شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« و این چنین است بازنگری | Main | خودبزرگ‌بینی »

May 13, 2010 09:49 PM
.

آفتاب از روبه‌رو می‌تابد و کمی مایل. آزاردهنده و شدید به نظر می‌رسد. بچه‌ها چشمان‌شان را تنگ و ریز کرده‌اند. با این همه اغلب‌شان لباسی بافتنی بر تن دارند _ این تناقض چه فصلی را نشان می‌دهد؟ بچه‌ها آفتاب‌سوخته‌اند با موهایی به غایت کوتاه. چند ساله‌اند؟ جثه‌شان نشان می‌دهد دور و بر هفت هشت سال را دارند. همه ریزجثه ‌اند و لاغر. بیست نفر تنگ و فشرده کنار هم، زیر آفتاب داغ، روی زمینی خاکی گرد آمده‌اند که عکس یادگاری بگیرند، عکس یادگاری با معلم‌شان. معلم‌ تنها کمی از آن‌ها بلندتر است. چند ساله است؟ نمی‌توان فهمید. دستانش به معلمان شهری نمی‌خورد، خاکی است و زحمت‌کشیده. چشمان او هم برای فرار از آفتاب ریز شده. مقابل دوربین راست و محکم ایستاده و ژست گرفته. و سال‌ها بعد، این بیست نفر بزرگ که شدند، عکس را به دیگران نشان می‌دهند، انگشت‌شان را روی تصویر معلم می‌گذارند و می‌گویند این هم معلم‌مان بود. «بود» تنها برای این‌که گذشته را نشان دهند. نمی‌دانند «بود» گاهی عریانی مرگ می‌شود. و او برای همیشه معلم‌شان خواهد ماند.

پ.ن.1. منبع این عکس را نمی‌دانم. آن را در وبلاگ رضا دیدم.
پ.ن.2. ولی مرگ، او نیز پایان نبود.