شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ... | Main | . »

July 21, 2010 01:44 PM
کارگردی

اینجوری می‏شود که آدمی در اینجا بخواهد زمینه کاری‏اش را عوض کند _ مثلا دیگر در هیچ روزنامه و مجله‏ای کار نکند و عطای روزنامه‏نگاری را به لقایش ببخشد؛ بعد 4-3 ماه بیکار بماند و تصمیم بگیرد برای اعتراض هم که شده برود توی کافه کار کند. شاید یک روز که در کافه نشسته بودید، آدمی بیاید سفارش‏هایتان را تحویل بگیرد که مثلا فوق لیسانس است، دی‏جِی ِ خوبی از آب درآمده و از قضا به ارتباطات و جامعه‏شناسی و فلسفه و عکاسی هم علاقه زیادی دارد.




نظرها:

خسته می شی بهار!


Posted by: میم on July 21, 2010 09:21 PM


oon kas ke khaleat bood, khaharat bood, madarat bood va doostat, behtare?
kheili poste por ghami bood oon postet
...
بهار:
بله. بهترن. ممنون :)


Posted by: ابوسوال on July 22, 2010 10:47 PM


واقعا می خوای بری کافه؟ زودتر برو ازین مملکت. حیفه! تازه میم راست میگه، خسته می شی! اون کار برای آدمایی که واقعا دیگه چاره ای ندارن. برای وقتیه که اجازه کار نداری و مجبوری بری کافه و رستوران. نه ایران!
***
بهار:
می خوام برم از اینجا ولی به این راحتیا که نیست دختر :)


Posted by: فرانک on July 23, 2010 11:56 AM


خوبه که منم با فوق فلسفه کلی مسافر کشی کردم زمانی
***
بهار:
مهم کار است، به قول عزیزی کار که عار نیست. و گویا این زمانی گذشته است برایتان. اینطور نیست؟!


Posted by: یه رهگذر on July 24, 2010 04:32 PM


سلام - بهار جان يعني چي كه كار تو كافه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از تو بعيد اين مدل فكر كردن درس نخوندي كه بري كارگري كني . خيلي ناراحتم كردي .
***
بهار:
مگه این مدل فکر کردن چه عیبی داره؟


Posted by: mina on July 25, 2010 11:19 AM


بهار جونم جريان اين كافه چيه؟ نگران شدم.
***
بهار:
چه ییهو تو و اون یکی مینا ناراحت و نگران شدین! کجاش نگرانی داره دخترا؟


Posted by: مينا on July 25, 2010 03:16 PM


اتفاقا شغل مفرح و جذابیه حداقل برای مدتی
حالا کجاس این کافه؟ :)
***
بهار:
فعلن که هیچ جا :)


Posted by: ال on July 26, 2010 10:49 PM


بهار قول بده اگه کافی وومن خوبی شدی روزی ، من رو هم حداقل بعنوان ظرف شور استخدام کنی. ;)
***
بهار:
ها! رضا کوچیکه ما که مخلصیم. فعلن که یه جا بهم گفت این و این و این کارها رو بلدی، بعد من عین چی نیگاش کردم که یعنی بلد نیستم هیچ کاری. حالا همه جا هم که دوس ندارم برم کار کنم. فقط اون کافه هایی که دوس دارم میخوام برم. یعنی یه کافه هم ما رو قبول نمی کنه بریم کار کنیم. فک کنم آخرش ظرفشوری بهم بدن :دی


Posted by: داروگ on July 27, 2010 11:37 PM


با سلام
اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
Azmoon.freei.me
از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
با سپاس


Posted by: دانشجو on July 31, 2010 07:26 PM


سلام بهار جونم! راستش فکر می کردم این فکرا برای منیه که بی تجربگی و دوره ی بد مطبوعات با هم یکی شدن و سخت شده تجربه داشتن. منم یه دوره ای به این فکر افتادم که یه کافه بزنم. حتی اسم هم براش پیدا کردم و پرس و جو کردم خرج ومخارج را.ولی واقعا یعنی سرنوشت روزنامه نگاری قراره همین باشه؟ این چه یاسیه که مثل مرگ داره سایه میندازه روی همه ؟ شاید کافه دار خوبی نشی ولی روزنامه نگار خوبی هستی!
***
بهار:
سمیرا جان. آدم ها گاهی در شرایطی قرار می گیرند که از چیزی که زمانی دوستش داشته اند می گذرند یا حتا ممکن است دیگر دوستش نداشته باشند. اینها همه به شرایط اون آدمه بستگی داره. من الان با توجه به شرایطم به این نتیجه رسیدم. ولی تو می تونی هنوز برای رسیدن به اونچیزی که دوست داشتی تلاش کنی. یعنی میخوام بگم ناامید و مایوس نشو.
و ممنون از لطف ات. :)


Posted by: سمیرا on August 5, 2010 01:23 AM


بهار جون ! نگرانتم. اینکه برای پستهای غمناکت جای نظر نمی ذاری یعنی شاید نمی خوای کسی با جمله های بی معنی و تکراری که دردی رو دوا کنه حرفی بزنه. مواظب خودت باش!


Posted by: سمیرا on September 6, 2010 01:31 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?