شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« | Main | . »

August 22, 2010 01:22 PM
دست‏هایم بوی گل مریم می‏دهند

جثه‏اش شده بود اندازه یک بچه؛ به غایت لاغر. دستانش پوست و استخوان بود و پر از کبودی. دکتر گفته بود دیگر سرم به دستانش وصل نکنند، به سینه‏اش می‏زدند. بغلش که می‏کردیم تا بگذاریم‏ش روی ویلچیر، سینه‏اش درد می‏گرفت اما صدایش درنمی‏آمد. خسته می‏شد از محیط بسته بیمارستان، می‏بردیم‏ش بیرون، هواخوری. به زور نفس می‏کشید. موهایش را تراشیده بودند. روسری‏اش را می‏کشید روی صورت‏ش، دوست نداشت کسی صورت فلج‏شده‏اش را ببیند. کنارش که بودم دستانم را می‏گرفت، دوست نداشت بروم. باید سرت را می‏چسباندی به صورتش تا صدایش را بشنوی.
هرچه بود، تمام خنده‏هایم، شادی‏ام و امیدم به نفس‏هایش بسته بود. اگر آن روزهای سخت سر پا مانده بودم، برای وجود نازنین‏ش و مهربانی بی‏دریغ‏ش بود. می‏گفتم خوب می‏شوی. برنامه‏ریزی کرده بودم بعد از بیمارستان چه جاهایی ببرم‏ش، چه چیزهایی برایش بخرم. خودش را با این وضعیت قبول نکرد، امیدش را از دست داد و رفت. حالا من با چه زنده بمانم، وقتی همه دلخوشی‏هایم رفته. لحظات آخر کنارش نبودم تا دستانش را محکم بگیرم تا بفهمد نمی‏خواهم نباشد، نمی‏خواهم برود. می‏گویند دیگر نیست، اما رفتن‏ش را باور نمی‏کنم.