داستانهای کتاب «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند*» را یکییکی میخوانم و جلو میروم. کتاب مرگ دارد، گم شدن دارد، هول دارد با کلی سوراخ سنبه که از توی آنها یک چیزهایی میزند بیرون، یک چیزهایی که بدجوری بوی مرگ میدهد. داستانها را یکییکی میخوانم و جلو میروم، خودم را جمع و جور میکنم از این همه هولی که به خواننده میدهد. به داستان «قمر گمنام نپتون» که میرسم دچار تهوع بدی میشوم. فضای داستان بدجوری کدر است، اعدام دارد، رخوت، با یک بوی نمدار که هوای تازه را از آدم میگیرد، بوی ماندگی و هوای سنگینی که صاف میافتد روی سینهات و میفشاردش.
* آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند. حامد حبیبی. نشر ققنوس