شده؛ دردآور است این پیری. کنارش هستم و هر روز می‌بینم‌اش، اما نمی‌فهمم این چروک‌ها چه وقت پیدا شد که حالا اینقدر عمیق و زیاد شده‌اند. می‌ترسم؛ می‌ترسم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و دیگر نشناسم‌اش.




نظرها:

ناگهان چقدر زود دیر می شود.....


Posted by: بابک on November 15, 2010 10:34 PM


تا دنیا دنیاست این زخم ها هم هست...


Posted by: meisam on November 16, 2010 09:23 PM


man ham gahi mamanam ra mibinam ke door mishavad ,hamintor baba ro.kaboose badi ast.man vali kheili vaght ast ke nadideamash.2 mahi hast.
***
بهار:
تو دوری، دور فیزیکی. اما درد است این که کنار دستش باشی و این روند سریع را ببینی. درد است نتوانی جلویش را بگیری یا روندش را کند کنی. درد است.


Posted by: samira on November 17, 2010 05:15 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?