شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« فراموشی | Main | دست‏هایم بوی گل مریم می‏دهند »

August 17, 2010 10:31 PM

مرده‏شورها انگار که برایشان روحی نمانده باشد، به نوبت مرده‏ها را می‏اندازند توی حوض. سریع می‏شورندشان، پرت‏شان می‏کنند، زیر و رویشان می‏کنند و کمی هم فکر نمی‏کنند اینکه اینجا خوابیده، جگرگوشه مادر داغدیده‏ای‏ست یا عزیز خانواده‏ای. اینجور موقع‏ها باید حواست را جمع کنی که وقتی عزیزت را می‏آورند و پرت‏اش می‏کنند توی حوض، بدنش به جایی نخورد. باید یادت باشد که نگذاری اشک‏هایت سد چشمانت شود تا بتوانی برای لحظه‏های آخر عزیزت را ببینی. باید یادت برود اینجا مرده‏شورخانه است، که بویش هراس می‏اندازد به دلت، که دست و پایت را سست می‏کند. اشک امانت نمی‏دهد، اما باید خوددار باشی. آن وقت یاد می‏گیری کفن زن چند تکه دارد. یاد می‏گیری وقتی کسی می‏میرد، سنگین می‏شود زیاد. یاد می‏گیری چطور نماز میت بخوانی، یاد می‏گیری وقتی مرده را به سمت قبر می‏برند چند باری روی زمین می‏گذارندش، یاد می‏گیری وقت خواندن تلقین آرام می‏زنند روی شانه عزیزت. عزیزی که تا دقایق دیگر می‏رود زیر خروارها خاک. حالا دستانت را بو کن؛ بوی مریم‏ات را نمی‏دهند؟