شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« . | Main | فاصله »

May 3, 2010 07:07 PM
.

کابوس بدی بود شنیدن سوختن‌اش. صورت‌اش که جای خود، گفته بودند چشم‌اش هم دیگر بینایی ندارد و باید تخلیه شود. از آن همه جمله‌های پشت هم کلمه تخلیه را خوب شنیده بودم که مدام در سرم چرخ می‌خورد. چه کلمه‌ بی‌رحمی باید باشد که صاف نشسته است روی چشم‌اش. رنج عظیمی بود. نشسته بودم و افسوس می‌خوردم برای زیبایی‌ای که دیگر ندارد، صورت‌اش و چشمی که دیگر نمی‌تواند ببیند، اطمینان بدهد، کنجکاوی کند، سرزنش کند و خوشحال شود. فکری شده بودم که چه کسی خواسته انتقام‌اش را اینطور از او بگیرد که کینه‌اش بر چشم بی‌گناه خورده. بعد شروع کردم به گشتن عکس‌هایش تا نشان بچه‌هایش بدهم و بگویم ببینید پدرتان چه زیبا بوده. برای دلخوشی خودم بود لابد، که عکس‌ها را ببینم و بگویم ببین چه برادر زیبایی داشتی. وگرنه که نمک بر زخم بچه‌هایش می‌شد. حالا به چشم‌اش رحم شده، با عمل پیوند. و انگار کن که از زیر خروارها خاک بیرون آمده باشم.