شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ماه مرگ | Main | دلم کمی قرار می‏خواهد »

August 30, 2010 01:16 PM
ماهِ نو

مریم! یادت می‏آید آن روز را که با هم رفته بودیم هواخوری. هوا تاریک شده بود. ماه درآمده بود. تو روی ویلچیر نشسته بودی و مثل همیشه نیمی از صورت‏ات را پنهان کرده بودی زیر روسری. دلت بستنی می‏خواست؛ نباید به جز سرم چیزی می‏خوردی. یکدفعه خاله هورا کشید که ماه، ماه، ماه نو. ماه هلال زیبایی شده بود، خواستنی. بردیم‏ات ته محوطه جایی که ساختمان‏های بلند نباشند و تو بتوانی بدون اینکه سرت را زیاد بالا ببری ماه را ببینی. گفتم بیا آرزو کنیم. من آن موقع آرزو کردم تو خوب شوی، داد زدم، خدا را فریاد کشیدم. تو ساکت بودی، به ماه که نگاه کردی چشمانت را بستی و سرت را پایین انداختی. آن موقع چه دعایی کردی؟ خواستی بروی و دیگر نباشی؟

یادت می‏آید وقتی گفتند تومور خوش‏خیم است، چقدر خوشحال شده بودیم. خاله شیرینی پخش کرد توی بیمارستان. من به چند نفر از دوستانم اس‏ام‏اس زدم که: رفقا! من امروز به اندازه تمام عمرم خوشحالم. همگی فکر کرده بودند که یا کار پیدا کرده‏ام یا پایان‏نامه‏ام تمام شده. قرار بود بعدا بهشان شیرینی بدهم.

شب‏ها که موقع خواب، آیه‏الکرسی می‏خوانم، یاد تو می‏افتم. موقع عمل‏ جراحی، گفته بودی بگذارید ده بار آیه‏الکرسی بخوانم بعد بیهوشم کنید. می‏ترسیدی و این واژه‏ها به تو آرامش می‏داد.

گفتم دستانم شبیه دستان توست. گفتی آره، لاغر و سفید با رگ‏هایی که می‏شود شمردشان. دوست نداشتیم دست‏هایمان را؛ یادت می آید؟ حالا به دست‏هایم که نگاه می‏کنم، یاد تو می‏افتم. حالا دست‏هایم را دوست دارم.

و حالا که برای تظاهر می‏خندم و می‏گویند شبیه تو می‏شوم. می‏دانی این‏ خنده چه دردی دارد؟

حالا شده‏ای ماهِ من.