شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« برزخ | Main | اشارات تنهایی »

October 5, 2010 07:59 PM
دنیای نام‌ها- 5

می‌دانید، آقا! من آدم کلمه‌بازی هستم. همیشه مات نام‌ها می‌شوم. این واژه‌ای که می‌آید می‌نشیند روی پیشانی آدم و یک عمر همراهی‌اش می‌کند. شده دستپاچه شوید وقتی کسی را صدا می‌زنید؟ نه برای وجود خود آن آدم، بلکه برای اسم‌اش. دیده‌اید گاهی چه دلبری می‌کنند این نام‌ها؟ شده نامی را چند بار پیاپی تکرار کنید و دل‌تان آرام بگیرد؟ این نام‌ها دنیایی دارند برای خودشان. حس دارند، حرف می‌زنند. خیره می‌شوند توی چشم آدم‌ها. گاهی دور و غریب می‌شوند، پس می‌زنند خواننده و شنونده را. گاهی می‌شوند دست نوازش، مهر می‌ورزند. گرم و سرد دارند. گاهی خوف می‌اندازند به دل، تحقیر می‌کنند. گاهی می‌شوند خودِ خودِ عشق. حسرت و آه هم دارند، فریاد هم می‌کشند. گاهی آدم را به اشتباه می‌اندازند. حالا من، از وقتی شما را شناخته‌ام، هرچه تمرین کرده‌ام، زبانم نچرخیده نام‌تان را صدا بزنم. شما باید «فرهاد» باشید نه «اصغر». من همیشه شما را «فرهاد اصغری» صدا می‌زنم و همه با پوزخند نگاه‌م می‌‌کنند. فرهاد به شما می‌آید، آقا. به خاطر سر پرهیاهوی‌تان، بی‌قراری‌ها و دغدغه‌های‌تان، درون‌تان. به خاطر میل و تمناهایی که به فیلم درمی‌آوریدش. برای وجد و شورِ بی‌صدایی که در متن فیلم‌نامه‌هاتان ریخته شده. شما باید «فرهاد» باشید.


رونوشت به: اصغر فرهادی

+ حسنا
+ حنانه
+ راحیل
+ ایمان




نظرها:

من دلم برای بهار مو مشکی سفیدپوست تنگ شده. همان دختر اصیل ایرانی نه این بهار با موهای بلوند.
***
بهار:
ئه آرزو. یعنی حالا اصالت ایرانی ام را از دست دادم؟
الان دیگه موهام بلوند نیست. باشه اصلن میذارم مشکی بشه. تو رو خدا دوستم داشته باش :دی


Posted by: آرزو on October 5, 2010 08:39 PM


چسبید، خیلی.
***
بهار:
چه خوب :)


Posted by: سیاوش on October 6, 2010 11:55 PM


دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد


Posted by: اگنوستیک on October 7, 2010 07:52 AM


شاهکار مثل خودت!
***
بهار:
اسم هم که نگذاری می توانم حدس بزنم چه کسی هستی :)


Posted by: پاییز بدون بهار! on October 8, 2010 12:24 PM


راحیل...
راحیل...
هه!
دلایل من برای اینکه راحیل نباید نام میشد. خود راحیل بود!

بود!


Posted by: البرز on October 17, 2010 01:32 PM


:) اصلا فکر نکرده بودم که اسم این آقای پرهیاهو، بی قرار "اصغر" است... همیشه همین "فرهاد" نامش چیره بوده، روشن تر، پررنگ تر بوده


Posted by: mahshad on October 22, 2010 12:54 PM


سلام
من هم ترم 3 همان دانشگاه کوچک هستم و بیشتر وقتم را در همان کتابخانه سپری می کنم. اما مشکلم این است که پارسال کتابهای بخش ادبیات را خواندم.
دیگر نمی دانم به چه امیدی بروم دانشگاه.
دوست دارم وبلاگم را بخوانید و نظر بدهید
***
بهار:
چه خوب. چه خوب.
خب برین یه بخش دیگه. کلی زیاده کتابها.
چشم. حتمن می خونم وبلاگ رو :)


Posted by: موزبدورا on October 22, 2010 06:34 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?