شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« . | Main | پیچ‏درپیچ »

September 10, 2010 11:25 PM
غرولند

1.
دانشکده‏مان کوچک بود (علوم اجتماعی ِ دانشگاه علامه)، کتابخانه‏اش هم. به قول ندا، پایت که می‏رسید جلوی در دانشکده، توی کلاس بودی. کتابخانه اما با آن وسعت اندکش، کتاب‏های خوبی داشت. در آن 4 سال به جز 5-4 ماه‏ش، هیچ وقتی نبوده که ازش غافل شوم. داخل مخزن، از کتاب‏های ارتباطات شروع کرده بودم به خواندن، بعد رفته بودم سراغ کتاب‏های جامعه‏شناسی و فلسفه؛ بعد هم ته راهروی‏ش سمت راست، کتاب‏های سینمایی و نقد ادبی. کارت کتابخانه‏ام پر شده بود، یکی دیگر برایم صادر کردند. جای خیلی از کتاب‏ها را هنوز هم حفظم. هنوز کارمندهایش مرا می‏شناسند.
حالا، دانشکده‏مان به نسبت قبلی بزرگتر است (علوم اجتماعی ِ دانشگاه تهران)، کتابخانه‏اش هم. در این 2 سال، فقط 2 بار داخل مخزنش رفته‏ام، فقط 6 کتاب و 3-2 پایان‏نامه امانت گرفته‏ام. اصلن جذبم نمی‏کند. کتاب‏های ارتباطات به نسبت بقیه رشته‏های علوم اجتماعی‏اش، غنی نیست*. دوستش ندارم. از کتاب‏های انگلیسی‏اش اما بی‏خبرم. پردیس دانشگاه هم نرفته‏ام. بیشتر ِکتاب‏های خوانده‏ی این 2 سال را خریده‏ام و چندتایی هم از اساتید و دوستان امانت گرفته‏ام. با اینکه بیشتر درآمد و پس‏اندازم را صرف خرید کتاب می‏کنم، این روزها که قیمتش بالا رفته، سختم شده خرید زیادِ کتاب. باز هم می‏روم همان دانشکده قبلی.

2.
در همان دانشکده کوچک، کتاب زیاد می‏خواندم، گوشه‏ای نکته‏هایش را می‏نوشتم و نقد و تحلیل‏اش می‏کردم. آن کتابخوانی‏ها ذهنم را خیلی خوب فعال کرده بود. توانم هم خیلی بالا بود. در این 2 سال، مطالعاتم سطحی و گسترده شده؛ جریان همان اقیانوسی که عمق چند سانتی‏متر دارد. ارتباطات دانشگاه تهران رویکرد میان‏رشته‏ای دارد و این مطالعات گسترده هم لازمه‏اش است. اما خیلی از مباحثی که خوانده‏ام آنقدر در ذهنم نمانده که به درد نقد و تحلیل‏ بخورد. مقادیر بسیار زیادی بی‏سواد شده‏ام. دارم پس‏رفت می‏کنم. یکی از دلایل این کم‏خوانی، برای کاری بوده که به اشتباه، زیاد بهش چسبیده بودم. کار زیاد، توانم را کم کرده بود. شب‏ها مثل جنازه می‏رسیدم خانه، تازه بخشی از کارهایم را هم با خودم می‏آوردم و تا نیمه‏شب بیدار می‏ماندم. تنبلی هم بوده البته. اینها همه مرا می‏ترساند. از خودم بدم می‏آید، از بی‏سوادی‏ام. من آدم ِ این کم‏کاری‏ها و کم گذاشتن‏ها نبوده‏ام. باید دوباره شروع کنم.

* سلام ناسیونالیست‏های عزیز! لابد دوباره می‏خواهید بگویید احترام امامزاده را متولی باید نگه دارد و این حرف‏ها را نباید اینجا گفت.

پ.ن. بعضی روزها می‏رفتم بخش پایان‎نامه و نشریات تا به آن تابلوهای عکس سیاه و سفیدی که بسیار دوست‏شان دارم سر بزنم. نمی‏دانم برای چند سال پیش‏ است و عکاس‏شان کیست؛ کمی رنگ و روی‏شان رفته که البته جلوه‏اش را هم بیشتر کرده. زمستان گذشته دیدم دوتایشان را گذاشته بودند بیرون، کنار پله‏ها، زیر باران. حالا در راهروی ورودی کتابخانه هستند.




نظرها:

صفحه خوشگل، گل خوشگل
اسم عجیب!
حیف که نتوانستم توی گوگل ریدر ادت کنم.
خوشبختم از آشنایی وب سایتی تون
***
بهار:
ممنونم. من اگنس رو دوست دارم.
برای گوگل ریدر هم این آدرس را باید اد کنید:
http://www.bahar-m.com/index.xml


Posted by: آرزو on September 11, 2010 01:13 AM


دو تا پست جدید و عالی. همینه. :)


Posted by: ابوسوال on September 11, 2010 07:01 PM


من توی این چهار سال کتاب زیاد نخواندم از دانشکده. همیشه چسبیده بودیم به غرغرهای دانشکده ای. راستش گاهی فکر می کردم بعضی بچه هایش شبیه همان دوستان دوره ی دبیرستان اند تا کتاب می دیدند دستت:" چه قد رکتاب می خونی؟" امسال می خواهم به اکتشاف دست بزنم. ترم آخری تازه فهمیدم چه کارهایی باید می کردم که حس بی سوادی نداشته باشم و دیر فهمیدم.
***
بهار:
آره سمیرا. اون کتابخونه رو همینجوری دست کم نگیرش ها. درسته که گاهی یه بوهای بدی میاد که با بوی نم قاطی میشه، اما دوستش داشته باش و تا می تونی کتاب بخون. کمیت هم در نظر نگیر، تا یه کتاب رو خوب نجویدی رهاش نکن.


Posted by: سمیرا on September 12, 2010 01:07 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?