شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« سکوتِ نگاه | Main | کتاب‏خوانی »

June 25, 2010 10:47 PM
...

آن اوایل، هر روز می‏رفتم جلوی آینه، تا جای زخم‏های روی کمرم را ببینم و حرص بخورم که این زخم‏ها که شبیه دو هلال پررنگ و بزرگ کنار هم جا خوش کرده‏اند کِی کم‏رنگ می‏شوند، که نکند جایش بماند برای همیشه. روزهای بعدش که دیگر لازم به پانسمان نبود، جای زخم‏ها خنده می‏آورد روی لب‏هایم، یاد خل‏خلی‏هایت می‏افتادم که شوخی شوخی هل‏ام دادی، افتادم روی میز فلزی که نفس‏ام را بند آورد و دیگر نفهمیدم چه شد. گریه‏ام را فرو می‏خوردم تا تو ناراحت نباشی از شوخی‏ات، که اشک‏هایت را نبینم، کمرم را با درد صاف نگه می‏داشتم تا فکر کنی مهره‏های کمرم سالم‏اند. حالا جای این زخم‏های کم‏رنگ، اشک‏هایم را روان می‏کند مدام. منتظرم بیایی باز با هم بخندیم، تا مثل همیشه خاله‏ام باشی، مادرم، خواهرم، دوست‏ام. جای تو که روی تخت بیمارستان نیست، که هر روز خنده‏هایت زردتر شود، که هر روز هوای آنجا رنجورترت کند. آن تومور لعنتی توی سرت چه می‏کند که دیگر نه خوب می‏توانی بشنوی و نه خوب ببینی. روزهاست که خوراکم شده اشک‏های بی‏امان، تنهایی. ببین دارم «شوق یوسف» گوش می‏دهم؛ کِی می‏آیی تا با هم بشنویم و بگرییم و بخندیم تا مرز جنون؟